HEART LAND

فرا رسیدن ماه محرم بر تمام دوست داران آن حضرت را تسلیت عرض میکنم

قاجار

قاجار نام دودمانی است که از ۱۷۹۴ تا ۱۹۲۵ بر ایران فرمان راند.قاجارها قبیله‌ای از ترکمان‌های منطقه استرآباد (گرگان) بودند.ایشان تبار خود را به کسی به نام قاجار نویان می‌رساندند که از سرداران چنگیز بود. نام این قبیله ریشه در عبارت آقاجر به معنای جنگجوی جنگل دارد. پس از حمله مغول به ایران و میانرودان،قاجارها نیز به همراه چند طایفه ترکمان و تاتار دیگر به شام کوچیدند.هنگامی که تیمور گورکانی به این نقطه تاخت قاجارها و دیگر کوچندگان را به بند کشید و سرانجام آنها را به خانقاه صفوی در آذرآبادگان بخشید. پس از آن قاجارها یکی از سازندگان سپاه قزلباش شدند.

در زمان آقا محمد خان قاجار این طایفه به دو قبیله اشاقه باش و یوخاری باش (به معنای ساکن ناحیه بالا - رودخانه- و ساکن ناحیه پایین - رودخانه) تقسیم شده بود و آقا محمد خان موفق گردید این دو قبیله را با هم متحد کرده و نیروی نظامی خود را استحکام بخشد. برای آگاهی بیشتر به زندگی نامه آغا محمدخان قاجار نگاه کنید.

بنا بر بعضی منابع تاریخی مادربزرگ آقا محمد خان بیوه شاه سلطان حسین صفوی بود که در هنگام حمله محمود افغان به اصفهان از وی باردار بود و بدلیل علاقه زیاد شاه سلطان حسین به وی، برای جلوگیری از اسارت او بدست افغانها، توسط سران قزلباش فراری داده شد و بعد از قتل شاه سلطان حسین به زوجیت پدر بزرگ آقا محمد خان درآمد. بنا به این روایت پدر آقا محمد خان، محمد حسن خان قاجار، در اصل فرزند شاه سلطان حسین صفوی بوده‌است و به همین دلیل ارتباط نزدیک و پایداری بین بازماندگان سلسله صفوی و شاهان دوره قاجاریه وجود داشته‌است.

ایران در زمان این سلسله با دنیای غرب آَشنا گردید. اولین کارخانه‌های تولید انبوه، تولید الکتریسیته، چاپخانه، تلگراف، تلفن، چراغ برق، شهرسازی مدرن، راهسازی مدرن، خط آهن، سالن اپرا (که بعدا به سالن تعذیه تغییر کاربری داد)، مدارس فنی به روش مدرن(از جمله دارلفنون که به همت امیر کبیر تأسیس گردید)، و اعزام اولین گروه‌ها از دانشجویان ایرانی به اروپا جهت تحصیل در شاخه‌های طب و مهندسی در زمان این سلسله صورت پذیرفت.

بازسازی ارتش ایران با روش مشق و تجهیز آنها به سلاحهای مدرن اروپایی نیز از زمان فتحعلی شاه قاجار - در قرار داد نظامی اش با ناپلیون امپراتور فرانسه - آغاز شد.

در زمان این سلسه و بعد کشمکش بسیار بین شاهان قاجار و آزادی خواهان، سرانجام ایران دارای مجلس (پارلمان) شد و بخشی از قدرت شاه به مجلس واگذار گردید.

در زمان این سلسله حکومتهای معتدد استانی بر مناطق مختلف سرزمین ایران با جنگ یا مصالحه از میان رفتند و جای خود را به سیستمی فدرالی با تبعیت از دولت مرکزی دادند و «کشور» ایران دوباره زیر یک پرچم شکل گرفت. رنگها و ترتیب آنها در پرچم کنونی ایران از زمان این سلسله بیادگار مانده‌است.

این سلسله سرانجام با کودتای نظامی رضاخان (رضا شاه) در سال ۱۹۲۱ قدرت را از دست داد بدون خونریزی قدرت را به حاکم جدید سپرد. رضا شاه پس از به سلطنت رسیدن بسیاری از وزرا و سفرای دولت قاجاریه را که غالبا از وابستگان خاندان قاجار بودند به استخدام درآورد که این ارتباط حرفه‌ای تا پایان سلطنت محمد رضا شاه (فرزند رضا شاه) نیز ادامه یافت.

شاهان قاجار

آغا محمدخان قاجار

فتحعلی شاه

محمد شاه

ناصرالدین شاه

مظفرالدین شاه

محمدعلی شاه

احمد شاه

 

تبار و اطلاعات شخصی آغا محمد خان

آغامحمد خان فرزند محمد حسن خان قاجار و او نیز فرزند فتحعلی خان فرزند شاهقلی خان فرزند جهانسوزخان بود. مازندران و بارفروش (بابل امروزی) مرکز حکمرانی محمدحسن خان بود و فتحعلی خان حاکم گرگان و در استرآباد حکومت می‌کرد. اینان شیعه مذهب بودند. ندرقلی خان پس از کشتن فتح علی خان رقیب سرسخت خویش در خواجه ربیع طوس و با سعی و تلاش خویش به مقام شاهنشاهی رسید.

ریشه‌های قدرت‌یابی دودمان قاجار

نوشتار اصلی: دودمان قاجار

قدرت یافتن دودمان قاجار به عهد صفوی و شاه عباس کبیر برمی‌گردد؛ ابتدا در شمال رود ارس ساکن بودند و در آن زمان بدلیل کمک‌های بزرگی که به دربار صفوی می‌نمودند، قدرت بیشتری یافتند و سپس دسته‌ای از آنان در غرب استرآباد و در دشت گرگان سکنی گزیدند. نادر شاه افشار در زمان حکومتش برای جلوگیری از به قدرت رسیدن محمد حسن خان که در هنگام قتل پدر ۱۲ سال بیش نداشت یوخاری‌باش‌ا که ساکنین بالادست رود گرگان بودند را به حکمرانی منسوب کرد تا بدین ترتیب با ایجاد شکاف و اختلاف میان طوایف قاجار نگران ناآرامی‌های داخلی نگردد و اشاقه‌باش‌ها زیر نظر حکومت ایشان گردند.

آقامحمد در آغاز نوجوانی

در همان ۶ سالگی برای اولین بار وارد میدان جنگ گردید؛ آن موقع برابر زمانی بود که نادر و فرزندانش به قتل رسیده بودند و شاهرخ علی رغم میل باطنی اش برای به دست گرفتن قدرت تلاش می‌کرد. در آن جنگ مقابل قبیله یوخاری باش‌ها بسیار مردانه جنگید و همین باعث گردید تا فرماندهی بخشی از قشون با وی باشد. پس از آن شاهرخ طرح دوستی با محمدحسن خان بست. با همکاری حاکم طبس ابراهیم خان را برکنار شدو شاهرخ به سلطنت رسید هرچند اندکی پس از ان شاهرخ شاه به دست دشمنانش نابینا گشت .آغا محمد خان در سن یازده سالگی بدلیل اینکه چهره جذابی داشت توسط خواجگان حرمسرای عادلشاه حاکم مشهد در حال معاشقه با دختر و یکی از همسران وی دیده شد و بدستور عادلشاه که از بستگان نادر شاه بود (بروایتی برادرزاده نادر شاه بود) اخته گردید.

کریم‌خان و دودمان قاجار

چندی بعد محمد حسن خان سپاهی مجهز و بانظم ترتیب داد و به جنگ با کریم خان زند پرداخت. در جنگهای اولیه پیروزی با قجری‌ها گشت. اما در اثر اختلافات داخلی میان آنان محمدحسن خان شکست خورد و در حال عقب نشینی توسط برخی سرداران خود کشته شد. پس از آن خواهرانش را به شیراز فرستادند و یکی از آنان به عقد کریم خان درآمد.

پسران محمد حسنخان اسیر می‌شوند

آقا محمد خان با همیاری حسینقلی خان پس از درگذشت پدرشان دست به جنگ‌های پارتیزانی زدند ولی این‌ها برای کریمخان چندان ویژه نبود تا آن که خراج آن سال استرآباد بدستور آقامحمدخان مورد سرقت واقع گشت. همین امر سبب جنگ میان فرستادگان کریمخانزند و او شد که در نهایت دستگیر گشت و به تهران بردند و کریم خان همینکه فهمید او دیگر خواجه است و بر اساس فرهنگ آن زمان هیچ کس برای یک خواجه ارزشی قایل تمی باشد امر کرد تا به تحصیل ذخیره آخرت بپردازد و از جاه طلبی دست بردارد.

پس از آن به شیراز منتقل شد و در اسارت به سر می‌برد. هرچند که به گفته بسیاری از مورخین (از جمله عضدالدوله برادرزاده آقامحمدخان)کریمخان با وی با احترام و محبت رفتار میکرد و او را پیران ویسه خطاب مینمود و در کارها با وی مشورت میکرد.

در همین زمان برادرآقامحمد خان حسینقلی خان جهانسوز در شمال ایران دست به یاغی گری زد. آقامحمدخان که میدانست از سوی کریمخان مواخذه خواهد شد از بیم جان خویش در حرم حضرت شاهچراغ بست نشست ولی کریم خان بوساطت اطرافیان خود او را مورد عفو قرار داد.

بنیان نهادن حکومت قاجاریه

آقا محمد خان در ۱۳ صفر سال ۱۱۹۳ هجری قمری (روز درگذشت کریم خان)، هنگامی که در باغ‌های اطراف شیراز به شکار مشغول بود، همینکه عمه‌اش او را از مرگ شاه زند آگاه ساخت، فرار کرد و به شتاب خود را به تهران رسانید و در ورامین مدعی سلطنت بر ایران گشت. سپس به ساری و استرآباد رفت و با کمک سران اشاقه‌باش، براندازی زندیه و رسیدن به قدرت را طراحی نمود و ولایات گرگان و مازندران و گیلان را تحت حکمرانی خویش قرار داد. وی در این زمان برای مطیع کردن برادران خود به جنگ با آنان پرداخت و حتی یکبار تا پای مرگ رفت ولی سرانجام در بندپی نجات یافت و به ساری آمد و تاج سلطنتی را که توسط زرگران ساری ساخته گشت را بر سر نهاد و پایتخت خود را ساری نهاد و جشن نوروز را به دستور وی با تشریفات برگذار نمودند. پس از تسخیر شمال ایران بر آذربایجان و کرمانشاهان نیز دست یافت. سپاه قاجار در کرمانشاه از تجاوز به ناموس مردم نیز خودداری نکردند. در آذربایجان نیز به قول نویسنده کتاب مآثر سلطانیه (عبدالرزاق دنبلی) شهر سراب را به یک حمله در آتش سوزانید. این در حالی بود که ابوالفتح خان پسر کریم خان مایل به حکومت نبود و سرانجام عمویش بر مدعیان چیره گشت ولی عمر حکمرانی زکی خان زند نیز کوناه بود و حکومت زندیه در جنگ و ستیز مبان شاهزادگان زند قرار گرفت ولی سرانجام لطف علی خان زند با همیاری حاج ایراهیم خان کلانتر شیرازی بر تخت سلطنت نشست. آقا محمد خان که هیچگاه خاطرات تلخی را که از کریم خان بهمراه داشت، از یاد نمی‌برد، از آن زمان به مدت ۱۵ سال با لطفعلی خان زند - که جوان بود و شجاع اما بی‌تجربه - به جنگ و تعقیب و گریز پرداخت. مهم‌ترین این نبردها، جنگ باباخان برادرزاده آقا محمدخان در سمیرم و محاصره شیراز و پس از آن محاصره طولانی کرمان در سال ۱۲۰۸ هجری قمری است در این جنگها لطفعلی خان مقاومت زیادی از خود نشان داد اما وزیر وی حاج ابراهیم خان کلانتر بوی خیانت نمود و باعث پیروزی آقامحمدخان شد..

فاجعه تاریخی کرمان

در اواخر تابستان همان سال قشون آقا محمد خان به کرمان نزدیک گشت. همه مردم کرمان بر آن عقیده بودند که قشون شاه قاجار در سرمای زمستان کرمان دوام نخواهد آورد و سرانجام مجبور به ترک آن دیار خواهند شد و برای همین هر شب بر بالای ابروج کرمان مردم شعر می‌خواندند و فحش‌های رکیکی نسبت به شاه قجر خطاب می‌دادند و او را مورد تمسخر قرار می‌دادند این فحش‌ها خان قاجار را خشمگین تر کرد. وی روزها از ببرون دروازه شهر مردم را تهدید می‌کرد که در صورتی که به این کار ادامه دهند، حمله سختی به آن شهر خواهد کرد و دیگر مثل بار قبل نخواهد بود. آقا محمد خان چنان به خشم آمد که پس از نفوذ به شهر که بر اثر خیانت تعدادی از نگهبانان روی داد، دستور داد که کوهی بلند از چشمان مردم کرمان پیش روی وی بسازند. بدستور وی تمام مردان شهر کور شدند و بیست هزار جفت چشم بوسیله سپاه قاجار تقدیم خان شد.(سر پرسی سایکس این تعداد را هفتادهزار جفت میخواند)همچنین آغامحمدخان سربازان خود را در تجاوز به زنان شهر آزاد گذاشت و جنایتی عظیم را رقم زد. اموال مردم به تاراج برده شد و حتی کودکان نیز به اسارت گرفته شدند.

اما لطفعلی خان زند به بم فرار کرد و قصد عزیمت به سیستان و بلوچستان را داشت ولی با خیانت حاکم بم دستگیر شد و در راین به فرستادگان آقامحمدخان تحویل داده شد و شاه قاجار او را به بدترین شکنجه‌ها عذاب داد. تا بدانجا که پاهای لطفعلی خان را به یک سر طناب و سر دیگر را به اسبی بست و تا بخشی از مسیر کرمان به شیراز آن را بروی مسیر بیابانی و ماسه‌های داغ کشاند و پس از آن در تهران به زندگی لطفعلی خان خاتمه داد و وعده خود به لطفعلی خان را عملی ساخت و سرانجام وی را در امامزاده زید تهران دفن کردند.

انتقال مرکز حکومت به تهران

او پس از قتح کامل جنوب ایران در واقع مقر حکم رانی خویش را در تهران نهاد در حالیکه پایتخت وی هنوز ساری بود؛ او برای آبادانی تهران بسیار کوشید و مهاجرین بسیاری را در آن شهر اسکان نهاد و به امر وی کلیمیان مقیم تهران اجازه ساخت کنشه و ارامنه نیز توانستند با آسودگی خاطر نسبت به تجدید بنای کلیساهای خود اقدام نمایند همچنین موبدکده و آتشکده برای زرتشتیان . پایگاه نظامی قوی در سواحل رود کن احداث نمود و دروازه‌های تهران خصوصا دروازه دولاب را مرمت کرد

سپس با سپاهی گسترده عازم قفقاز گشت تا حاکمان آنجا را مطیع خویش سازد در آنجا با مقاومت سرسختانه ابراهیم خلیل خان جوانشیر حاکم شوشی مواجه شد و سرانجام دست از محاصره این شهر برداشت و به تفلیس رفت. هراکلیوس حاکم تفلیس شهر را رها کرده و گریخت آغامحمدخان دستور ویران کردن قسمتی از شهر و قتل عام مردم داد و باردیگر سربازان وی در این شهر بدستور او به تجاوز به ناموس مردم دست زدند. تمام کلیساهای شهر ویران شد و روحانیون مسیحی دست بسته به رود ارس انداخته شدند. در نهایت آغا محمد خان با پانزده هزار تن از دختران و حتی پسران شهر که آنان را به اسارت گرفته بود به تهران بازگشت. اینان برای سواستفاده جنسی و نیز برای بردگی به ثروتمندان فروخته شدند .

رویکرد به خراسان و ماورای نهر و براندازی افشاریان

بعد ار آن به خراسان لشکر کشید و شاهرخ ، پسر نادر را که کور و پیر بود به همراه همه درباریانش به قتل رسانید تا انتقام کشتن فتحعلی‌خان را بگیرد. خان قاجار برای افشای محل جواهراتی که نادر از هند آورده بود شاهرخ را به حدی شکنجه کرد که وی در زیر این شکنجه‌ها جان سپرد. آقامحمدخان پس از کشف محل جواهرات نادر، آنان را روی سفره گسترد و از شدت عشق به طلا و جواهر، بر آنان غلتید. و سپس لشکرکشی به بخارا را قصد نمود که خبردار شد از جانب روس‌ها دیگر خطری نیست. برای همین حاکمان طرفدار روس آن دیار را سرکوب کرد و مرو را آزاد کرد و ازبکان را وادار به عقب نشینی نمود و بخارا را تحت الحمایه دولت ایران قرار داد و چون مردم آن دیار با وی مخالفتی نداشتند به آنان آزاری نرساند و پس از آن به دستور وی گروهی را به منظور تعقیب نادرقلی شاهرخ اقشار به هرات فرستاد و پس از آن تا کابل پیش رفتند ولی نادرقلی در کوه‌های هیمالیا در افغانستان مکان خود را تغییر می‌داد سرانجام از تعقیب وی دست برداشتند و بلخ را از حاکم کابل به بهای ۵۰۰ هزار سکه طلا خریداری نمودند؛ این کار آقا محمد خان چندین هدف را دنبال می‌کرد که مهم‌ترین و دراز مدت‌ترین آنها جلب حمایت حاکم کابل برای حمله به هندوستان بود و افغانستان را نیز تحت حمایت دولت ایران قرار داد و به ساری برگشت و در عمارت زمستانی خود واقع در پشت مسجد شاه غازی (که اکنون اثری از آن باقی نیست)، گنجینه‌های باقی‌مانده از دوران افشاریه - که نادر با خود از هند آورده بود و باعث ثروتمندی بسیاری از فرماندهان و نوادگان او شد - را پنهان کرد.

بازگشت به قراباغ و بدرود زندگی

در همین زمان قفقاز به اشغال روسیه در آمد. خان قاجار برای سرکوب آنان عازم قفقاز شد اما هنوز به آنجا نرسیده بود که تزار روس کشته شدو جانشین وی به سپاهیان خود دستور مراجعت داد. آقامحمدخان که از این مسئله سخت شادمان گردیده بود تصمیم گرفت که در قفقاز به تصرف شهر شوشی بپردازد که در حمله اول به دست وی نیفتاده بود. شهر شوشی پس از مدتی مقاومت در اثر اختلافات داخلی تسلیم شد ولی در حالی که از فتح بدون خون ریزی شوشی در قراباغ آذربایجان ۳ روز بیشتر نمی‌گذشت در بامداد ۲۱ ذی‌الحجه، ۱۲۱۱ هجری قمری بدست صادق نهاوندی و دو تن از همدستانش به قتل رسید و از آنجا که در آن زمان پیکر بزرگان را در عتبات عالیات بخاک میسپردند، وی را نیز به نجف اشرف بردند و در جوار آرامگاه امام اول شیعیان به خاک سپاردند در مورد علت مرگ وی گفته شده که خان قاجار به تعدادی از نوکران خود بدلیل یک نافرمانی جزئی قول داد که فردا اعدامشان خواهد کرد. اما در آن شب آزادشان گذاشت که آنان نیز بر وی حمله کرده و وی را کشتند .

درباره آقا محمدخان

مردی میانه اندام در مدت عمر خویش به عرق النساء؛ رماتیس؛ فشار خون مبتلا بود و یک بار در سال ۱۲۰۵ هجری قمری در سراب سکته کرد ولی با تجویز دکترها زنده ماند؛ گویند در جوانی نیز یک مورد وبا خفیف در او ظاهر گشت؛ رسم جنگ آوری را از پدر و رسم اقتصادی را از مادر فرا گرفت و در تمام عمر حتی یک لحظه سر از کتاب بر نداشت به طوری که دشمنان وی پخش کردند که از بس که بیکار بود همیشه در حال مطالعه بود در حالی که این چنین نیست و حتی در ستیزها کتاب خانه خویش را با خود می‌برد و در شب آخر نیز تا پاسی از شب مشغول شنیدن مندرجات کتاب از زبان کتاب خوانش بود.

آغا محمد خان پس از آشنایی با تاریخ ایران چنگیز و تیمور را بسیار پسندید و تصمیم گرفت که راه آنها را ادامه دهد. وی عکس چنگیز خان مغول را در بالای تخت خود و عکس امیر تیمور گورکانی را در مقابل خود نصب کرده بود. او گفته بود که استبداد شومی را پایه ریزی خواهد کرد که نظیر نداشته باشد و هر طغیانی را به شدت سرکوب خواهد کرد و کوچکترین تجاوز به مقام سلطنت را بیرحمانه کیفر خواهد داد.

آقا محمد خان مردی رشید و مقتدر، شجاع و سیاس بود. اما در عین حال بسیار بی رحم و بی انصاف، خونریز و ستمکار بود. در طول عمر خود حرفی نزد که به آن عمل نکند تا کار به تدبیر بر می‌آمد دست به شمشیر نمی‌برد. پشتکار و جدیتی تمام داشت. بسیار خسیس و مال اندوز می‌بود و در فرمانروایی بی‌همتا بود.

برخی بر این باورند که وی به چند زبان زنده دنیا آشنایی داشت و به ترکی فارسی عربی تسلط کامل داشت و فرانسوی و روسی را توسط بازرگانان فرانسه و روسیه آموخت؛ وی فردی متعصب و خشک مذهب بود و با روحانیون دینی به نیکی رفتار میکرد. شبها علیرغم خستگی و کار زیاد نماز شبش فراموش نمی‌شد علی رغم اخته بودن در حرمسرای وی زنهایی زیادی بودند و نام برجسته‌ترین آن‌ها مریم خانم و گلبانو خانم بود. همچنین علاقه فراوانی به گنج و ثروت داشت ؛ وی در ۱۷ سالگی پدر خویش را از دست داد و پس از آن در شیراز با محدودیت فراوانی روبرو بود.


حکایاتی از بی‌عدالتی‌های آقامحمدخان

عاقبت سرباز وفادار

زمانی که آقا محمد خان قاجار شهر کرمان را در محاصره داشت سربازی که یکبار جان وی را نجات داده بود به او خیلی نگاه می کرد و گویا با نگاه خود می خواست که آن ماجرا را به یاد خان بیاورد. آقا محمد خان نیز دستور داد تا چشم‌های او را در بیاورند.

کشف یک کودتا

روزی اندکی بعد از تاجگذاری، آقا محمد خان قاجار آماده می‌شد که با فتحعلی خان از سربازان مازندرانی سان ببیند... ناگهان یکی از افسران حاضر، در برابر شاه تعظیم بلندی کرد ... و مدتی در گوشی با وی صحبت داشت...

پس از چند لحظه آقا محمد خان اظهار درد کرد و رنگ پریدگی مرده وار سیمایش مویّد اظهارش بود. یکی از وزیران را به مرخص کردن سربازان برگماشت زیرا که حال سان دیدن نداشت.

همین که مجلس خالی شد، تغییر حالت داد ولیعهد و نزدیکان حاضر را روانه اتاق های دیگر کرد و فرمانده قره چوخاها را خواست و دو ساعت تمام با وی گفتگو کرد... در آن میان افسرانی را برای بازجویی به درون تالار می‌آوردند فتحعلی خان در دیوانخانه مجاور منتظر دستورهای عموی خود بود. سرانجام برادر زاده را نزد خود خواند و گفت: افسری که زیر گوشی با من صحبت می کرد یکی از رفیقان خود را متهم می‌کرد که قصد دارد شاه را بکشد...من هم در این دو ساعت بازجویی دقیق کردم تا معلوم شد که مدعی با افسر متهم دشمنی شخصی داشته و اتهام را سراپا از خود ساخته است... حالا پسر جان تو که روزی به پادشاهی خواهی رسید بگو ببینم به عقیده تو چه باید کرد؟ جوانک با شور ساده لوحانه‌ای گفت: باید مفتری را تنبیه کرد و کسی را که به او بهتان بسته اند، پاداش داد.

آقامحمدخان گفت: به این ترتیب تو دستوری می دادی که از نظر عدالت انسانی معقول و منطقی بود ولی فرمانی نبود که در شان پادشاه باشد. باز هم برو بیرون و منتظر دستور من باش...


ساعتی بعد فتحعلی خان را به تالاری که شاه در آنجا بود خواندند. وی چیزی در آنجا دید که از نفرت و وحشت خون در رگهایش بند آمد...نعش چند افسر را در آنجا دید و در آن میان، مفتری، متهم و همه کسانی را که به عنوان گواه بازپرسی شده بودند، بازشناخت. شاه گفت من دچار اشتباه شدم که دو طرف را رویاروی کردم. روی اینگونه چیزها نباید بحث شود، زیرا که شایسته نیست در میان اطرافیان شاه ...کسانی آمد و شد داشته باشند که امکان شاه کشی به گوششان خورده است... من برای جبران اشتباهی که کردم چاره‌ای نداشتم جز آنکه بدهم همه کسانی را که به هر عنوان، پایشان به این قضیه کشانیده شده بود، خفه کنند!!!

فتحعلی شاه

 (۱۷۷۱ - ۱۸۳۴) دومین شاه از دودمان قاجار بود که از ۱۷۹۷ تا ۱۸۳۴ میلادی فرمانروایی کرد. وی فرزند حسین‌قلی‌خان برادر جوانتر آغامحمدخان قاجار بود. پس از کشته شدن عمویش، فتحعلی شاه به پادشاهی رسید. لقب او سلطان صاحبقران بود چرا که بیش از بیست و پنج سال شاهی کرد(در آن روزگار 25 سال را هم قرن می‌‌دانستند.)

نام اصلی فتحعلی،خان بابا خان بود ولی به هنگام تاجگذاری نام فتحعلی را که نام نیای خود فتحعلی خان قاجار بود برای خود برگزید.جنگ‌های ایران و روسیه در دوره قاجار که به جدا شدن سرزمینهای قفقاز از ایران انجامید در زمان این پادشاه رخ داد.می‌توان گفت که روند پاره پاره شدن خاک ایران با پادشاهی او آغاز شد.ولیعهد او پسرش عباس میرزا بود که در این جنگها از خود دلاوری نشان داد.ولی عباس میرزا پیش از فتحعلی شاه مرد؛پس پسر او محمد میرزا ولیعهد شد که پس از مرگ فتحعلی شاه با نام محمد شاه برتخت نشست.

گفته می‌شود که فتحعلی شاه ۱۵۸ همسر و ۲۶۰ فرزند داشته است.

محمد شاه

نوهٔ فتحعلی شاه و فرزند عباس میرزا بود.وی سومین شاه از دودمان قاجار بود.فتحعلی شاه با اینکه فرزندان بسیاری داشت ولی برای مهر فراوانی که به عباس میرزا داشت پس از مرگش پسرش را ولیعهد خواند.محمد شاه در تاریخ قاجار شاه گمنام و کم اهمیتی است. پیش زمینه جدا شدن افغانستان از ایران در روزگار او رخ می‌‌نمود.پس از او پسرش ناصرالدین میرزا و ناصرالدین شاه آینده بر تخت نشست.مهد علیا همسر محمد شاه و مادر ناصرالدین شاه در روزگار پادشاهی پسرش به نفوذ بالایی در کارهای کشور دست یافت. مرگ محمد شاه به دلیل بیماری نقرس بود.

ناصرالدین‌شاه

معروف به سلطان صاحبقران و بعد شاه شهید ، از شاهان دودمان قاجار ایران بود.

وی در سال 1247 هجری قمری در تبریز بدنیا آمد. مادر او مهد علیا نام داشت. خبر درگذشت پدرش محمدشاه را در سال ۱۸۴۹ میلادی هنگامی که در تبریز بود شنید، سپس به یاری امیرکبیر به پادشاهی رسید و بر تخت طاووس نشست. برای بازپس‌گیری مناطق شرقی ایران از دست انگلیس‌ها، به‌ویژه منطقه هرات کوشش کرد ولی پس از تهدید و حمله انگلیسی‌ها به بوشهر ناچار به واپس‌نشینی شد.

نخستین بار در 1873 میلادی به اروپا سفر کرد. او نخستین پادشاه ایران بعد از اسلام بود که به اروپا مسافرت کرد. آوردن دوربین عکاسی به ایران از جمله کارهای اوست.

در آستانه مراسم پنجاهمین سال تاجگذاری در سال 1313 قمری به دست میرزا رضای کرمانی در حرم شاه عبدالعظیم ترور شد.

مظفرالدین ‌شاه

 پنجمین پادشاه ایران از دودمان قاجار بود.

او پس از کشته شدن پدرش ناصرالدین ‌شاه،و پس از نزدیک به پنجاه سال ولیعهد بودن،شاه شد و از تبریز به تهران آمد.

او نیز مانند ناصرالدین‌ شاه چند بار با وام گرفتن از کشورهای خارجی به سفرهای اروپایی رفت.در جریان جنبش مشروطه برخلاف کوشش‌های صدراعظم هایش میرزا علی اصغرخان امین السلطان (اتابک اعظم) و عین‌الدوله، با مشروطیت موافقت کرد و فرمان مشروطیت را امضا کرد.

او ده روز پس از امضای فرمان مشروطیت درگذشت.وی فردی بیمار بود و به این دلیل اداره امور کشور را به عین الدوله صدراعظم خود داد.

محمدعلی شاه

 ششمین پادشاه از دودمان قاجار در ایران بود و در 1285 هجری خورشیدی به حکومت رسید. او فرزند مظفرالدین شاه قاجار بود. مخالفت او با مشروطه بود که پدرش پیش از مرگ آن را پذیرفته بود. این رویداد که بدان خُرده خودکامگی یا استبداد صغیر می‌‌گویند به خونریزی بسیاری انجامید و سرانجام محمدعلی شاه هم تاج و تخت خود را بر سر این خودکامگی اش باخت.

او پس از به توپ بستن مجلس با فشارهای داخلی و خارجی مجبور به ترک ایران شد. پس از وی پسرش احمد شاه در سنین کودکی به عنوان شاه انتخاب شد.

احمدشاه

 آخرین پادشاه ایران از دودمان قاجار بود.

او پس از فتح تهران و خلع پدرش محمدعلی‌شاه، در 12 سالگی به سلطنت رسید. تا رسیدن او به سن بلوغ ابتدا عضدالملک و سپس ناصرالملک نایب‌السلطنه بودند.

اندکی پس از کودتای اسفند ۱۲۹۹ و قدرت گرفتن سردار سپه به اروپا رفت. پس از آنکه سردار سپه به وفاداری به شاه سوگند خورد باز به ایران برگشت او بیش از هرچیز نگران وضع خود بود و به احوال مملکت چندان وقعی نمی‌نهاد. مهمترین دغدغه‌اش حفظ مقرریی بود که از انگلستان دریافت می‌کرد. سرانجام با قدرت گرفتن سردار سپه و تحمیل خود به احمد شاه به عنوان نخست وزیر و وخامت اوضاع احمد با شاه باز به اروپا رفت هنگامی که آن‌جا بود با رای مجلس موسسانی که سردار سپه ترتیب داده بود دودمان قاجار منقرض شد.

در محله نوئی در پاریس در گذشت.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:59  توسط حسين جواهری  | 

زندیه

زندیان یا زندیه یا دودمان زند نام خاندانی پادشاهی است که میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به درازای چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند. این سلسله به سردمداری کریم خان زند از ایل زند که از سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید او فردی مدبر و مهربان بود.کریم خان خود را وکیل الرعایا نامید و از لقب (شاه) پرهیز کرد. شیراز را پایتخت خود گردانید و در آبادانی آن کوشش نمود ارگ بازار حمام و مسجد وکیل شیراز از کریمخان زند وکیل الرعایا به یادگار مانده است.

کریمخان زند وکیل الرعایا (۱۱۹۳۱۱۶۳ ه.ق): از سوابق زندگی خان زند تا سال ۱۱۶۳ ه.ق. که جنگ های خانگی بازماندگان نادر شاه بی کفایتی آنان را برای مملکتداری آشکار ساخت و  آن عرصه را برای ظهور قدرت های جدید مستعد گردانید، خبری در دست نیست. به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومی این ایام خان زند به همراه علی مردان خان بختیاری و ابوالفتح خان بختیاری اتحاد مثلثی تشکیل دادند و کسی را از سوی مادری از تبار صفویان بود را به نام شاه‌اسماعیل سوم به شاهی برداشتند. ولی چون هیچ یک از آنان خود را از دیگری کمتر نمی‌شمرد، ناچار به نزاعهای داخلی روی آوردند. سرانجام کریم خان توانست پس از شانزده سال مبارزه دائمی بر تمامی حریفان خود از جمله محمدحسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه کند و صفحات مرکزی و شمالی و غربی و جنوبی ایران را در اختیار بگیرد. وی به انگلیسها روی خوش نشان نداد و همواره میگفت آنها می‌‌خواهند ایران را مانند هندوستان کنند. برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ ه.ق. بصره را از حکومت عثمانی منتزع نماید و به این ترتیب، نفوذ اوامر دولت ایران را بر سراسر اروندرود و بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.

زندیان پس از کریم‌خان

پس از در گذشت کریم خان زند دگرباره جانشیانان او به جان هم افتادند و با جنگ و نزاع های مستمر ،‌ زمینه تقویت و کسب اقتدار آغا محمد خان و سلسله قاجار را فراهم آوردند. در سال ۱۲۰۹ هجری قمری لطفعلی خان آخرین پادشاه زند پس از رشادت های بسیار آن به دست آغا محمدخان قاجار معروف به اخته خان کشته شد.

آغامحمدخان با به دست آوردن شهر شیراز دست به کشتار کسانی که از دودمان زند بودند زد،پ سران لطفعلی خان را اخته نمود و دستور تجاوز جنسی به زن باردار و دختر لطفعلی خان زند و دیگر زنان این دودمان را داد. وابستگان این خاندان یا به عثمانی گریختند یا در گوشه‌ای در گمنامی زیستند و یا کشته شدند. از میان تبار شاهان این دودمان تنها از پشت علیمراد خان زند فرزندانی به جا ماند که امروزه دنباله آنان در ایران زندگی نمی‌کنند. دسته‌ای از زندیان نیز که از دوده فرمانروایان این خاندان نبودند تا سالها به پیشه کاروانداری پرداختند.

البته دستگاه دیوانی زند به رهبری مرد زیرکی به نام حاج‌ابراهیم‌خان کلانتر که به لطفعلی خان خیانت کرده بود یکراست به قاجارها پیوست و به جز تنی چند که به واپسین فرمانروای زند تا دم مرگ وفادار ماندند دیگران رویه ابراهیم خان را پیش گرفتند.

فرمانروایان زند

کریم خان زند  ۱۱۷۹-۱۱۹۳ (هجری) 

محمدعلیخان زند؛پسر کریم خان بود که زکی‌خان زند او را زمانی کوتاه به پادشاهی برداشت.

ابوالفتح ‌خان زند؛ ۱۱۹۳-۱۱۹۳؛ او فرمانروایی هفتاد روزه‌ای را پس از مرگ پدرش کریم خان داشت ولی زکی خان به عنوان نایب او کنترل همه چیز را در دست داشت.

صادق خان زند؛۱۱۹۳-۱۱۹۳؛وی در کرمان فرمانروایی به راه انداخته بود و دعوی پادشاهی داشت.با ترور زکی خان خود را به شیراز رساندو فرمانروایی را به دست گرفت.ولی از علیمرادخان شکست خورد و نابینا و کشته شد.

علیمرادخان زند ؛ ۱۱۹۳ ،۱۱۹۹ ؛  وی خواهرزادهٔ زکی خان بود. او در آغازاصفهان فرمان می‌راند و توانست بسیاری از رقیبان را کنار بزند و بر پایتخت شیراز دست یابد.

شیخ‌ویس‌خان زند ؛ پسر علیمراد خان و جانشین وی بود.وی به فریب جعفرخان کشته شد.

جعفرخان زند ؛ ۱۱۹۹-۱۲۰۳؛پسر صادق خان بود.وی به دست هواداران صیدمرادخان ترور گشت.

صیدمرادخان زند؛او از بزرگان زند بود که پس از ترور جعفرخان هفتاد روز در شیراز فرمان راند.

لطفعلی‌خان زند؛۱۲۰۳-۱۲۰۹؛ پسر جعفر خان و واپسین شاه زند.در آغاز بر شیراز و آنگاه در کرمان و طبس با آغا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت ولی سرانجام به دام افتاد و پس از کور شدن و تجاوز و شکنجه بسیار کشته شد.

رابطه با بیگانگان

زندیان با انگلستان دارای پیوندهای بازرگانی بودند و برخی سران این دودمان همچون واپسین شاهشان لطفعلی‌خان برخوردهای نزدیک و دوستانه‌ای با نمایندگان این کشور داشتند. هرچند برخورد کریم خان با انگلیسی ها در تاریخ پُرآوازه است ؛ وی چینیهای پیشکشی انگلیسیها را در پیش رویشان شکست و ظرفهای مسی ایرانی را به زمین زد و گفت که می‌بینید مال ما بهتر است و نیازی به ظرفهای شما نداریم ؛ ولی می‌نماید این از عاقبت اندیشی بنیانگذار این دودمان بوده باشد چه که هندوستان به تازگی به استعمار انگلیسی ها درآمده بود. ولی با این همه وی به شرکت انگلیسی هند شرقی پروانه زدن تجارتخانه در بوشهر را داد و تسهیلاتی بدیشان بخشید. انگلیسی ها پارچه‌های پشمی به ایران می‌آوردند و در برابر کریم خان ایشان را از حق گمرک معاف نمود. ولی بازرگانان انگلیسی حق بیرون بردن طلا و نقره را از ایران نداشتند و ناچار بودند برای بهای کالاهای خویش کالاهای ایرانی خریداری کنند.

فتح بصره در سال ۱۷۷۵ (میلادی) نیز از سوی کریم خان برای از رونق انداختن بازرگانی عثمانی و رونق بخشیدن به بندرهای ایران بود چه که پنج سال پیش از آن بازرگانان انگلیسی تجارتخانه خویش را در بوشهر بسته و در بصره برپا نموده بودند و با چیرگی بر بصره آنها چاره‌ای نداشتند جز اینکه شرط های ایران را در راه بازرگانی بپذیرند.

هلند نیز در آن زمان هماورد بازرگانی انگلستان بود، این کشور در این زمان جزیره خارک را اشغال کرد و آن را محور بازرگانی خویش با ایران و عثمانی قرار داد ولی دیری نگذشت که در سال ۱۷۷۶ (میلادی) راهزنی به نام میرمهنا ظاهرا به اشاره زندیان خارک را گرفت و هلندی ها را بیرون راند.

همچنین روس ها نیز پیوندهای بازرگانی گسترده‌ای در این روزگار با زندیان داشته‌اند.

در نیمه دوم سده هجدهم اروپاییان حرکتهای استعماری خویش را در خاور آغاز کرده بودند و کریم خان از این جنبش اینان هشیار بوده و به پیروانش نیز هشدار می‌داده است.

وضعیت مردم در زمان پادشاهی کریم‌خان

او که مرد ساده‌زیی بود به تجملات و انباشتن دارایی کششی نداشت و بیشتر سرمایه کشور را به مصرف نیازهای درونی کشور می‌رساند. او دوست داشت مردم در آرامش و آسایش و شادی زندگی بکنند و در راه این آرزوی خویش می‌کوشید. او که انسانی بی‌آلایش بود در توده مردم حاضر می‌شد و از روزگار آنان آگاه می‌شد و گاه در انجام کارهای پست نیز بدانها یاری می‌رساند. از مهربانی و بخشش او داستانها گفته شده است.

وضعیت مردم پس از پادشاهی کریم‌خان

با مرگ کریم خان اوضاع کشور باز به هم ریخت و نبرد بر سر قدرت بازماندگان زند فشار بسیاری به مردم آورد. حتی در برافتادن این خاندان مردمان بسیاری قربانی قاجارهایی شدند که فرمانروایی را از زندیان ربوده بودند، برای نمونه بلایی که بر سر مردم کرمان آمد را می‌توان نمونه آورد.

کریم خان زند (وکیل الرعایا)

او را نیکوترین فرمانروا پس از تازش عربها به ایران دانسته اند. کریم‌خان از ایل لر زند بود .پدرش ایناق خان نام داشت و رئیس ایل بود. کریم خان در آغاز سرباز سپاه نادرشاه افشار بود و پس از مرگ او به ایلش پیوست و کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر نیرویی به هم زد و چندی پستر با دو خان بختیاری به نام های ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی را فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی می‌‌دانستند به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برداشتند.در این اتحاد علیمردان خان نایب السلطنه بود و ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریم خان نیز سردسته سپاه بود. اما چندی که گذشت علیمردان خان ابوالفتح خان را کشت و بر دیگر همراهش کریم خان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریم خان بود.چندی هم با محمد حسن خان قاجار دیگر داودار پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند. او بازمانده افغان های شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود. سر انجام با لقب وکیل الرعایا به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان که آن را به احترام نادرشاه آن را در دست نوه او شاهرخ میرزا باقی گذاشت.

کریم خان لری بی سواد اما هوشمند و با تدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت می‌‌داد و به دانشمندان ارج می گذاشت. وی کارخانه‌های چینی سازی و شیشه گری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت.

تنها کشورگشایی دوران فرمانرواییش گشودن شهر بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود که البته آن هم رویه بازرگانی و اقتصادی داشت. در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریم خان از انگلیسی‌ها دل خوشی نداشت و همیشه می گفت که انگلیسی‌ها می‌‌خواهند ایران را مانند هند کنند بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی می‌‌پرداخت. با این همه انگلیسی‌ها از هر دری که رانده می‌‌شدند از در دیگری می‌‌آمدند.

کریم خان در ۱۱۹۳ هجری قمری درگذشت. فرزندان او هفت تن بودند.چهار پسر و سه دختر. پس از مرگش بزرگترین پسرش ابوالفتح خان به فرمانروایی رسید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:54  توسط حسين جواهری  | 

افشاریه

اَفْشاريّه‌، سلسله‌اي‌ كه‌ از 1148 تا 1210ق‌/1735 تا 1795م‌ پاي‌ برجا بود و بر پهنة وسيعى‌ از عراق‌ و قفقاز تا شبه‌ قارة هند فرمان‌ مى‌راند. بنيان‌گذار اين‌ سلسله‌ نادرشاه‌ افشار (حك 1148-1160ق‌) از ايل‌ افشار (ه م‌) شاخة قرقلو بود كه‌ شاه‌ اسماعيل‌ صفوي‌ (ه م‌) آنها را براي‌ جلوگيري‌ از تهاجم‌ تركمنها و ازبكها از آذربايجان‌ به‌ كوبكان‌ در ناحية ابيورد واقع‌ در شمال‌ شرقى‌ خراسان‌ كوچ‌ داده‌ بود (استرابادي‌، جهانگشا...، 26-27؛ محمدكاظم‌، 1/4- 5).
عصر حكومت‌ افشاريه‌ يكى‌ از مهم‌ترين‌ و حساس‌ترين‌ دوره‌هاي‌ تاريخى‌ ايران‌ به‌ شمار مى‌رود؛ اما به‌رغم‌ آنكه‌ برجسته‌ترين‌ نتيجة ظهور دولت‌ آنان‌ سركوب‌ و اسقاط افغانان‌ و بيرون‌ راندن‌ نيروهاي‌ روس‌ و عثمانى‌ از ايران‌ بود، به‌ چند دليل‌ عمده‌ مورد توجه‌ محققان‌ تاريخ‌ ايران‌ قرار نگرفته‌ است‌. برخى‌ از اين‌ دلايل‌ عبارتند از: 1. قرار گرفتن‌ دورة نسبتاً كوتاه‌ دولت‌ افشاريه‌ بين‌ دو دورة طولانى‌ و با اهميت‌ صفويه‌ (905- 1135ق‌/1500-1723م‌) و قاجاريه‌ (1210-1344ق‌/1795- 1925م‌)؛ 2. خودداري‌ نادر از تمسك‌ به‌ ابزار دينى‌ و مذهبى‌ براي‌ مقابله‌ با همسايگان‌، به‌ ويژه‌ عثمانيان‌ كه‌ سياست‌ او مبنى‌ بر اصلاح‌ روابط ايران‌ با همسايگانش‌ نيز از همين‌ نظر و موضع‌ نشأت‌ مى‌گرفت‌؛ 3. خشونت‌ جنون‌آميز نادر در 3 سال‌ پايانى‌ فرمانرواييش‌ كه‌ چهرة فرمانروايى‌ مستبد و بى‌رحم‌ از او در تاريخ‌ ايران‌ ترسيم‌ كرده‌ است‌.
وقتى‌ نادر در خراسان‌ به‌ تكاپو برخاست‌، ايران‌ دچار هرج‌ و مرجى‌ كم‌سابقه‌ بود. افغانها توانايى‌ ادارة امور كشور را نداشتند و در هر گوشه‌ بانگ‌ مخالفى‌ به‌ گوش‌ مى‌رسيد. از سوي‌ ديگر قواي‌ روس‌ و عثمانى‌ نيز بخشهايى‌ از ايران‌ را به‌ تصرف‌ خود درآورده‌ بودند (لاكهارت‌، 20-23). در خراسان‌ نيز ملك‌ محمود سيستانى‌ به‌ استقلال‌ فرمان‌ مى‌راند (محمدكاظم‌، 1/38-41؛ مستوفى‌، 177؛ تهرانى‌، 18-24). در اين‌ زمان‌ فعاليتهاي‌ نادر در برابر تاخت‌ و تاز ازبكان‌ به‌ مرو براي‌ حمايت‌ از مردم‌ مرزنشين‌، او را به‌ چهره‌اي‌ شناخته‌ شده‌ در منطقه‌، و به‌ عنوان‌ تنها نيروي‌ عمده‌ در برابر تهاجم‌ ازبكها و ملك‌ محمود سيستانى‌ درآورده‌ بود. برخوردهاي‌ نادر با ملك‌ محمود و شكست‌ ملك‌ محمود از او (نك: استرابادي‌، همان‌، 47؛ محمدكاظم‌، 1/45-46) توجه‌ شاه‌ طهماسب‌ دوم‌ صفوي‌ را به‌ او معطوف‌ ساخت‌ و از اتحاد با نادر استقبال‌ كرد. نادر در 1139ق‌ به‌ او پيوست‌ و هر دو مشهد را به‌ تصرف‌ درآوردند (استرابادي‌، همان‌، 59 -61، دره‌...، 188-189؛ محمدكاظم‌، 1/66 - 67؛ مستوفى‌، 183). از اين‌ زمان‌ به‌ بعد، به‌ ويژه‌ پس‌ از خلع‌ شاه‌ طهماسب‌ از سلطنت‌ (1145ق‌/1732م‌) نادر همواره‌ نقش‌ اول‌ را در صحنة سياسى‌ ايران‌ برعهده‌ داشت‌، تا آنگاه‌ كه‌ در دشت‌ مغان‌ رسماً به‌ پادشاهى‌ نشست‌ (24 شوال‌ 1148).
دورة پادشاهى‌ نادر را مى‌توان‌ به‌ دو بخش‌ متمايز تقسيم‌ كرد: 1. از تاج‌گذاري‌ تا لشكركشى‌ به‌ داغستان‌ (1154ق‌)؛ 2. از جنگهاي‌ داغستان‌ و تغيير روحية او تا قتلش‌ در 1160ق‌. نادر از زمانى‌ كه‌ رسماً رشتة كارها را در دست‌ گرفت‌ تا 30 سال‌ بعد، همه‌ را به‌ سركوب‌ دشمنان‌ و سامان‌ دادن‌ به‌ امور كشور صرف‌ كرد. در 1148ق‌ شورش‌ بختياريها را فرو نشاند (استرابادي‌، جهانگشا، 280-283) و در 1150ق‌ قندهار را پس‌ از محاصره‌اي‌ سخت‌ به‌ تصرف‌ درآورد (محمدكاظم‌، 2/549 - 551؛ هنوي‌، 182؛ لاكهارت‌، 163-164). نادر از آنجا به‌ سوي‌ هند رفت‌ و پس‌ از تصرف‌ دهلى‌ (1151ق‌) با ابقاي‌ محمدشاه‌ گوركانى‌ بر تخت‌ سلطنت‌، در 1153ق‌ با ثروت‌ هنگفتى‌ از هند بازگشت‌ (دوبو، .(364 پس‌ از آن‌، عمليات‌ بزرگ‌ نادر براي‌ تصرف‌ سرزمينهاي‌ شمال‌ شرقى‌ ايران‌ آغاز شد. فتوحات‌ نادر در بخارا و نواحى‌ اطراف‌ آن‌ (استرابادي‌، همان‌، 351-352؛ مستوفى‌ تبريزي‌، گ‌ 934؛ مينورسكى‌، 75- 78) و شكست‌ايلبارس‌خان‌حاكم‌خوارزم‌ در1153ق‌ (استرابادي‌، همان‌، 353-359) در تاريخ‌ اين‌ دوره‌ از اهميت‌ بسيار برخوردار است‌.
سوءقصد به‌ نادر در جنگلهاي‌ سواد كوه‌ مازندران‌ كه‌ او را نسبت‌ به‌ پسرش‌ رضاقلى‌ ميرزا بدبين‌ كرد و به‌ كور گردانيدن‌ او منجر گرديد، و طولانى‌ شدن‌ نبرد با لزگيها در داغستان‌ و نيز تشديد بيماري‌ نادر، موجب‌ شد تا اخلاق‌ و رفتارش‌ به‌ كلى‌ دگرگون‌ شود و به‌ خشونت‌ و خونريزي‌متمايل‌گردد (محمدكاظم‌،2/852؛ وزيري‌،518). شورشهايى‌ كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ امپراتوري‌ بزرگ‌ نادر روي‌ مى‌داد (محمدكاظم‌، 3/933-946، 988-996؛ مستوفى‌ تبريزي‌، گ‌ 937؛ فسايى‌، 1/566 - 567) نيز به‌ خشونت‌ او مى‌افزود (استرابادي‌، همان‌، 420-424؛ محمدكاظم‌، 3/1085-1193) و آن‌ وحدت‌ و يكپارچگى‌ ملى‌ كه‌ وي‌ با كوششى‌ 30 ساله‌ پديد آورده‌ بود، از درون‌ تهى‌ مى‌شد و مى‌گسست‌؛ چنانكه‌ وقتى‌ سرانجام‌ وي‌ را به‌ قتل‌ آوردند (استرابادي‌، همان‌، 425-426)، يكباره‌ شيرازة كارها از هم‌ گسيخت‌ و در هر جا اميري‌ داعية استقلال‌ برداشت‌. با اينهمه‌، يكى‌ از مهم‌ترين‌ دستاوردهاي‌ نادر، گذشته‌ از تحقق‌ استقلال‌ ايران‌ و ايجاد دولتى‌ قدرتمند در برابر روس‌ و عثمانى‌، ايجاد تفاهم‌ دينى‌ ميان‌ مردم‌ و از بين‌ بردن‌ اختلافات‌ مذهبى‌ و فرقه‌اي‌ در ايران‌ و روابط با همسايگان‌ سنى‌ مذهب‌ چون‌ ازبكها، تركمانان‌، افغانها و عثمانيها بود و با همين‌ سياست‌ توانست‌ مذهب‌ شيعة جعفري‌ را به‌ عنوان‌ ركن‌ پنجم‌ اسلام‌ مطرح‌ كند (نك: شعبانى‌، 1/87) و بلكه‌ به‌ جهان‌ تسنن‌ بقبولاند.
پس‌ از قتل‌ نادر يكباره‌ اردوي‌ بزرگ‌ وي‌ در هم‌ ريخت‌ و افغانان‌ و ازبكان‌ِ اردو هر يك‌ راه‌ خويش‌ گرفتند. احمد خان‌ ابدالى‌ (ه م‌) با افغانهاي‌ سپاه‌ نادر به‌ سوي‌ قندهار رفت‌. در اين‌ زمان‌ عليقلى‌ خان‌ برادرزادة نادر در هرات‌ به‌ سر مى‌برد و گويا در سيستان‌ سر به‌ شورش‌ برداشته‌، و خود را آمادة پيكار با نادر كرده‌ بود (نامى‌، 8؛ استرابادي‌، همان‌، 424، 425؛ محمدكاظم‌، 3/1184؛ مستوفى‌ تبريزي‌، گ‌ 939؛ بازن‌، 35). وي‌ با نفوذ و قدرت‌ و 40 هزار سپاهى‌ كه‌ در اختيار داشت‌، مى‌توانست‌ نقشى‌ مهم‌ در سامان‌ دادن‌ به‌ اوضاع‌ داشته‌ باشد. بدين‌ سبب‌، امراي‌ نادر او را به‌ مشهد خواندند و به‌ سلطنتش‌ برداشتند (همو، 50 -51). عليقلى‌ خان‌ با نام‌ عادلشاه‌ (در بعضى‌ منابع‌: على‌شاه‌، مثلاً نك: همو، 56 -57؛ پري‌، 5 -6) رشتة كارها را در دست‌ گرفت‌ و بى‌درنگ‌ در مشهد همة بازماندگان‌ نادر را كه‌ خويشاوندان‌ او نيز بودند، به‌ قتل‌ رساند و از آن‌ ميان‌ تنها شاهرخ‌ (ه م‌) نوادة نادر را كه‌ 14 سال‌ بيش‌ نداشت‌، در ارك‌ مشهد محبوس‌ كرد تا اگر در آينده‌ مخالفتى‌ با حكومت‌ خود ديد، بتواند او را كه‌ نوادة شاه‌ سلطان‌ حسين‌ صفوي‌ نيز بود، بر تخت‌ بنشاند (محمدكاظم‌، 3/1197). در واقع‌ نيز چون‌ عادلشاه‌ بر تخت‌ نشست‌، در گوشه‌ و كنار شورشهايى‌ رخ‌ داد؛ از آن‌ جمله‌ مى‌توان‌ به‌ شورش‌ بختياريها در 1161ق‌/1748م‌ (بازن‌، نيز پري‌، همانجاها) و مخالفت‌ محمدحسن‌ خان‌ قاجار اشاره‌ كرد. چون‌ عادلشاه‌ به‌ محمد حسن‌ خان‌ دست‌ نيافت‌، دستور داد تا فرزند 4 سالة او را كه‌ بعدها به‌ آقامحمدخان‌ قاجار (ه م‌) شهرت‌ يافت‌، اخته‌ كردند (ابوالحسن‌ گلستانه‌، 21-23؛ مرعشى‌ صفوي‌، 98؛ پري‌، همانجا؛ ايوري‌، .(59 يكى‌ از مخالفان‌ عمدة عادلشاه‌، برادر كوچك‌ترش‌ ابراهيم‌ خان‌ بود كه‌ حكومت‌ اصفهان‌ داشت‌. ابراهيم‌خان‌ با استفاده‌ از افغانها و ازبكها و اتحاد با امير اصلان‌ خان‌ قرقلوي‌ افشار (عمه‌زادة نادر)، سردار آذربايجان‌، كرمانشاه‌ را كه‌ مركز مهمات‌ نظامى‌ نادر بود، به‌ تصرف‌ خود درآورد (استرابادي‌، جهانگشا، 429-430؛ ابوالحسن‌ گلستانه‌، 22- 26). عادلشاه‌ به‌ مقابله‌ رفت‌، ولى‌ شكست‌ خورد (بازن‌، 59؛ ابوالحسن‌ گلستانه‌، 26-27) و به‌ تهران‌ گريخت‌. در اينجا توسط حاكم‌ تهران‌ دستگير و به‌ ابراهيم‌خان‌ برادرش‌ تحويل‌ داده‌ شد و به‌ دستور ابراهيم‌ خان‌ او را پس‌ از 3 روز حبس‌، كور كردند (استرابادي‌، همان‌، 430).
پس‌ از شكست‌ و فرار عادلشاه‌، رؤساي‌ ايلات‌ و بزرگان‌ خراسان‌ شاهرخ‌ را در 8 شوال‌ 1161 بر تخت‌ نشاندند (مرعشى‌ صفوي‌، 86؛ ايوري‌، .(60 پادشاهى‌ شاهرخ‌ كه‌ از يك‌ سو به‌ خاندان‌ صفويه‌ وابسته‌ بود، در حقيقت‌ حاصل‌ اتحاد و نيروي‌ قدرتمند ايلى‌ و مذهبى‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. همزمان‌ با پادشاهى‌ شاهرخ‌، ابراهيم‌خان‌، برادرزادة نادر و پسر ابراهيم‌خان‌ ظهيرالدوله‌، نيز به‌ رقابت‌ با وي‌ در همان‌ سال‌ خود را پادشاه‌ خواند و به‌ نام‌ خود سكه‌ زد (استرابادي‌، همان‌، 431-432؛ ابوالحسن‌ گلستانه‌، 30). ابراهيم‌خان‌ در 1162ق‌ براي‌ مقابله‌ با شاهرخ‌ از آذربايجان‌ به‌ سوي‌ خراسان‌ حركت‌ كرد (همو، 31). اما سپاهيان‌ افغان‌ و ازبك‌ او - كه‌ همة اتكايش‌ به‌ آنها بود - وي‌ را رها كردند و به‌ شاهرخ‌ پيوستند (استرابادي‌، دره‌، 714- 715؛ ابوالحسن‌ گلستانه‌، 31-32؛ مرعشى‌ صفوي‌، همانجا؛ بازن‌، 62 -63؛ پري‌، 7). ابراهيم‌خان‌ ناچار به‌ قم‌ بازگشت‌، اما سيدمحمد متولى‌ كه‌ از سوي‌ ابراهيم‌خان‌ در آنجا گمارده‌ شده‌ بود، دروازه‌هاي‌ شهر را بست‌ و او را راه‌ نداد (مرعشى‌ صفوي‌، 100-101). ابراهيم‌ سرانجام‌ درپى‌ خيانت‌ سليم‌ خان‌ افشار كور، و به‌ فرمان‌ شاهرخ‌ تبعيد شد (همو، 102). عادل‌ شاه‌ نيز كه‌ در اردوي‌ ابراهيم‌ خان‌ در قم‌ به‌ سر مى‌برد، پس‌ از آنكه‌ به‌ مشهد رسيد به‌ دستور شاهرخ‌ كشته‌ شد. در اين‌ وقت‌ سيد محمد صفوي‌ هم‌ كه‌ در قم‌، توليت‌ خزانه‌ و بيوتات‌ عادل‌ شاه‌ را در دست‌ داشت‌ و خطري‌ براي‌ شاهرخ‌ محسوب‌ مى‌گرديد، به‌ دعوت‌ شاهرخ‌ با 200 سوار به‌ سوي‌ مشهد روانه‌ شد (ابوالحسن‌ گلستانه‌، 38-40؛ پري‌، 8).
منابع‌ اين‌ دوره‌ از توطئة شاهرخ‌ براي‌ قتل‌ سيد محمد سخن‌ گفته‌اند (ابوالحسن‌ گلستانه‌، همانجا؛ مرعشى‌ صفوي‌، 87 - 88، 105-107). به‌ علاوه‌، ناآرامى‌ و نابسامانى‌ اوضاع‌ و اختلافات‌ عميق‌ و پايان‌ ناپذير رؤساي‌ ايلات‌ و سرانجام‌ اطلاع‌ امرا و رؤسا بر قصد قتل‌ سيد محمد توسط شاهرخ‌، موجب‌ شد تا گروهى‌ از امرا و سرداران‌ برجستة شاهرخ‌ از او روي‌ گردانده‌، خواهان‌ تفويض‌ فرمانروايى‌ به‌ سيد محمد شوند (مرعشى‌، گ‌ 43؛ ابوالحسن‌ گلستانه‌، 43- 45؛ مرعشى‌ صفوي‌، 109-112). بدين‌ ترتيب‌، شاهرخ‌ دستگير و زندانى‌ شد و سيد محمد با لقب‌ شاه‌ سليمان‌ دوم‌ صفوي‌ بر تخت‌ نشست‌. اين‌ سيد محمد از سوي‌ پدر به‌ مير قوام‌الدين‌ مرعشى‌، و از سوي‌ مادر به‌ شاه‌ سليمان‌ اول‌ صفوي‌ نسب‌ مى‌برد (مرعشى‌، گ‌ 27- 28).
سيدمحمد (شاه‌ سليمان‌ دوم‌) به‌ روزگار نادرشاه‌ متولى‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ شد (مرعشى‌ صفوي‌، 90- 95) و پس‌ از قتل‌ نادر به‌ پشتيبانى‌ از عادل‌ شاه‌ برخاست‌ (مرعشى‌، گ‌ 32). به‌ روزگار ابراهيم‌ خان‌ نيز سيد محمد محترم‌ و معزز بود و همان‌ اختيارات‌ پيشين‌ را داشت‌. وي‌ پس‌ از خلع‌ شاهرخ‌، در 5 صفر 1163 به‌ سلطنت‌ رسيد (مرعشى‌ صفوي‌، 114). البته‌ كسانى‌ كه‌ او را به‌ قدرت‌ رساندند، طمع‌ داشتند كه‌ وي‌ مطيع‌ خواستهاي‌ آنها باشد، اما سيد محمد خود را مستقل‌ نشان‌ داد و به‌ تمايلات‌ آنان‌ وقعى‌ ننهاد، چنانكه‌ به‌رغم‌ اصرار آنها، با قتل‌ شاهرخ‌ مخالفت‌ كرد (همو، 113). بدين‌ سبب‌، وقتى‌ سيدمحمد مشهد را رها كرده‌، به‌ شكار رفته‌ بود، اميراعلم‌ خان‌ وكيل‌الدوله‌ و حسين‌ خان‌ قرائى‌ به‌ سراي‌ شاهرخ‌ رفته‌، او را كور كردند (همو، 129-130). فعاليتهاي‌ بى‌وقفة همسر شاهرخ‌ و تحريك‌ امراي‌ كرد و افشار به‌ مبارزه‌ با شاه‌ سليمان‌ و همچنين‌ امتناع‌ شاه‌ سليمان‌ از تصرف‌ اموال‌ وقف‌ براي‌ مخارج‌ لشكر و بخشش‌ ماليات‌ 3 ساله‌ به‌ مردم‌ كه‌ مانع‌ چپاول‌ و غارت‌ كشاورزان‌ از سوي‌ خوانين‌ مى‌شد، از جمله‌ عواملى‌ بودند كه‌ مقدمات‌ سقوط شاه‌ سليمان‌ دوم‌ را فراهم‌ آوردند. شورشيان‌ او را در نمازخانه‌ غافلگير، و همانجا نابينايش‌ كردند (همو، 133-137).
گرچه‌ به‌ گفتة مرعشى‌ صفوي‌، شاهرخ‌ دستور قتل‌ شاه‌ سليمان‌ را داد، اما امرا مخالفت‌ كرده‌، تنها به‌ قطع‌ زبان‌ پس‌ از كوركردن‌ او رضا دادند (ص‌ 138). از جلوس‌ شاه‌ سليمان‌ دوم‌ تا خلع‌ او، 40 روز بيشتر طول‌ نكشيد (قزوينى‌، 155). پس‌ از او شاهرخ‌ دوباره‌ به‌ سلطنت‌ نشست‌. در اين‌ دورة پرتشنج‌، از يك‌سو احمد شاه‌ ابدالى‌ خراسان‌ را در معرض‌ يورشهاي‌ متوالى‌ قرار داد، و از سوي‌ ديگر سران‌ ايلات‌ خراسان‌ با يكديگر و با افشاريان‌ به‌ نزاع‌ و رقابتهاي‌ تند برخاستند و به‌ علاوه‌، اختلافات‌ دو فرزند شاهرخ‌، نصرالله‌ ميرزا و نادرميرزا، بر پريشانيها افزود. در اين‌ دوره‌، قدرت‌ و استقلال‌ خوانين‌ و سران‌ ايلات‌ به‌ اندازه‌اي‌ بود كه‌ حكومت‌ شاهرخ‌ در مشهد به‌ صورت‌ حكومت‌ محلى‌ ضعيفى‌ درآمد (نك: ملكم‌، 2/383) و او ناچار بود براي‌ حفظ خود از تهاجم‌ امراي‌ نواحى‌ اطراف‌ به‌ آنها باج‌ بپردازد، و حتى‌ زمانى‌ ناچار شد به‌ جلب‌ حمايت‌ احمد شاه‌ ابدالى‌ برخيزد (همو، 2/438-439). تنها در سالهاي‌ كوتاه‌ و منقطع‌ حكمروايى‌ نصرالله‌ ميرزا، سرداران‌ و خوانين‌ رقيب‌ از بيم‌ رشادتهاي‌ او، تا اندازه‌اي‌ مطيع‌ دولت‌ افشاريه‌ در مشهد شدند. نصرالله‌ ميرزا كه‌ در 16 سالگى‌ امور خراسان‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ (ابوالحسن‌ مستوفى‌، 632)، ظاهراً از طرف‌ شاهرخ‌ با حسن‌ قبول‌ تلقى‌ نشد و به‌ همين‌ دليل‌ در 1181ق‌/1767م‌ نصرالله‌ ميرزا را به‌ بهانة كمك‌ گرفتن‌ از كريم‌ خان‌ زند براي‌ جنگ‌ با احمد شاه‌ ابدالى‌ به‌ فارس‌ فرستاد و نادر ميرزا پسر كوچك‌تر خود را صاحب‌ اختيار امور خراسان‌ كرد (اعتمادالسلطنه‌، 2/631).
نصرالله‌ ميرزا پس‌ از مدتى‌ اقامت‌ در شيراز به‌ خراسان‌ بازگشت‌؛ و اين‌ بار با تلاش‌ بيشتري‌ به‌ آرام‌ كردن‌ اوضاع‌ خراسان‌ و سركوب‌ خانها و حاكمان‌ متمرد محلى‌ پرداخت‌ (ابوالحسن‌ گلستانه‌، 97-99؛ محمدتقى‌ خان‌، 583 -584). اما كوتاه‌ انديشى‌ شاهرخ‌ و جاه‌طلبى‌ درباريان‌ و خانها موجب‌ شد تا اين‌ مرد دليري‌ كه‌ مى‌توانست‌ قدرت‌ از دست‌ رفتة افشاريه‌ را تجديد كند، در كار خود توفيقى‌ به‌ دست‌ نياورد؛ به‌ علاوه‌ رفتار غرورآميز و خطاهاي‌ وي‌ موجب‌ رنجيدگى‌ شاهرخ‌ گرديد (نك: اعتمادالسلطنه‌، 2/312؛ قزوينى‌، 156) و بنابراين‌، نادر ميرزا، پسر دوم‌ خود را وصى‌ و وليعهد خود كرد (محمدتقى‌ خان‌، 585؛ اعتمادالسلطنه‌، 2/633). به‌ ويژه‌، مرگ‌ نصرالله‌ ميرزا در 1200ق‌/1786م‌ (توحدي‌، 1/185-186)، نادر ميرزا را حكمران‌ مطلق‌ مشهد گردانيد. اما اختلاف‌ ميان‌ او و امراي‌ خراسان‌ همچنان‌ دوام‌ داشت‌ و تا 1210ق‌ كه‌ آقا محمد خان‌ به‌ خراسان‌ لشكركشى‌ كرد، نادرميرزا به‌ همراه‌ شاهرخ‌ سالخورده‌ همواره‌ در پناه‌ حمايت‌ افغانها بر مشهد حكم‌ مى‌راند (ملكم‌، 2/439).
در اين‌ روزگار آقامحمدخان‌ براي‌ بسط نفوذ و سلطة خود، متوجه‌ خراسان‌ شد. در اين‌ ديار، حاكمان‌ متعددي‌ در گوشه‌ و كنار حكم‌ مى‌راندند و مشهد هنوز در دست‌ شاهرخ‌ و پسرش‌ نادر ميرزا بود. آقامحمدخان‌ از يك‌ سو مى‌خواست‌ از افشاريه‌ به‌ سبب‌ قتل‌ جد خود و فتحعلى‌ خان‌ قاجار كين‌ كشى‌ كند، و از سوي‌ ديگر، درپى‌ ايجاد كشوري‌ يكپارچه‌ و سركوب‌ افغانان‌ و ازبكان‌ بود؛ نيز جواهرات‌ نادري‌ كه‌ نزد شاهرخ‌ بود، طمع‌ او را برمى‌انگيخت‌. پس‌ وي‌ لشكر آراسته‌، روي‌ به‌ خراسان‌ نهاد. شاهرخ‌ خود پيشدستى‌ كرد و به‌ استقبال‌ آقامحمدخان‌ شتافت‌، اما نادر ميرزا از همان‌ مشهد، از آقامحمدخان‌ اجازة مرخصى‌ گرفت‌ و با خانوادة خود به‌ هرات‌ گريخت‌ (قاجار، گ‌ 33 الف‌ - 34 الف‌) و شاهرخ‌ به‌ دست‌ خان‌ قاجار افتاد و آقا محمدخان‌ نيز براي‌ دستيابى‌ به‌ آن‌ جواهرات‌ وي‌ را آزار بسيار كرد و سرانجام‌، همة جواهرات‌ را به‌ دست‌ آورد (سپهر، 1/80 -81). شاهرخ‌ 63 ساله‌ و خانواده‌اش‌ بعد از 20 روز به‌ مازندران‌ تبعيد شدند، اما بر اثر شكنجه‌اي‌ كه‌ بر او وارد شده‌ بود، پيش‌ از ورود به‌ مازندران‌ درگذشت‌ (شيبانى‌، 51؛ ملكم‌، 2/479).
آخرين‌ بازمانده‌ از اين‌ سلسله‌ كه‌ مدتى‌ پس‌ از اين‌ نيز حكومت‌ داشت‌، نادر ميرزا بود كه‌ به‌ روزگار فتحعلى‌ شاه‌ با كمك‌ محمود خان‌ ابدالى‌ از هرات‌ روي‌ به‌ مشهد نهاد و خود را مطيع‌ شاه‌ قاجار خواند و خواهان‌ حكومت‌ مشهد شد (قاجار، گ‌ 64 ب‌؛ مروزي‌، گ‌ 60) و شاه‌ با اين‌ تقاضا موافقت‌ كرد. اما چنين‌ مى‌نمايد كه‌ وي‌ بعداً به‌ مخالفت‌ با دولت‌ قاجار برخاست‌. فتحعلى‌ شاه‌ چند بار به‌ مشهد لشكركشيد تا سرانجام‌ در 1218ق‌ آنجا را گرفت‌ و به‌ فرمان‌ او نادر ميرزا را به‌ تهران‌ آوردند و مدتى‌ بعد به‌ قتلش‌ رساندند (نوري‌، 95، 96، 186-187؛ مروزي‌، برگ‌ 130). مرگ‌ نادر ميرزا پايان‌ حكومت‌ افشاريان‌ در ايران‌ بود.
مآخذ: ابوالحسن‌ گلستانه‌، مجمل‌التواريخ‌، به‌ كوشش‌ مدرس‌ رضوي‌، تهران‌، 1344ش‌؛ ابوالحسن‌ مستوفى‌، گلشن‌ مراد، به‌ كوشش‌ غلامرضا طباطبايى‌ مجد، تهران‌، 1369ش‌؛ استرابادي‌، محمد مهدي‌، جهانگشاي‌ نادري‌، به‌ كوشش‌ عبدالله‌ انوار، تهران‌، 1314ش‌؛ همو، درة نادره‌، به‌ كوشش‌ جعفر شهيدي‌، تهران‌، 1341ش‌؛ اعتمادالسلطنه‌، محمدحسن‌، مطلع‌ الشمس‌، به‌ كوشش‌ تيمور برهان‌ ليمودهى‌، تهران‌، 1362-1363ش‌؛ بازن‌، نامه‌هاي‌ طبيب‌ نادرشاه‌، ترجمة على‌اصغر حريري‌، تهران‌، 1340ش‌؛ پري‌، جان‌ ر.، كريم‌ خان‌ زند، ترجمة على‌ محمد ساكى‌، تهران‌، 1365ش‌؛ توحدي‌، كليم‌الله‌، حركت‌ تاريخى‌ كرد به‌ خراسان‌، مشهد، 1371ش‌؛ تهرانى‌، محمد شفيع‌، تاريخ‌ نادرشاهى‌، به‌ كوشش‌ رضاشعبانى‌، تهران‌، 1349ش‌؛ سپهر، محمد تقى‌، ناسخ‌ التواريخ‌، به‌ كوشش‌ محمدباقر بهبودي‌، تهران‌، 1344ش‌؛ شعبانى‌، رضا، تاريخ‌ اجتماعى‌ ايران‌ در عصر افشاريه‌، تهران‌، 1365ش‌؛ شيبانى‌، ابراهيم‌، منتخب‌ التواريخ‌، تهران‌، 1366ش‌؛ فسايى‌، حسن‌، فارس‌نامة ناصري‌، به‌ كوشش‌ منصور رستگار فسايى‌، تهران‌، 1367ش‌؛ قاجار، محمودميرزا، تاريخ‌ صاحبقرانى‌، نسخة عكسى‌ موجود در كتابخانة مركز؛ قزوينى‌، ابوالحسن‌، فوايد الصفويه‌، به‌ كوشش‌ مريم‌ ميراحمدي‌، تهران‌، 1367ش‌؛ لاكهارت‌، لارنس‌، نادرشاه‌، ترجمه‌ و اقتباس‌ مشفق‌ همدانى‌، تهران‌، 1357ش‌؛ محمدتقى‌ خان‌ حكيم‌، گنج‌ دانش‌ (جغرافياي‌ تاريخى‌ شهرهاي‌ ايران‌)، به‌ كوشش‌ محمدعلى‌ صوتى‌ و جمشيد كيانفر، تهران‌، 1366ش‌؛ محمدكاظم‌، عالم‌ آراي‌ نادري‌، به‌ كوشش‌ محمد امين‌ رياحى‌، تهران‌، 1374ش‌؛ مرعشى‌، هاشم‌، زبور آل‌ داود، ميكروفيلم‌ كتابخانة مركزي‌ دانشگاه‌ تهران‌، شم 5870؛ مرعشى‌ صفوي‌، ميرزا محمد خليل‌، مجمع‌ التواريخ‌، به‌ كوشش‌ عباس‌ اقبال‌، تهران‌، 1362ش‌؛ مروزي‌، محمد صادق‌، تاريخ‌ جهان‌ آرا، نسخة عكسى‌ كتابخانة مركزي‌ دانشگاه‌ تهران‌، شم 4449؛ مستوفى‌، محمدحسن‌، زبدة التواريخ‌، به‌ كوشش‌ بهروز گودرزي‌، تهران‌، 1375ش‌؛ مستوفى‌ تبريزي‌، محمدرضا رضى‌، زينت‌ التواريخ‌، نسخة خطى‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامى‌، شم 258؛ ملكم‌، جان‌، تاريخ‌ ايران‌، ترجمة ميرزا اسماعيل‌ حيرت‌، تهران‌، 1362ش‌؛ مينورسكى‌، و.، تاريخچة نادرشاه‌، ترجمة رشيد ياسمى‌، تهران‌، 1356ش‌؛ نامى‌ اصفهانى‌، محمدصادق‌، تاريخ‌ گيتى‌ گشا، تهران‌، 1363ش‌؛ نوري‌، محمد تقى‌، اشرف‌ التواريخ‌، به‌ كوشش‌ سوسن‌ اصيلى‌، پايان‌ نامة كارشناسى‌ ارشد، دانشكدة روان‌شناسى‌ و اطلاع‌رسانى‌، تهران‌، 1374ش‌؛ وزيري‌ كرمانى‌، احمدعلى‌، تاريخ‌ كرمان‌، به‌ كوشش‌ محمد ابراهيم‌ باستانى‌ پاريزي‌، تهران‌، 1352ش‌؛ هنوي‌، ج‌.، زندگى‌ نادرشاه‌، ترجمة اسماعيل‌ دولتشاهى‌، تهران‌، 1365ش‌؛ نيز
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:40  توسط حسين جواهری  | 

صفویه

تاریخچه سلسله صفویان


صفوی، صفویه یا صفویان سلسله‌ای ایرانی و شیعه بودند که در سال‌های ۸۸۰ تا ۱۱۰۱هجری خورشیدی (برابر ۱۱۳۵-۹۰۷ قمری و ۱۷۲۲-۱۵۰۱ میلادی) بر ایران فرمانروایی کردند. بنیانگذار سلسله پادشاهی صفوی، شاه اسماعیل یکم است که در سال ۸۸۰ خورشیدی در تبریز تاجگذاری کرد و آخرین پادشاه حقیقی صفوی، شاه سلطان حسین است که در سال ۱۱۰۱ خورشیدی از افغانها شکست خورد.
دوره صفویه از مهمترین دوران تاریخی ایران محسوب می‌شود، چرا که پس از نهصد سال پس از نابودی حکومت ساسانیان، یک حکومت پادشاهی متمرکز ایرانی توانست بر سراسر ایران آن روزگار فرمانروایی کند. در حقیقت پس از اسلام، چندین حکومت ایرانی مانند صفاریان، سامانیان، آل بویه و سربداران تشکیل شد، ولی هیچکدام نتوانستند تمام ایران را زیر پوشش خود قرار دهند و وحدتی میان مردم ایران به وجود آوردند.
صفویان، مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران قرار دادند و آن را به عنوان عامل همبستگی ملّی ایرانیان برگزیدند. شیوه حکومت صفوی تمرکزگرا و قدرت مطلقه (در دست شاه) بود. پس از تشکیل حکومت صفویه، ایران اهمیتی بیشتر پیدا کرد و از ثبات و وحدت برخوردار شد و در عرصه جهانی مطرح شد. در این دوره روابط ایران و کشورهای اروپایی به دلیل دشمنی امپراتوری عثمانی با صفویان و نیز مسائل بازرگانی (به ویژه تجارت ابریشم از ایران) گسترش فراوانی یافت. در دوره صفوی (به ویژه نیمه اول آن) جنگهای بسیاری میان ایران با حکومت عثمانی در باختر و با ازبکها در خاور کشور رخ داد که علت این جنگ‌ها مسائل ارضی و مذهبی بود.
ایران در دوره صفوی در زمینه مسائل نظامی، فقه شیعه، و هنر (معماری، خوشنویسی، و نقاشی) پیشرفت شایانی نمود. از سردارن جنگی نامدار این دوره می‌توان قرچقای خان، اللّه‌وردی خان، و امامقلی خان را نام برد که هر سه از سرداران شاه عباس یکم بودند. از فقیهان و دانشمندان نامی در این دوره میرداماد، فیض کاشانی، شیخ بهایی، ملاصدرا، و علامه مجلسی قابل ذکر هستند. هنرمندان مشهور این دوره نیز رضا عباسی، علیرضا عباسی، میرعماد، و آقامیرک هستند.ولی از نظر ادبی، در دوره صفویه شاعر یا نویسنده بزرگی از ایران برنخاست و تنها در زمینه ادبیات شیعی و مرثیه‌سرایی آثاری درخور توجه پدید آمد.
 
زمینه و پایه گزاری
شیعیان در ایران همیشه در اقلیت و فشار بودند تا اینکه پس از یورش مغولان و فروپاشی خلافت قدیمی و پرنفوذ عباسی که حکم خلیفه مسلمانان (در حقیقت اهل تسنن) را داشت، جانی تازه گرفتند. پس از حمله مغول، چند حکومت شیعه‌مذهب مانند سربداران و قره‌قویونلوها در ایران بر سر کار آمدند و نفوذ شیعه در ایران مستحکم‌تر شد. از سوی دیگر بیشتر اهل سنت ایران بر مذهب شافعی و محب اهل بیت بودند.
شیخ صفی‌الدین اردبیلی، نیای بزرگ صفویان هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرین‌کلاه بود. فیروزشاه از بومیان ایرانی و کردتبار بود که در منطقه مغان نشیمن گرفته بود. زبان مادری شیخ صفی‌الدین تاتی بود و اشعار تاتی او امروزه در دست است. زبان تاتی یکی از زبان‌های ایرانی و زبان بومی آذربایجان بوده‌است.
دودمان پادشاهی صفویه به وسیله شاه اسماعیل یکم با اتکا بر پیروان طریقت تصوف علوی تأسیس شد. این پیروان که عمدتاً از ایلهای آناتولی بودند و بعداً به قزلباش‌ها ملقب شدند بر سر اعتقادات خود سال‌ها به طرفداری از آق‌قویونلو‌ها و قراقویونلو‌ها درگیر جنگ‌های پیاپی با دولت عثمانی بودند. اسماعیل جوان نوه شیخ جنید، پسر شیخ صفی الدین و نوه اوزون‌حسنقزلباش (موسوم به اهل اختصاص) پرورش یافت و رهبر دینی آنان به شمار می‌آمد. آق قویونلو تحت آموزش بزرگان
ایجاد و قدرت گرفتن سلسله صفوی نتیجه حدود ۲۰۰ سال تبلیغات فرهنگی صوفیان صفوی بود. اگر به این نکته دقت شود که شاه اسماعیل در زمان تاجگذاری ذر تبریز تنها ۱۴ سال داشت ارزش این سابقه فرهنگی بیشتر مشخص می‌گردد. پس از یورش مغول و فروپاشی خلافت عباسی در بغداد محور اصلی ارائهٔ یک مذهب و گرایش رسمی از اسلام از میان رفت و مذهب شیعه جان تازه‌ای گرقت. به این ترتیب از بین رفتن دستگاه خلافت رسمی در کنار عواملی چون نابسامانی ناشی از حمله مغولان و میل به درونگرایی مردم و تساهل مذهبی مغولان موجب رونق فراوان فرقه‌های مختلف از جمله شاخه‌های مختلف تصوف شد.
پیروان شیخ صفی‌الدین نیز در واقع مبلغ فرقه خاصی از تصوف مبتنی بر مذهب شیعه دوازده امامی بودند (هر چند در مورد اینکه شخص شیخ صفی الدین شیعه بوده‌است، تردیدهایی وجود دارد). اعتقاد قزلباشان به این فرقه از تصوف تا پیش از پادشاهی شاه عباس یکمجنگ چالدران در واقع نوعی قدرت خداگونه برای شاه اسماعیل یکم قایل بودند که با شکست در جنگ این اعتقاد آن‌ها رو به سستی نهاد.

 
 
 
ارزیابی تاریخی

سلسله صفویه توانست از ایران دوباره «ملت-دولت» مستقل، خودمحور، پرقدرت و مورد احترام بسازد که مرزهای آن در زمان پادشاهی شاه عباس یکم برابر مرزهای ساسانیان بود. حکومت صفوی پیشروی دولت ایران به معنای نوین آن بود و در دورهٔ آنان شکل یک حکومت متمرکز ملی و شیعی پایه‌گذاری شد که تا امروز پابرجاست. شاهان صفوی برای حفظ استقلال ایران که پس از جنگ‌های بسیار حاصل شده بود کوشش خود را صرف انباشتن خزانهٔ خصوصی کردند تا بتوانند هزینه‌های نظامی را تأمین کنند. به همین دلیل املاک آنان در نواحی مختلف ایران گسترش یافت و حکومت خان‌خانی و عشیره‌ای و سلسله‌های محلی از یبن رفت و حکومت مرکزی با قدرت روزافزون جای آن را گرفت. چنانکه تاریخ ایران ثابت کرده که حکومت متمرکز باعث قدرت و اتحاد کشور می‌شود و دولت نامتمرکز و فدرالی ضعف و آشفتگی ایران را درپی دارد.
رسیدن ایرانیان به مرزهای طبیعی خود، و در بعضی مواقع به ویژه در عهد پادشاهی شاه عباس بزرگ و نادر به مرزهای دوران ساسانیان به ایران شکوه و جلال پیشین را باز داد. برای اروپا که جداً در معرض خطر دولت عثمانی بود، بسیار گران‌بها و ارزشمند محسوب می‏شد، به نحوی که مآل‌اندیشان قوم در آن دیار، دولت صفوی را مایه نجات خویش و نعمتی برای خود می‏پنداشتند و به همین سبب با پیام‌های دلگرم‌کنندهٔ خود، پادشاهان ایران را به ادامه نبرد و ستیز با عثمانی تحریض می‏کردند. بعد از عقب‌نشینی سلطان سلیمان قانونی از آذربایجان و تحمل تلفات سنگین سپاه عثمانی از سرما و برف و فقدان آذوقه، فرستاده ونیز در دربار عثمانی به پادشاه خود نوشت: «تا آنجا که عقل سلیم گواهی می‏دهد این امر جز مشیت باری تعالی چیز دیگری نیست زیرا می‏خواهد که جهان مسیحیت را از ورطه اضمحلال نهایی رهایی بخشد (نقل قول از ترویزیانو سفیر دولت ونیزیا در دربار سلطان عثمانی) » و سفیر دیگری از دولتهای فرنگ که در استانبول به سر می‏برد، همین معنی را بدین عبارت بیان کرد که: «میان ما و ورطه هلاک فقط ایران فاصله‌ است، اگر ایران مانع نبود عثمانیان به سهولت بر ما دست می‏یافتند.»
برخی می‌پندارند تشکیل دولت صفوی زیانی بزرگ برای جهان اسلام بود، بدین معنی که با رسمی کردن تشیع، و ضعیف ساختن تسنن، یکپارچگی مذهبی سرزمین‌های اسلامی را که تا آن دوران باقی مانده بود، از میان برد و آن محیط پهناور و یگانه جغرافیایی را از میان قطع کرد و به خطر انداخت. لازم به ذکر است، پیش از این در قرن‌های چهارم تا ششم هجری دولت اسماعیلی فاطمیان در مصر خلافتی در مقابل خلافت عباسی تأسیس کرده بود و تا زمانی که هر دو دولت قدرتمند بودند، هیچ مشکلی در مقابله با صلیبیان نداشتند. بنا بر این قطعا این نخستین بار نبود، که یک حکومت رسمی شیعی تأسیس می‌شد. ثانیاً قدرت دولت عثمانی و توسعه پیاپی آن بدون پشتوانه فرهنگی و اجتماعی لازم صورت می‌گرفت. به طوری که علی رغم چند قرن سلطه بر یونان، بالکان و چند کشور دیگر اروپایی تنها عده کمی از مردم آن نواحی مسلمان شدند و هر چند این مطلب درست است که عثمانی بر اثر مناقشه‏های ممتد با صفویان همواره از مرزهای شرقی خود بیمناک بود و ناگزیر بخشی بزرگ از نیروی نظامی خویش را در آن جانب صرف می‏کرد و از پیشرفت و تمرکز نیرو در جبهه‏های اروپا باز می‏ماند، اما شکستهای بزرگ عثمانی در اروپا بعد از محاصره وین در سال ۱۰۶۲ خ.۱۶۸۳ میلادی و هم‌زمان با افول و اضمحلال دولت صفوی رخ می‌دهد. در واقع عامل اصلی شکست عثمانیان نه پیدایش دو حکومت شیعه و سنی، بلکه برتری ادوات نظامی اروپاییان در قرن هجدهم و ضعف ساختارها و بنیان‌های اقتصادی و اجتماعی عثمانی نسبت به جوامع اروپاست.

وحدت مذهب و حکومت متمرکز

از نظر تاریخ ایران معاصر، دولت صفوی دارای دو ارزش اساسی و حیاتی است: نخست ایجاد ملتی واحد با مسئولیتی واحد در برابر مهاجمان و دشمنان، و نیز در مقابل گردنکشان و عاصیان بر حکومت مرکزی؛ دوم ایجاد ملتی دارای مذهبی خاص که بدان شناخته شده و به خاطر دفاع از همان مذهب، دشواری‌های بزرگ را در برابر هجوم‌های دو دولت نیرومند شرقی و غربی تحمل نموده‌است. در این مورد، مذهب رسمی شیعه دوازده امامی، همان کاری را انجام داد که اکنون ایدئولوژی‌های سیاسی در تشکیل حکومتها می‏کنند.
به هر حال با تشکیل دولت صفوی، گذشته دیربازی از گسیختگی پیوندهای ملی ایرانیان به دست فراموشی سپرده شد و بار دیگر به قول براون، از ملت ایران «ملتی قائم بالذات، متحد، توانا و واجب الاحترام ساخت و ثغور آن را در ایام سلطنت شاه عباس یکم به حدود امپراتوری ساسانیان رسانید..
رشته اصلی و اساسی این پیوند ملی، مذهب تشیع بود، و گرنه با وضعی که در آن ایام پیش آمده بود، هیچ عامل دیگری نمی‏توانست چنین تأثیری در بازگرداندن آن پیوند و همبستگی داشته باشد، چنانکه اهل سنت ایران که در عهد شاه اسماعیل یکم و شاه تهماسب یکم زیر فشارهای سختی بودند، بقای دولت عثمانی و ضمیمه شدن ایران را به خاک آن دولت آرزو می‏کردند. دسته‏هایی از کردان سنی مذهب که تمایلی به اطاعت از یک پادشاه شیعی مذهب نداشتند، بی هیچگونه مقاومتی و مخالفتی در قلمرو عثمانی باقی ماندند؛ و دست به دست گشتن برخی از نواحی کرد نشین میان دو دولت عثمانی و صفوی تأثیری در مذهب آن‌ها نداشت.
البته از سوی دیگر بر ملیت ایرانی نیز تأکید می‌شد. همه اقوام ساکن در ایران خود را عضوی از این کشور و ایرانی می‌دانستند و اقوام ترک و تاجیک (عنوانی که در آن زمان به ایرانیان غیرترک داده شده بود) دوستدار پادشاهی صفویان بودند و حتی امروزه نیز مردم ایران با علاقه از این خاندان یاد می‌کنند. شاه اسماعیل یکم با تأکید بر اهمیت ملی‌گرایی، مناصب دولتی را میان اقوام مختلف تقسیم کرده بود و با ترویج شاهنامه‌خوانی علاقه به ملیت ایرانی را میان ایرانیان ترویج کرده بود. چنانکه که در بیشتر ایلات آن زمان اشعار حماسی شاهنامهقزلباش نیز اشعار شاهنامه را از بر داشتند. حتی شاه اسماعیل نام فرزندان خود را از نامهای ایرانی و شاهنامه برگزیده بود، مانند: تهماسب، سام، القاس، فرنگیس و ... . خوانده می‌شد و افراد ایلات ترک
باید دانست که چنین اندیشه‏ای اصلاً در دوران اسلامی امری تازه و بدیع نبود، چه پس از استقرار قطعی فرهنگ اسلامی در میان ایرانیان و سستی پذیرفتن سیاست ملی و نژادی که در سده‏های سوم و چهارم و نیمی از سده پنجم هجری صورت گرفت، سلطنت هر مسلمان اهل سنت از هر نژاد خواه ایرانی یا اَنیرانی، بی هیچ گونه مخالفت بنیادی پذیرفته می‏شد، مگر از جانب قدرت جویان رقیب، و سرّ موفقیت غلامان و قبایل گوناگون تُرک نژاد در حکومت چند صد ساله بر ایران نیز همین بود.
 
ساختار حکومتی

سیستم حکومتی صفویان در ابتدا ترکیبی از ساختار سلسله مراتبی صوفیان و ساختار سنتی حکومت در ایران بود. به این صورت که در بالای هرم قدرت شاه قرار داشت که هم شخص اول حکومت و هم مرشد کامل بود و پس از او وکیل یا وکیل نفس نفیس همایون بود. وکیل دارای نقش وزیر اعظم (رییس دیوانسالاری) بود و هم واسط بین مرشد کامل و صوفیان.در ساختار نظامی قبایل قزلباش نیز سلسله مراتب قبیلگی صوفیانه وجود داشت.اما دیوانسالاری حکومت بر اساس ساختاراهای کهن ایرانی عمل می‌کرد چراکه قزلباشان از ابتدا در امور دیوانی نقش چندانی نداشتند. نقش شاه به عنوان مرشد پس از جنگ چالدران تضعیف شد و این امردر زمان شاه تهماسب یکم و شاه محمد خدابنده و شاه عباس ادامه یافت به تدریج نقش اعتقادات صوفیان در ساختار حکومتی کاهش یافت به طوریکه منسب وکالت به کلی از میان رفت و بسیاری از اختیارات مقامات صوفی به مقامات دیوانی تفویض شد.اقدامات عامدانه و هوشمندانه شاه تهماسب یکم و شاه عباس یکم در کاهش اعتقادات صوفیانه، برای کنترل کردن خودسری‌های سران قزلباش در این روند نقش بسیاری داشت. در زمان شاه عباس یکم شاهد ایجاد سازمان حکومتی جدیدی هستیم که بر اساس الگوی دیوانسالاری کهن ایرانی بنا شد و تا پایان حکومت قاجارها تقریباً پایدار ماند. در این ساختار حکومتی شاه در راس هرم قدرت قرار دارد. فرمانهای او قانون محسوب می‌شود و کسی حق مخالفت با او را ندارد. وزیر اعظم بالاترین مقام اجرایی پس از شاه است و ریاست نظام دیوانی را بر عهده دارد.وی واسطه میان دولتیان و شاه است. گزارشاتی که از ادارات وسازمانهای برای شاه فرستاده می‌شوند ابتدا توسط وی خوانده می‌شوند و در صورت صلاحدید وی به اطلاع شاه می‌رسند. در مورد شاهان صفوی پس از شاه عباس یکم باید یادآور شد که از وظایف مهم وزیر اعظم جلوگیری از رسیدن اخبار و گزارش‌های ناراحت کننده به شاه بود! منزل وزیر اعظم معمولاً نزدیک کاخ شاه بود تا در صورت نیاز به کسب نظر شاه در تصمیم گیری به سرعت بتواند به شاه مراجعه نماید.
زبان رسمی صفویان

زبان رسمی دولت صفوی زبان فارسی بود. شاه عباس یکم در زمان خود زبان فارسی را در سراسر ایران به عنوان زبان میانجی تثبیت کرد. صفویان زبان فارسی را برای اداره بهتر ایران به عنوان زبان غالب کشور ایران برگزیدند و اقدامات پادشاهان صفوی همچنین باعث تثبیت و تقویت بیشتر زبان فارسی در شرق اسلامی شد. همچنین تمام کتابهای تاریخی در دورهٔ صفوی به زبان فارسی نگاشته شده است.‎ زبان غالب گفتاری عموم مردم در دوران صفوی نیر زبان مادری‌شان بود.باوجود رسمی بودن زبان فارسی، درباریان صفویه همچون سایر اقوام ایران در دربار از زبان محلی خود (ترکی آذربایجانی) استفاده می‌کردند. همچنین شاه عباس خود اشعار نغزی به ترکی سروده است.ژان شاردن سیاح فرانسوی هم که مدت یازده سال (۷۰-۱۶۶۴ و ۷۷-۱۶۷۱) در ایران بوده و می‌نویسد: ترکی زبان دربار و قشون است، زنان و مردان منحصراً به ترکی سخن می‌گویند، خصوصاً خانواده‌های اشرافی. علت این امر آن است که خاندان صفوی از مناطق ترک‌زبان و مناطقی است که زبان مادری‌شان ترکی است برخاسته‌اند.. همزمان با دوره صفویه زبان فارسی در اوج گستردگی خود قرار داشت. فارسی زبان رسمی گورکانیان هند (همسایه شرقی ایران) بود و شاعران فارسی گوی بزرگی از آن برخاستند. در غرب ایران (آسیای صغیر) که تحت سیطره امپراطوری سنی‌مذهب عثمانی و رقیب اصلی صفویان قرار داشت نیز مورد استفاده بود. اکثر سخنوران ترک بدان آشنا بوده و غزل و اشعار کوتاه فارسی می‌سرودند.
ساختار قضایی


شاه عباس یکم


نظام قضایی به دو بخش عرفی و شرعی تقسیم می‌شد. بخش عرفی شامل رسیدگی به اموری مانند قتل و ضرب و جرح و تجاوز (اموری که مربوط به حفظ نظم و امنیت و نظام سیاسی بود) می‌شد و بخش شرعی شامل رسیدگی به دعاوی حقوقی و شرعی بود. ریاست بخش رسیدگی به دعاوی عرفی با مقام دیوان بیگی است و مسوولین رسیدگی به این دعاوی در شهرها نیز داروغه‌ها هستند.ریاست نظام قضایی شرعی نیز بر عهده صدر است.صدر بالاترین مقام مذهبی در دولت را داراست و خود از میان علمای صاحب نام شیعه انتخاب می‌شود.قضات شرع از میان علمای شیعه (ملاها) انتخاب شده و توسط صدر منصوب می‌شوند.از وظایف دیگر صدر عزل نصب شیخ الاسلام‌ها در شهرها و رسیدگی به امور موقوفات در کل کشور است.
قضات منسوب از طرف صدر یا قضات شرع متصدیان ثبت رسمی اسناد هم محسوب می‌شوند و اسناد معاملات و نقل و انتقالات و مالکیت مردم تنها با ممهور شدن به مهر آنها رسمیت می‌یابند. ابهام موجود میان امور شرعی و عرفی از گاهی موجب اختلالاتی در سیستم قضایی می‌شد و این مشکل تا زمان به قدرت رسیدن رضاخان همواهر در ایران وجود داشت.از مشکلات دیگر این سیستم قضایی این بود که هر شخصی می‌توانست در صورت نیاز به هر کدام از قضات (گاه بیش از یک قاضی) که دلخواه او بود مراجعه نماید.
ساختار اجرایی


نقشه پادشاهی صفوی و امپراتوری عثمانی


کشور ایران از زمان شاه عباس یکم به پنج ناحیه تقسیم شده بود و هر کدام از آن نواحی را نیز به نواحی کوچک‌تر (تا ۲۵ ناحیه تقسیم کرده بودند).خان بالاترین مقامی بود که از طرف شاه برای اداره یک ناحیه مشخص می‌شد و تنها زیر نظر شاه انجام وظیفه کرده و فقط به او پاسخگو بود.ناحیه تحت حکومت یک خان خود به چند ناحیه تقسیم می‌شد که اداره آنها را افرادی که دارای سمت سلطان بودند به عهده داشتند. سلطانها در واقع والیان درجه دوم بودند.مقام بعدی در میان والیان پس از سلطان بیگلربیگی نام داشت.خانها و سلطانها در ناحیه تحت حکومت خود مانند یک شاه کوچک حکومت می‌کردند. خانها بخش اصلی در آمد ناحیه خود را برای امور داخلی اداری و شخصی خود و نیز تعهد پرداخت مواجب سربازانی که از مرکز به آنها محول شده بود مصرف می‌کردند و مقدار نسبتاً کمی را برای دربار می‌فرستادند. آنها در مقابل در مقابل تهدیدات خارجی متعهد به حفظ ناحیه تحت حکومت خود بودند. اکثریت قریب به اتفاق خانها و سلطانها را امرای قزلباش تشکیل می‌دادند و با قبیله خود در ناحیه تحت حکومت زندگی می‌کردند.

شاه سلیمان در اصفهان به سال ۱۰۴۹ خورشیدی


در این میان برخی از نواحی کشور بودند که حاکم آنها از خودمختاری خان یا سلطان برخوردار نبود و در واقع وکیل یا نماینده‌ای از طرف شاه آنها را اداره می‌کرد که آنها را وزیر می‌نامیدند. تمام درآمد این نواحی برای دربار فرستاده می‌شد و بودجه مصرفی این نواحی را دربار تعیین و تامین می‌کرد. این نواحی را اراضی خاصه می‌نامیدند. در ابتدای سلطنت صفویان نواحی خاصه محدود به ایالات نزدیک به تختگاه بودند اما از زمان شاه عباس یکم به این نواحی افزوده شد. زیرا از یک طرف درآمد مستقل شاه را افزایش می‌داد و از طرف دیگر از افزایش قدرت امرای قزلباش در مقابل شاه جلوگیری می‌شد. اما در مقابل حاکمان نواحی خاصه از قابلیت نظامی و مدیریتی و انگیزه بسیار کمتری نسبت به خانها و سلطانها برای اداره برخوردار بودند و در مقابل تهدیدات خارجی بسیار سستی می‌کردند.
از زمان شاه صفی به بعد نواحی خاصه به سرعت گسترش یافتند و یکی از دلایل ضعف قدرت نظامی صفویان را همین امر می‌دانند. در مقابل گاهی یک ناحیه دچار تهدید خارجی می‌شد و شاه برای افزایش توان مقابله یک خان قزلباش را برآن ناحیه می‌گمارد. تا انتهای سلطنت شاه عباس اول هیچکدام از ایالات مرزی به صورت خاصه اداره نمی‌شد. در زمان شاه صفی ایالت فارس به صورت خاصه در آمد زیرا تهدیدی نظامی برای آنجا تصور نمی‌شد.

کاخ چهل ستون در اصفهان


بالاترین مقام اجرایی در شهر خان یا سلطان یا وزیر آن ناحیه محسوب می‌شد (چه در آن شهر مقیم باشد چه نباشد).پس از خان یا سلطان یا وزیر، داروغه شهر قرار داشت.اداره کننده اصلی شهر در واقع داروغه بود.داروغه وظیفه حفظ امنیت و نظم شهر و همچنین وظیفه رسیدگی به دعاوی مربوط به ضرب و جرح وقتل را به عهده داشت.عسس، کوتوال، کلانتر و محتسب همه تحت نظر داروغه کار می‌کردند.عسس فرماندهی نگهبانان شب را به عهده داشت.کوتوال مسئول حفظ و نگهداری از استحکامات بود و در شهرهایی که داروغه نداشت عسس وظیفه داروغه را نیز دارا بود. کلانتر رابط بین داروغه و مقامات بالاتر و مردم عادی بود. در شهرهای بزرگ هر محله برای خود دارای کلانتر بود. کلانتر وظیفه دفاع از حقوق مردم در مقابل دولتیان و تقسیم کارهای مشکل (تکلیف شده از طرف مقامات) به صورت عادلانه بین مردم و وصول مالیاتها از مردم را بر عهده داشت. در روستاها کدخداها وظایف کلانترها را عهده دار بودند. محتسب بر درستی مقیاسها و اوزان در شهر نظارت می‌کرد نرخ کالاهای اساسی را نیز در شهر تعیین و اعلام می‌کرد.
ساختار سپاهی و لشکری

قوای سپاه ایران در ابتدای به قدرت رسیدن شاه اسماعیل یکم تا زمان سلطنت شاه عباس یکم متشکل از قبایل قزلباش بود.قزلباشان به صورت سواره می‌جنگیدند و سواران آنها را قورچی می‌نامیدند. قورچی‌ها مسلح به شمشیرهای هلالی شکل (مناسب برای نبرد سواره)، کمان و تفنگ بودند. از زمان شاه عباس یکم به بعد نیروهای پیاده مسلح به تفنگ از مردم تاجیک (غیر قزلباش) و نیز سپاه غلامان خاصه (متشکل از گرجی‌ها، چرکس‌ها و ارمنی‌ها) تشکیل شد. توپخانه نیز معمولاً در محاصره شهرها از زمان شاه تهماسب یکم به کار گرفته می‌شد اما به دلیل نوع تاکتیکهای جنگی ایرانیان که مبتنی بر تحرک زیاد در میدان جنگ بود در جنگهای مستقیم نقش زیادی نداشت. بالاترین مقام نظامی از زمان شاه عباس یکم به بعد سپهسالار یا ایران بود. این سمت در ابتدا دایمی بود ولی از زمان شاه صفی در زمان جنگ تعیین می‌شد. مقامات اصلی سپاه ایران در زمان شاه سلیمان (منقول از سفرنامه کمپفر) به شرح زیرند:

کلاه خود متعلق به دوره صفوی

  • قورچی باشی: فرمانده قورچیان (سواران قزلباش) و بالاترین مقام پس از سپهسالار. قورچی‌ها در زمان شاه سلیمان حدود ۱۰ تا ۱۲ هزار نفر تخمین زده می‌شوند و سالانه ۱۰ تا ۱۲ تومان مزد می‌گرفتند.
  • قوللر آقاسی: فرمانده سپاه غلامان. سپاه غلامان از گرجیان، چرکس‌ها، ارمنیان و دیگر غیر ایرانیان تشکیل می‌شد که به صورت سواره می‌جنگیدند. تعداد آنها حدود ۱۵ تا ۱۸ هزار نفر تخمین زده می‌شد و سالانه کمی کمتر از ۱۰ تومان مزد می‌گرفتند.
  • تفنگچی لر آقاسی: فرمانده سپاه تفنگچیان پیاده بود. این تفنگچیان تاجیک (ایرانی غیرترک) بودند و پیاده می‌جنگیدند. به این صورت از اسب فقط برای نقل انتقال پیش از درگیری استفاده می‌کردند اما در هنگام جنگ و در نزدیکی دشمن از اسب پیاده شده و می‌جنگیدند. سلاح آنها نیز تفنگ و شمشیر بوده است. تعداد آنها نزدیک به ۵۰ هزار تخمین زده می‌شود. مزد سالانه تفنگچی‌ها کمی کمتر از غلامان بود. تفنگچیان مازندرانی از دیگر تفتگچیان مشهورتر بوده‌اند.
  • توپچی باشی: فرمانده توپخانه ایران که در میان مقامات ذکر شده پایین ترین اهمیت را داشت.
به جز قوای نظامی ذکر شده گروهی متشکل از ۲۰۰۰ سرباز مجهز پیاده موسوم به جزایری وجود داشتند که مواجب آنها را شاه پرداخت می‌کرد و وظیفه حفاظت از دربار را به عهده داشتند. آنها تحت فرماندهی ایشیک آقاسی بودند.
واحدهای داخلی در سپاه را افسرانی دارای عنوانهای زیر اداره می‌نمودند. این عنوانها همگی از اصطلاخات ترکی تشکیل شده‌اند:
  • مین باشی (فرمانده ۱۰۰۰ سرباز) دارای مزد سالانه ۷۰ تومان
  • یوز باشی (فرمانده ۱۰۰ سرباز)دارای مزد سالانه ۳۰ تومان
  • اون باشی (فرمانده ۱۰ سرباز) دارای مزد سالانه ۱۵ تومان
(البته همانطور که امروزه نیز رایج است گاه تعداد سربازان تحت فرماندهی این صاحب منصبان کمتر یا بیشتر از میزان اسمی آن بود) مزد سربازان به صورت حواله پرداخت می‌شد. این حواله‌ها برای والیان نواحی مختلف کشور صادر می‌شد و سربازان معمولاً به دلیل عدم امکان سفر به آن نواحی آنها به دلالان می‌فروختند. تامین آذوقه در هنگام جنگها به عهده خود سربازان بود به همین دلیل در هنگام جنگها پیشه‌وران در پی سپاه روان می‌شدند و اجناس مورد نیاز را به آنها می‌فروختند.
 
پادشاهان صفوی و دوره پادشاهی آنان



نمونهٔ تفنگهای فتیله‌ای دوره صفوی



شاه اسماعیل یکم

  • شاه اسماعیل یکم (۹۳۰-۹۰۷)
  • شاه تهماسب یکم (۹۸۴-۹۳۰)
  • شاه اسماعیل دوم (۹۸۵-۹۸۴)
  • شاه محمد خدابنده (۹۹۶-۹۸۵)
  • شاه عباس یکم (۱۰۳۸-۹۹۶)
  • شاه صفی (۱۰۵۲-۱۰۳۸)
  • شاه عباس دوم (۱۰۷۷-۱۰۵۲)
  • شاه سلیمان (۱۱۰۵-۱۰۷۷)
  • شاه سلطان حسین (۱۱۳۵-۱۱۰۵)
    • شاه تهماسب دوم (۱۱۴۵-۱۱۳۵)
    • شاه عباس سوم (۱۱۴۸-۱۱۴۵)
      • شاه اسماعیل سوم
نامداران روزگار صفوی

  • سرداران سپاه: قرچقای خان، اللّه‌وردی خان، امامقلی خان، گرگین خان، فتحعلی خان داغستانی، رستم خان قوقلر آقاسی و...
  • دانشمندان و فقیهان شیعه: مولانا فیض کاشانی، شیخ بهایی، میرداماد، میرفندرسکی، علامه مجلسی، ملاصدرا و...
  • هنرمندان (نقاش، خوشنویس و معمار): رضا عباسی، علیرضا عباسی، میرعماد، آقامیرک، محمدرضا اصفهانی و...
  • شاعران: صائب تبریزی، کلیم کاشانی، محتشم کاشانی و...
  • مورخان: اسکندر بیگ منشی، حسن بیگ روملو، احمد منشی قمی و...
منابع تاریخی برای شناخت صفویه

در دوران صفویه کتاب‌های تاریخی بسیاری دربارهٔ این سلسله به نگارش درآمد که مهترین آنها عبارتند از: صفوةالصفا، عالم‌آرای امینی، حبیب‌السیر، فتوحات شاهی، بدایع‌الوقایع، تاریخ شاه اسماعیل و شاه طهماسب، تحفه سامی، تاریخ رشیدی، احسن‌التواریخ، خلاصةالتواریخ، عالم‌آرای عباسی، خلاصةالسیر، قصص‌الخاقانی، خلدبرین، عالم‌آرای شاه اسماعیل، زبدةالتواریخ، تذکرةالملوک، تاریخ حزین و ...
جدا از این کتب، منشات و سفرنامه‌های بسیاری (به‌ویژه از اروپاییان) موجود است که در شناخت تاریخ صفویان بسیار مفید است.
ولایت‌های ایران در دورهٔ صفوی

در کتاب مهم تذکرةالملوک دربارهٔ ولایت‌های ایران در عصر صفویان این چنین آمده است:
...والی در ممالک ایران چهار است که اسامی هر یک موافق اعتبار و شرف و ترتیب نوشته می‌شود: اول والی عربستانکه به اعتبار سیادت و شجاعت و زیادتی ایل و عشیرت از والی‌های دیگر بزرگتر و عظیم‌الشأن‌تر است. و بعد از آن والی لرستان فیلی است که به اعتبار اسلام، اعز از والی گرجستان است و ولات گرجستانات متعلقه به ایران، گرجستان کارتیل و کاخت و تفلیس است.و بعد از مرتبهٔ والی گرجستان، والی کردستان است که سنندج محل سکنای ایشان می‌باشد و بعد از او حاکم بختیاری و در قدیم‌الایام کمال اعزاز و احترام داشته‌اند.
اما بیگلربیگیان عظیم‌الشأن ایران سیزده است: اول قندهار، دوم شیروان، پنجم چخورسعد، ششم قراباغ و گنجه، هشتم کوهگیلویه، یازدهم قلمروی علیشکر، دوازدهم مشهد مقدس معلی، سیزدهم دارالسلطنهٔ قزوین...‎، سوم هرات‎، چهارم آذربایجان‎، هفتم استرآباد‎، نهم کرمان، دهم مرو شاهی‌جان
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:37  توسط حسين جواهری  | 

ترکمانان

حكومت تركمانان قراقويونلو و آق قويونلو
حكومت تركمانان قراقويونلو و آق قويونلو




 

تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطیت

22 . حكومت تركمانان قراقويونلو و آق قويونلو

از اواخر دوره ى سلطنت ايلخانان در ايران ، قبايلى از تركمانان ، در طى لشكركشى هاى مغول ، از حدود خوارزم و اطراف بحيره ى آرال و شرق بحر خزر به آسياى غربى آمده و در شمال غربى ايران ساكن شدند. آنان به تدريج قدرت يافته و از فترتى كه بعد از مرگ ابوسعيد بهادرخان ، پيش آمد استفاده نموده ، به دست اندازى به اطراف و تصرف شهرها پرداختند.
چارلز گرى (310) مترجم چهار سفرنامه ونيزيان ، در اين باره مى نويسد:
پس از مرگ تيمور، دو طايفه ى تركمان كه با هم رقابت داشتند، اماراتى در آذربايجان و ديار بكر بنيان نهاده بودند، يكى از آن دو قراقويونلو يا سياه گوسپندان و ديگرى آق قويونلو يا سپيد گوسپندان ، خوانده مى شدند و دشمن خونين همديگر بودند (311).
نخست قراقويونلوها به رياست قرامحمد به روى كار آمدند و پس از او، قرايوسف در سال 812 - 813 ه . يوغ تسلط تيمور را شكست . اسكندر، فرزند قرا يوسف با شاهرخ جنگيد و پس از مرگ او، برادرش جهانشاه در سال 840 - 841 ه . بر اريكه سلطنت مستقر بودند. در اين سال ، رييس ‍ طايفه ى رقيب قراقويونلو، به نام اوزون حسين ، كه در ديار بكر استقرار يافته بود، لشكر جهانشاه را در نبردى كه خود او در آن كشته شد شكست داد و بدين ترتيب ، آق قويونلوها بر ايران تسلط يافتند. سلسله اى كه اوزون حسن بنيان نهاد، بايندريه خوانده شده است .
دون گارسيا، سياح ونيزى ، درباره قلمرو اوزون حسن مى نويسد:
كشور پهناور اوزون حسن ، محدود است به امپراتورى عثمانى و قرامان ، نخستين ولايتى كه به آن مى رسيم ، تركستان است كه در حدود ناحيه ى حلب به سرزمين سلطان عثمانى متصل مى شود، پايتخت و مقر حكومت ايران ، تبريز است كه اوزون حسن آن را به مدد بخت سازگار و نه با قدرت نظامى بيش تر، از چنگال جهانشاه درآورد و سپس او را به هلاكت رساند، آخرين ولايتى كه به آن مى رسيم شيراز است ، كه به مسافت بيست و يك روز مسافرت از تبريز و در جهت مشرق ، جنوب شرقى آن قرار دارد (312).
عهد اميرحسين بيك بايندرى ، مشهور به اوزون حسن را بايد مهم ترين فصل در تارخى روابط ديپلماسى ميان اروپا، به ويژه جمهور ونيز، با ايران دانست ، زيرا با قدرت يافتن سلطان محمد فاتح و قدرت روزافزون دولت عثمانى ، بسيارى از كشورها، همچون جمهورى هاى ونيز، ژن وپيزا، حكومت طرابوزان ، حكومت پاپ و غيره نمايندگانى را جهت اتحاد نظامى به دربار اوزون حسن فرستادند. همينطور وى نيز نمايندگانى را به دربار كشورهاى مختلف فرستاد (313). اين ارتباطات ديپلماسى باعث اعتبار و قدرت يافتن قدرت نظامى دولت بايندرى گرديد.

نظام حكومتى ، سازمان ارتش و تشكيلات ادارى

بناى حكومت آق قويونلوها بر پايه اولوس مغولى بود، كه در مجموعه اى از سران قبايل تشكيل مى شد اداره امور حكومتى و لشكرى همه مطلقا تحت نظر شاه ، كه فرماندهى كل قوا را در جنگ و صلح بر عهده داشت ، انجام مى گرفت .چوزفا باربارو، در سفرنامه ونيزيان ، از دربار اميرحسين بيگ اطلاعاتى بسيار جالب را به دست مى دهد، وى مى نويسد:
هنگامى كه لشكريان او (حسين بيگ ) براى سركوبى فرزندش ، اغورلو محمد، به سوى شيراز مى رفتند، وى براى شمارش عده ى افراد لشكرى كيسه ى نخود به دست داشت و چنين شمارش افراد و اسبان براى هر پنجاه نفر يكدانه نخود در جيبش مى ريخت .
بيست هزار اسب سوارى ، سى هزار شتر، پنج هزار اسب بارى ، پنج هزار اشتر و دو هزار الاغ بودند كه شش هزار خيمه و چادر را حمل مى كردند. معمولا از بيست هزار اسب سوارى ، دو هزار راس مجهز به زرهى آهنين بودند كه زره هر اسبى شباهت به زره سوار داشت و ساير اسبان همه زره هاى چوبين و ابريشمى داشتند. زره ابريشمى لشكريان ايران در اين عهد، دست كمى از زره هاى آهنين نداشته و به قدرى كلفت بوده است كه هيچ گونه تبرى در آن كارگر نمى افتاده است (314).
هم چنين باربارو، كه خود از مركز صنعت زره سازى اين عهد ديدن كرده است ، مى نويسد:
اين محل را پشتين مى نامند كه در زمان ما، پنج ده معنى مى دهد و آن ، محوطه اى است كه مجموعا به مساحت دو ميل ، بر بالاى كوهى كه هيچ كس را به آن جا راه نمى دهند مگر آن كه خود از صنعتگران همان ناحيه باشد و در آن جا اقامت گزينند، در ساير شهرها نيز، از اين زره ها و سلاح ها فراوان ساخته مى شود اما هيچ جا نديده ام كه هنر صنعتگران تا به اين درجه ممتاز باشد (315).
سازمان كشورى دولت بايندرى از ديوان هاى متعددى تشكيل مى شد كه در امور سياسى ، اقتصادى و مسائل نظامى ، نظارت مستقيم مى كرد. قدرت در اين ديوان ها بين دو مقام وزير و منشى الممالك تقسيم مى شد.
مقامات ديگر ديوان اصلى عبارت بودند از: مستوفى ، صدرالشريعه ، قاضى القضات ، قاضى عسگر، امير ديوان يا ديوان بيگى ، اميرالامرا، امير ديوان تواجى ، امير ديوان پروانه چى ، خزينه دار، خازن ، مهماندار، شقاول و جارچيان و بكاولان ، كه هر يك در چهارچوب وظايف خود به خدمت مشغول بودند.
در اين دوران هم چنين به گونه اى سياست هاى اقتصادى - قضايى ، توسط شاه تعيين مى شد. براى بهبود وضع مالى و درآمد دولتى ، تجار و پيشه وران ماليات مى پرداختند، ولى بر خلاف حكمرانان قراقويونلو، كه بر ماليات اراضى به مقدار زياد افزوده بودند. فرمانروايان آق قويونلو در اين نوع ماليات تعادلى ايجاد كردند. در زمان اوزون حسن ، قانون درباره ى وضع و وصول ماليات هاى خاص اهالى روستا و اسكان يافته تهيه شد كه به نام قانون نامه ى حسن بيگى معروف گرديد و بهترين منبع در مورد بررسى هاى مالياتى اين دوره است .
غير از خراج (ماليات اراضى ) در حكومت آق قويونلو، ماليات تجارت و پيشه ورى كه تمغا گفته مى شد، متداول گرديد كه مقدار آن در شهرها و بنابر موقعيت ها تفاوت داشت (316).

پی نوشت ها :

310- چارلز گرى ، خاورشناس معروف انگليسى ، 4، سفرنامه ونيزيان را ترجمه و تحشيه نموده و مقدمه اى سودمند نيز بر آن ها نوشته است
311- سفرنامه ونيزيان ، ص 48
312- سفرنامه ونيزيان ، ص 185 - 186
313- تشكيل دولت ملى در ايران ، حكومت آق قويونلو و ظهور دولت صفوى ، ص 51 - 80
314- سفرنامه ونيزيان ، ص 275
315- سفرنامه ونيزيان ، ص 70
316- تاريخ عالم آراى امينى ، ص 117

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:28  توسط حسين جواهری  | 

تیموریان

تیموریان یا گوركانیان ایران (۷۷۱ – ۹۱۱ ه‍. ق) (۱۳۷۰ - ۱۵۰۶ م) دودمانی مغول تبار بودند. بنیادگزار این دودمان تیمور گورکانی بود که در آسیای میانه می‌‌زیست و سمرقند پایتختش بود. امیرتیمور كشورى وسیع و دولتى عظیم ایجاد كرد و خطهٔ ماوراءالنهر را به مقامى از اهمیت رسانید كه تا آن زمان هیچگاه بدان پایه نرسیده بود. او مرزهای خود را نخست در سرتاسر آسیای میانه و آنگاه سرتاسر خراسان و آنگاه همهٔ بخشهای ایران و عثمانی و بخشهایی از هندوستان گسترد. و چون فتوحات تیمور بیشتر جنبهء یورش و هجوم داشت تا تسخیر واقعى غالب ممالك مفتوح به زودى از تصرف تیموریان خارج شد. با این حال ماوراءالنهر مدتى مركز دولتى شد كه قسمت اعظم ایران و افغانستان را علاوه بر ولایات ماوراءالنهر شامل بود. هنگامى كه ممالك وسیع تیمورى تجزیه یافت دورهء هرج و مرج پیش آمد. به محض اینكه تیمور مرد، تركان عثمانى و آل جلایر و تركمانان درصدد تصرف ممالك ازدست‌رفتهء خود برآمدند. معهذا، اولاد تیمور موفق شدند كه شمال ایران را در مدت یك قرن جهت خود نگاهدارند. ولى آنان غالباً با یكدیگر در نزاع بودند. با وجود این شاهرخ موفق شد كه مناقشات اقوام خود را تا حدى رفع و قدرت و اعتبار مملكت را حفظ كند. اما پس از مرگ او ممالكش به قسمتهاى كوچكتر مجزا شد و بر اثر همین كیفیت صفویان و امراى شیبانى آنها را به متصرفات خود ضمیمه كردند. با این حال خاندان تیمورى از میان نرفت و نوادگان تیمور چندی پستر فرمانروایی خود را به هندوستان بردند و دولت سلسلهٔ بابرى را بنیاد گذاردند كه اروپائیان آن را «مغول كبیر» می‌‌نامند.


افراد خاندان تیمورى از این قرارند:

تیمور (771 – 807 ه‍. ق) (1370 - 1405 م)

خلیل سلطان (807 – 812 ه‍. ق) (1405 - 1410 م)

شاهرخ (807 – 850 ه‍. ق) (1405 - 1447 م)

بایسنقر میرزا

الغ بیك (850 – 853 ه‍. ق.) (1447 - 1449 م)

عبداللطیف (853 – 854 ه‍. ق.) (1449 - 1450 م)

عبدالله (854 – 855 ه‍. ق.) (1450 - 1451 م)

ابوسعید (855 – 873 ه‍. ق.) (1451 - 1469 م)

سلطان حسین بایقرا در هرات (862 – 911 ه‍. ق) (1470 - 1506 م)

سلطان احمد (873 – 899 ه‍. ق.) (1469 - 1494 م)

سلطان محمود (899–900 ه‍. ق.) (1494 - 1495 م)

دورهٔ هرج و مرج (900 تا 911 ه‍. ق) (1495 - 1506 م)

این سلسله بدست امرای شیبانی منقرض شد.

دانش و هنر در زمان تیموریان

تیمور با اینکه بسیار خونریز بود ولی به دانش و هنر کشش نشان می‌‌داد، از اینرو هنرمندان و صنعتگران از کشتارهایش در امان می‌‌ماندند. فرزندان او نیز سیاست بنیادگذار دودمان تیموریان را پی گرفتند که می‌‌توان به تأسیس رصدخانه، مسجد و مدرسه اشاره کرد. هنر مینیاتور نیز در این دوره از تاریخ ایران به اوج خود رسید. خلیل نوهء تیمور كه بدو هیچگونه شباهتى نداشت، اهتمام كامل به رفاه و سعادت مملكت معطوف داشت و خدماتى به علم و ادب كرد. شاهرخ طرفدار جدى علوم و صنایع بود و مسجد و بقعهء مقدس رضوى كه زیارتگاه شیعیان است از اوست. پسر او، الغ‌بیك فرمان داد زیجى ترتیب دادند. حسین‌بن بایقرا نیز حامى علوم و ادبیات بود. ابوسعید پادشاه توانا، با کفایت، هنر دوست این خاندان نیز خود هنرمند بود. او طرفدار متصوفه و اهل عرفان بود و مشایخ صوفیه را گرامی می‌‌داشت و بعد او بود که خاندان تیموریان به صوفی گری روی آوردند.


بازماندگان تیموریان

نوادگان پادشاهان تیموریان هنوز ساکن ایران هستند و اکثریت آنان در نواحی اطراف تهران(به ویژه رودهن) و همدان پیرو مسلک صوفی گری هستند. زبان مادری بازماندگان این سلسله گویشی از ترکی است که خاص و ویژه خودشان است و پیوندهای خانواگی در بینشان بسیار رایج است. گفته می‌شود آنان بعضا شاخه‌ای از اهل حق نیز می‌‌باشند. ولیکن اختلاف عقیدهٔ بسیاری بین آنان و دیگر پروان اهل حق است. برای مثال سبیل خود را کوتاه نگاه داشته، محمد را خاتم انبیا دانسته و حتی علی را تنها یک انسان اما با روحیات خداوندی می‌‌شناسند.

همچنین گفته می‌شود آنان همچنین به مانند اجداد خویش و بر خلاف دیگر پیروان اهل حق، به علم و هنر بسیار علاقه داشته و در کارهای اقتصادی سالم بسیار فعال هستند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:25  توسط حسين جواهری  | 

ایلخانان

ايلخانان مغول

پس از انقراض دولت خوارزمشاهيان سرزمين‌هاي ماوراء النهر، خراسان بزرگ و بخش‌هاي ديگر ايران به دست مغول افتاد. ضربات مالي و فرهنگي و سياسي چنگيزخان بر ايران مجالي براي ظهور دولت تازه‌اي نمي‌گذاشت به همين دليل مغولان يكي از سرداران خود را براي حكومت در سرزمين خوارزمشاهيان تعيين مي‌كردند تا اينكه در دورۀ خانی منكوقاآن، طرح تصرف بقيه ايران و مركز خلافت مطرح شد و هولاكو مأمور انجام اين نقشه شد. او در سال 651 به سوي غرب حركت كرده ابتدا قلعه‌هاي اسماعيليان را وادار به تسليم کرده عازم بغداد شد و خلافت عباسي را منقرض و ايران و عراق عرب به دست گرفت.

هولاكوخان مغول (663-651 ه.ق)
پس از تسخير بغداد، هولاكو به آذربايجان آمد و مراغه را پايتخت خود قرار داد. خواجه نصيرالدين طوسي را مسئول اوقاف نمود و خواجه رصدخانه‌اي در مراغه بنا كرد، هولاكو در ادامۀ فتوحات عازم سوريه و شام شد ولي در عين الورده از مصريان شكست خورد. با استقرار مغولان در ايران ارتباط آنان بتدريج با مركز اصلي ايل قطع شد و دولتي مستقل در ايران به نام ايلخانان شكل گرفت.

اباقاخان (680- 663 ه.ق)
پس از هولاكو پسرش (اباقاخان) حاكم شد. او تبريز را پايتخت قرار داده و مانند پدرش خاندان جويني را مصدر امور قرار داد بدینسان ايرانيان وارد اركان حكومت شدند.

سلطان احمد تكودار (683-680 ه.ق)
تكودار، برادر اباقاخان، چون اسلام آورد لقب احمد بر خود نهاد. او به عدل و داد پرداخته مجدالملك يزدي كه سعايت عطا ملك جويني را كرده بود كشت و عطا ملك را دوباره به بغداد فرستاد. در دورۀ او مساجد و شريعت اسلام رونق گرفت اين امر باعث مخالفت بعضي شاهزادگان و امراي بي‌ايمان شد که به طرفداري ارغون برخاسته وی را كشتند.

ارغون خان (690-683 ه.ق)
پس از تكودار به سلطنت نشست. ابتدا زمام امور را به بوقا كه باعث كامراني او بود سپرده خاندان صاحب ديوان (جويني) را از بين برد. اما چون سعدالدوله يهودي در دربار قدرت یافت، بوقا را از ميان برداشته خود به وزارت رسيد. او شغل‌هاي مهم ديواني و فرمانروايي ولايت را به خويشان و نزديكان خود سپرد به طوري كه كار يهوديان به اوج رسيد و مسلمانان را از امور دیوانی منع كرد.

گيخاتو (694-690 ه.ق)
بعد از فوت ارغون، امراي مغول گيخاتو را كه حاكم آسياي صغير بود فرا خوانده به حكومت نصب كردند. گيخاتو، خواجه صدرالدين احمد خالدي زنجاني معروف به صدر جهان را وزير و برادرش قطب الدين احمد را قاضي القضاة و متولي موقوفات قرار داد. او دست به جود و بخشش گشود، رعايا، علما، سادات و مشايخ را احترام بسيار مي‌كرد و از خونريزي تنفر داشت. ولي در نتيجه عيش و عشرت او و اسراف او و وزير خزانه تهي شد. صدر جهان دستور چاپ اسكناس (چاو) داد اما این کار باعث اختلال در بازار شد لذا آن را ملغي كرد.

بايدو (694 ه.ق)
او صدر جهان را از وزارت برداشته دستور احياي ياسای چنگیزی و سنتهای مغولي را صادر كرد. اما غازان‌ خان به بهانۀ قتل گيخاتو توسط بايدو از خراسان به آذربايجان آمده به كمك امير نوروز و صدر جهان بايدو را كشت.

غازان خان (703-694 ه.ق)
غازان كه در نوجواني از سوی پدرش ،ارغون، حاكم خراسان بود همراه امير نوروز به آذربايجان آمد و بر تخت سلطنت نشست او به تشويق امير نوروز مسلمان شده خود را محمود ملقب و هنگام جلوس، مسلماني خود را آشكار كرد. او به مسلمانان آزادي كامل داده، دستور براندازي كفر را صادر كرد، به دنبال اين اقدام او صدها هزار مسلمان شدند.
غازان خان منصب امير الامرائي را به امير نوروز و وزارت را به صدر جهان داد ولي در سال 696 امير نوروز به اتهام ارتباط با سلطان مصر و مدتي بعد صدر جهان كشته شدند و وزارت را به خواجه رشيدالدين فضل الله همداني كه در تدبير و سياست معروف بود رسید. به كمك خواجه اصلاحات و اقدامات بزرگي در زمينۀ ماليات، اوزان و مقادير، امنيت راه‌ها، رفاه سپاه، تهيه اسلحه، اصلاح تقويم، اصلاحات قضايي و ... بناهاي عام المنفعه و اوقاف صورت گرفت كه به اصلاحات غازانی شهرت يافت.

اولجايتو (سلطان محمد خدابنده، 716-703 ه.ق)
اولجايتو فرزند ارغون در زمان برادرش غازان حاكم خراسان بود. او در تحكيم مباني اسلام و رفع ظلم و ستم سعي فراوان نموده به مذهب شيعه اثني عشري درآمده نام امامان اثني عشر را در خطبه و سكه وارد نمود. ولي وزارت را به رشيدالدين فضل الله داد و اصلاحات و آباداني گستر شد، احداث شهر سلطانيه و فتح گيلان از اقدامات مهم اوست.

سلطان ابوسعيد (736-786 ه.ق)
ابوسعيد که در زمان پدرش اولجايتو حاكم خراسان بود بعد از وفات او همراه امير چوپان و امراي ديگر به تبريز آمده حاكم شد. وی زمام امور را به امير چوپان سپرد اما پس از مدتي خواستار ازدواج با دختر امير چوپان كه به همسر شيخ حسن جلايري، شد و چون امير چوپان نپذيرفت او و اولاد او را از بين برد و بالاخره در سال 736 كه عازم دشت قپچاق براي دفع سپاه آنجا بود درگذشت. پس از او ايلخانان دچار ضعف و پراكندگي شدند و شاهزادگان و امراي مغول يكي پس از ديگري در فواصل كوتاه به حكومت رسيدند ولي نتوانستند اوضاع آشفته سرزمين را سامان دهند و مملكت دچار تجزيه شد.

وضعيت اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي ايران در دورۀ ايلخانان مغول:
دورۀ حكومت ايلخانان كه حدود يك قرن به طول انجاميد باعث تغييرات اجتماعي، اقتصادي در ايران شد. هرج و مرج ناشي از سقوط خوارزمشاهيان و حضور اسماعيليان در ايران و دستهبندیهای مذهبي در كنار حملۀ مغول كه روحانيون در اين حوادث بي‌تأثير نبودند باعث سرخوردگي مردم شده، گرايش به تصوف فزوني گرفت به حدي كه املاك و موقوفات و صدقات زيادي به شيوخ صوفيه اهدا مي‌شد. اینان تا جايي نفوذ كردند كه خان هم آن‌ها را احترام كرد و كم كم در سياست هم دخالت مي‌كردند.
ايلخانان در ابتدا بت‌پرست و پيرو آيين شمن بودند اما به تدريج مسحيت و يهوديت هم رواج پيدا كرد. از دورۀ غازاخان دورۀ حاكمان مسلمان ايلخاني شروع شد و اسلام دوباره مذهب رسمي ايران گشت. مساجد فراوان ساخته شد اسلام سراسر قلمرو را فرا گرفت.
در اين دوره ما شاهد رشد و حضور دانشمندان برجسته‌اي مانند خواجه نصيرالدين طوسي، شيخ جمال الدين مطهر حلي و مورخيني مثل عطا ملك جويني، رشيدالدين فضل الله همداني، داوود بناكتي، حمدالله مستوفي و ... هستيم كه آثار تاريخي و ادبي با ارزشي به زبان فارسي پديد آوردند.



منابع:
1- خواندمير، غياث الدين همام الدين الحسيني؛ تاريخ حبيب السيد، تصحيح محمد دبير سياقي، كتابفروشي خيام، 1363،‌ چاپ سوم، جلد 3.
2- بناكتي، داوود؛ تاريخ بناكتي دروضة اولي الالباب في معرفة التواريخ و الانساب، به كوشش جعفر شعار، تهران، انجمن آثار ملي،‌1384.
3- اشپولر، برتولد؛ تاريخ مغول در ايران، ترجمۀ محمود مير آفتاب، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، چاپ هفتم.
4- بياني، شيرين؛ مغولان و حكومت ايلخاني در ايران،‌ تهران، انتشارات سمت، 1379، چاپ اوّل.
5- شعباني، رضا؛ گزيدۀ تاريخ ايران، تهران، انتشارات بين المللي الهدي، 1381، چاپ اول.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:23  توسط حسين جواهری  | 

سلجوقیان

حکومت سلجوقیان

مقدمه

« دولت سلجوق که به وسیلۀ طغرل بیگ و برادرش چغری بیگ ترکمان به دنبال غلبۀ نهائی آنها بر مسعود غزنوی به وجود آمد،* هرچند از لحاظ نظامی بر عناصر ترک و ترکمان تکیه داشت از لحاظ ادرای و سیاسی به همان اندازۀ غزنوی جنبه ایرانی داشت و هم مثل آن سلاله وارث آیین و رسوم سامانیان در  مراتع و صحاری آسیای میانه برای آنها پیش آمده بود، معلومات موثق قابل اعتمادی در دست نیست. بررسی منقولات ملک نامۀ مفقود و تحقیق در روایات ارمنی و بیزانسی قدیم هم درین باب کمک بیشتری به مورخ عرضه نمی کند. با اینهمه از مقایسۀ مجموع روایات این اندازه بر می آید که طوایف وابسته به سلجوق لااقل از چند نسل قبل از عهد طغرل و چغری مسلمان بوده اند و شاید پیش از آن هم مدتی مذهب نسطوری مسیحی داشته اند. آیا در مدت ارتباط با خانان خزر،* یکچند هم تحت تأثیر آیین یا فرهنگ یهود قرار داشته اند؟ به این سؤال، جواب قطعی نمی توان داد اما قراین نشان می دهد که هیچ از گرایشات دینی هرگز اکثریت این طوایف را از راهزنی و قتل و غارت باز نمی داشته است.

ارتباط با پادشاهان و سرکردگان ترک و تازیک در عهد سامانیان و غزنویان هم موجب آشنایی آنها با معیشتی برتر از طرز معیشت بیابانگردی و شبانکارگی نشده است و آنها مقارن ایجاد دولت خویش همچنان خوی غارتگری و بیانگردی خود را همراه داشته اند و حتی سرکردگان بزرگ آنها، مثل فاتحان مداین، کافور از نمک باز نمی شناخته اند و خورش های شهری را از آنچه در بیابان ها و خیمه های چوپانی می شناخته اند تمیز نمی داده اند. به هرحال نیم قرنی بعد از آنکه حکومت طغرل در خراسان پا گرفت قلمرو جانشینان او از جیحون تا فرات و از فارس تا شام و آناطولی را در برگرفت و بدینگونه یک سلالۀ غیرایرانی بعداز چهار قرن که از سقوط ساسانیان می گذشت حدود ایران را که به دست وی افتاده بود تقریبا به وسعت عهد ساسانیان رسانید و حتی فرهنگ ایرانی و میراث ساسانی را در سراسر آن منتشر کرد. معهذا طرز فرمانروایی آن بیشتر یادآور شیوۀ فرمانروایی اشکانیان بود: ملوک الطوایفی، مرکز گریزی و اشتغال دایم به جنگ و بیابانگردی.*

رابطۀ آنها با خلیفه که رهبری اسمی عالم اسلام را برعهده داشت از مقولۀ ارتباط روستایی و شهری بود. از همان عهد طغرل تا پایان فرمانروایی قوم، پادشاهان سلجوق تا وقتی محتاج به تأیید خلیفه بودند، نسبت به وی اظهار فروتنی و حتی خاکساری می کردند.* وقتی از تأیید و حمایت وی بی نیاز بودند با وی دعوی همسری می کردند و احیانا برخوردهای خشونت آمیز و بیگانه وار نشان می دادند.

خلیفۀ عباسی دردوران قدرت آنها هرچند مثل دوران آل بویه مورد تحقیر و اهانت دایم نبود یا آنگونه تعطیم و تکریم ظاهری هم که از جانب سامانیان و غزنویان در حق وی اظهار می شد مواجه نبود.  در اکثر مدت این دوران خلیفۀ بغداد مثل "فرمانروای واتیکان" قدرتش محدود به قلمرو کوچک خویش و نظارت برامور شرعی بود و حتی اتابکان و خوارزمشاهیان هم آنها را فقط در همین محدوده رعایت و قابل قبول تلقی می کردند.*

در واقع وقتی تاریخ از دوران سلجوقیان یاد می کند اتابکان، خوارزمشاهیان و حتی غزنویان لاهور و غوریان را هم به این دوران منسوب می دارد. چرا که امتداد ایام آنها در این عصر و حتی بعد ازین دوران هم چیزی بجز ادامۀ اوضاع و احوال عهد سلجوقیان نیست و اکثر عوامل مربوط به سیاست و حکومت سلجوقی تا مدتها بعد هم در احوال این سلاله باقی است و دنبالۀ دوران سلجوقیان محسوب می شود.* همانگونه که سلاطین سلجوقی خلیفه هایی مثل مُسترشد و راشد را از فکر مداخله در امور خارجی از حوزۀ امور شرع مانع می آمدند، اتابک آذربایجان شمس الدین ایلدگز سیاست را کار پادشاهان می دانست و خلیفه را تنها در امور مربوط به شرع حقور می شناخت. محمد خوارزمشاه هم در مقابل ناصر خلیفه با خشونت و اهانت رفتار می کرد و حتی در عزل او و در خاتمه دادن به خلافت عباسیان نیز ارادۀ خود را آزاد می یافت.* ملوک طوایفی رایج درین عصر هم از طریق قدرت فائقه سلطان تحت نظارت بود و چیزی که این نظارت را تقریبا تا پایان این دوران تأمین می کرد ترتیبات دیوانی بود که هرچند حکام و شاهزادگان اطراف ملوک طوایفی به آسانی به آن گردن نمی نهادند، نوعی انتظام قابل ملاحظه را در سراسر قلمرو فرمانروایان آل سلجوق برقرار می داشت. معهذا وزارت را که متعهد نظارت بر امور دیوان بود، غالبا مانع اعمال قدرت و استبداد خویش می دیدند و بارها پادشاهان سلجوقی وزیران خود را کشتند، به کشتن دادند، به دست دشمنان سپردند و مصادره و آزار کردند و این کار در حقیقت انعکاس خوی بیابانی ترکمانان بود که طالب نظم و انضباط نبودند و در مقابل میل به غارت و عشق به استبداد هیچ قید و بندی را حرمت نمی نهادند.*

عادت به زندگی شهری و پذیرش نظم و قانون با طبعیت بدوی و بیابانی آنها سازگار نبود، و طغرل بیگ برای ایجاد یک دولت ترکمانی لازم دید که حتی برادرش چغری را هم تهدید کند و از فکر غارت خراسان باز دارد. گویی طغرل پیش خود می اندیشید با ایجاد یک حکومت رسمی می توان این طبع غارتگری را در یک مجرای قانونی انداخت و با نام قانون و حکومت آن را مشروع و مقبول ساخت.

به هرحال این چوپان های راهزن و بیابانگرد بعد از غلبه بر مسعود، در مرو و همچنین در نیشابور خطبۀ سلطنت به نام خود خواندند، قسمتی هم از غنایم راهزنی و غارت رعایا را صرف تعمیر جاده ها، امنیت راه ها، ساختن پلها و رباط ها کردند. از آنکه بدون آنها نظارت بر احوال رعایایی که می باید بر وفق آیین حکومت غارت شوند ممکن نبود. تشریفات دربار حکومت و دستگاه دیوان هم برای تأمین این مقصود ضرورت داشت و شعردوستی و شاعرپروری جزء لازم آن محسوب می شد.* جالب آن شد که این بار فرمانروایی  یک مشت ترکمان بیابانی حکومت نمونه یی شد که در رعایت آداب عدالت و در حمایت از ارکان شریعت، خیلی بیش از آنچه حکومت عزنویان، در آغاز فرمانروایی خویش مدعی اجرای آن بود توفیق حاصل کرد و شک نیست که درین مورد نظارت و تربیت وزراء که امثال عمیدالملک کندری و نظام الملک طوسی نمونۀ آنها یا لااقل سرمشق آنها بودند، تأثیر عمده و قوی داشت

اصل و نسب سلاجقه

« در ضمن سلطنت شهاب الدوله مسعودبن محمود غزنوی از اصل و نسب ترکمانان سلجوقی و ابتدای اعتبار یافتن ایشان در سایت تخصصی تاریخ اسلام> تاریخ ایران اسلامی> دورۀ غزنویان شرحی مذکور داشته ایم.*

در اینجا فقط برای آنکه مطالب آینده روشنتر شود اجمالا می گوئیم که سلاجقه طایفه ای هستند از ترکمانان غز و خزر که در ایام شوکت امرای سامانی در دشتهای بحیرۀ خوارزم(آرال) و سواحل شرقی دریای آبسکون(بحر خزر) و دره های علیای سیحون و جیحون سکونت داشتند و مساکن ایشان بین بلاد اسلامی ماوراءالنهر و مساکن ترکمان شرقی قََرَلُق(خلخ) و غزان غیرمسلمان فاصله بود و سلاجقه که پیش از ریاست یافتن سلجوق نامی بخصوص نداشتند به همان علت قبول اسلام ومجاورت با ممالک سامانی گاهی در کشمکشهای بین این امرا و خانیان توران به سامانیان کمک می کردند و سامانیان به همین سبب مانع رفت و آمد ایشان به بلاد خود نمی شدند،* چنانکه یکی از رؤسای آنان که سِلجوق بن دقاق نام داشت در اواخر عهد سامانی قبیلۀ خود را برداشته به شهر جند از بلاد کنار سیحون در درۀ علیای این شط آورد و در آنجا مقیم شد.

بعداز مرگ سلجوق، پسرش میکائیل با ترکمانان قبیلۀ پدری با کفار مجاور جند به جهاد پرداخت ولی در این مجاهدات به قتل رسید و از او سه پسر ماند یَبغُو یا جَبغوو جغری و طُغرل.

این سه پس از مرگ پدر قبیلۀ خود را که از عهد سلجوقی به سلاجقه معروف شده بودند، از ناحیۀ جند کوچ داده عازم حدود بخارا پایتخت سامانیان شدند و در بیست فرسنگی آن شهر اقامت گزیدند اما سامانیان که از همسایگی طایفه ای به این قدرت و کثرت عدد وحشت داشتند، بزودی ایشان را از آنجا راندند و سلاجقه به پناه بغراخان افراسیابی به توران رفتند.*

بغراخان از راه احتیاط، پسر ارشد میکائیل بن سلجوق یعنی طغرل را محبوس ساخت اما جغری به نجات برادر توفیق یافت و این سه پسر میکائیل سلاحقه را از توران به قریۀ نور از قرای نزدیک بخارا آورد و این مقارن ایامی بود که ایلک خان افراسیابی بر پایتخت سامانیان دست یافت و آن سلسله را برانداخت.*

سلاجقه  بزودی صاحب شوکت و اعتباری قابل اعتنا شدند و بتدریج عدد و اهمیت ایشان تا آنجا بالا گرفت که با وجود اقتدارسلطان عظیم الشأنی نظیر محمود غزنوی این طایفه دائما ارتباطات او را با خانیان ترکستان مورد تهدید قرار می دادند و راه سفرای او را که بین ایران و توران رفت و آمد داشتند می زدند.

در حدود سال 416 فتنۀ ترکمانان سلجوقی در ماوراءالنهر اسباب زحمت کلی شد، مخصوصا ازایشان جماعتی که ریاستشان با ارسلان بن سلجوق برادر میکائیل و عموی یبغو و جغری و طغرل بود و در ریگزار مجاور بخارا اقامت داشتتند سربه فساد  برداشتند.* سلطان محمود بعدها ارسلان را گرفت و به بلاد هند به حبس فرستاد و جمعی نیز از طایفۀ او را کشت لیکن قسمت بسیاری از ایشان به خراسان گریختند و به قتل و غارت پرداختند و چون لشکریان غزنوی به تعقیب ایشان آمدند به اصفهان رو کردند و جمعی نیز به آذربایجان رفتند و با این حال باز جمع کثیری از سلاجقه مخصوصا اصحاب پسران میکائیل در خراسان ماندند.

لشکرکشیهای ارسلان جاذب و سلطان محمود موفق به برافکندن سلاجقه از آشیانه های مستحکمی که این قوم در اطراف جَبل بَلخان داشتند، نیامد واز همین پناهگاهها بود که سلجوقیان در تمام مدت سلطنت سلطان مسعود به بلاد خراسان و جوزجانان و طخارستان دست اندازی می کردند.*

اتباع ارسلان بن سلجوق، به نام غُزان عراقی در عراق و بلاد مغرب و شمال غربی ایران متفرق شدند و به تشکیل دولت و سلسله ای قادر نیامدند لیکن اصحاب پسران میکائیل که سلاجقۀ اصلی نیز همانند ایشانند پس از شکست دادن سباشی حاجب بزرگ مسعود و فتح دندانقان که بر برافتادن دولت غزنویان از ایران منتهی گردید اساس دولت بزرگی را ریختند که از بسیاری جهات برای آن در "تاریخ اسلام" نظیری نیست و از عهد انقراض ساسانیان تا زمان تشکیل دولت سلجوقی در آسیای غربی سلطنتی به این وسعت و عظمت و اتحاد اداره و مرکزیت تأسیس نیافته است

1- رکن الدین ابوطالب طغرل بن میکائیل بن سلجوقی(429-455)

« طغرل پس از تحکیم قدرت در خراسان،* گرگان و طبرستان را به طاعت خویش درآورد. بعداز آن چندی در ولایات جبال تاخت و تاز کرد بالاخره به تسخیر آذربایجان در محرم سال 446 پرداخت. بغداد را  از دست ملک رحیم دیلمی به سال 448 بیرون آورد و چندی بعد فتنۀ بساسیری را که موجب فرار خلیفه القائم از بغداد شده بود پایان داد و خلیفه را با احترام در سال 452 به بغداد آورد. آنگاه برای ایجاد یک پیوند استوار با خلیفه، با اصرار و الزام، سیدةالنساء دختر خلیفه را به سال 454 به ازداوج درآورد اما اندک زمانی بعد، در ری به سن هفتاد سالگی در رمضان 455 درگذشت

« وزیر مشهور طغرل، ابونصرمنصوربن محمد کُندُری است از اهل قریۀ کندرنیشابور که عمیدالملک لقب داشته و قبل از او که از اواخر سال 448 تا آخر ایام  پیوسته دراین مقام بوده چهار نفر دیگر در دستگاه طغرل به وزیری رسیده بودند که مشهورترین آنها همان ابوالقاسم علی بن عبدالله جوینی معروف به سالارپوژگان است.*

عمیدالملک کندری که در ردیف رقیب و خصم خود خواجه نظام الملک طوسی از وزرای بزرگ سلاجقه است از منشیان بزرگ دو زبان فارسی و عربی بوده و بیشتر رونق دولت طغرل مدیون کفایت و کاردانی آن مرد نامی است و بر اثر بصیرت عمیدالملک در کارها و مایۀ علمی و ادبی و تدبیر و سیاست او بود که طغرل بسهولت توانست بر عراق عرب و دارالخلافه مستولی شود و قائم خلیفه و وزرا و درباریان او را بدون جنگ و خونریزی مطیع خود سازد و نفوذ معنوی عمیدالملک در دربار خلافت همه وقت اختلافات بین دو دربار را به نفع طغرل فیصله می داد

۲- عضدالدوله محمد الب ارسلان بن جعفری(455-465)

« بعداز طغرل برادرزاده اش الب ارسلان پسر جغری بیگ(وفات 452) به فرمانروایی نشست.

الب ارسلان، بعداز دفع مدعیان خانگی، آهنگ غزو و جهاد کرد. در بلاد  گرجستان و ارمن  کرّ و فری کرد. چندی بعد در ملازگرد(مناذکرت) واقع در ارمنستان لشکر بیزانس را در ذی القعده 463 مغلوب نمود. رومانوس دیوجانس قیصر بیزانس را اسیر کرد.* دو سال بعد با دویست هزار سوار از جیحون گذشت و آهنگ تسخیر سمرقند کرد اما بین راه در قلعه یی به نام برزم -  به قولی فربر-  به دست یوسف نام کوتوال قلعه در ربیع الاول 465 کشته شد و در مرو در مقبرۀ پدرش مدفون شد

« دستیار و وزیر نامی الب ارسلان ابوعلی حسن بن علی بن اسحاق طوسی یعنی خواجه نظام الملک بود.

همزمان با ورود الب ارسلان و نظام الملک در آخر محرم 456به ری، عمیدالملک به عذر خواهی  به خدمت خواجه نظام الملک آمد و پانصد دینار به عنوان پیشکش تقدیم نمود و چون از حضور سلطان و وزیر بیرون رفت، اکثر سپاهیان دررکاب او به حرکت آمدند.* سلطان و وزیر از این مسأله اندیشناک شدند و الب ارسلان ظاهرا به سعایت خواجه امر داد تا عمیدالملک را دستگیر ساختند و به مرورود فرستادند و او قریب یک سال در آن شهر در زندان بود تا آنکه در ذی الحجه سال 456 به دستور سلطان و وزیر آن دستوَر فاضل را کشتند و سر او را به کرمان پیش خواجه نظام الملک فرستادند.» 

3- جلال الدین ابوالفتح حسن ملکشاه(465-485)

« الب ارسلان شش پسر داشت: ملکشاه که بنا بر وصیت و تعیین پدر به مقام او رسید، ایاز و تَکِش و بُوری بَرس و تُتُش و ارسلان اَرغو که هرکدام سهمی از مملکت پدری داشتند.»

« ملکشاه در همان آغاز جلوس با مخالفت عمّ خود قاورد حاکم کرمان مواجه شد اما در جنگی که بین آنها در نزدیک کرج روی داد وی را مغلوب و سپس مقتول کرد. بعداز آن به فرّ رأی وزیر معروف خویش، خواجه نظام الملک، به توسعۀ قلمرو خود پرداخت. به وسیلۀ امرای خویش دمشق و انطاکیه و حلب را به تصرف آورد. به سال 480 در بغداد دختر خویش را به خلیفه المقتدی تزویج کرد با تشریفات بسیار . چندی بعد به دعوت فقهای ماوراءالنهر به سمرقند تاخت. خاقان احمد خان، فرمانروای آنجا را تنبیه و به رعایت رعیت الزام کرد.*

خود او بیشتر اوقاتش را به لهو و شکار می گذرانید و تدبیر امور را به دست وزیر خویش نظام الملک سپرده بود. با این حال برای آگهی از احوال رعیت غالبا در اکناف مملکت به مسافرت اشتغال داشت. به آبادانی بلاد و امنیت راه ها توجه خاص می ورزید. در اکثر جاده ها، پلها و رباطها بنا کرد.

خلیفه لقب یمین امیرالمؤمنین و قسیم امیرالمؤمنین بدو داد. تقویم  جلالی به الزام یا تشویق او به وجود آمد. به شعر وادب علاقه داشت. درنوشته های شخصی هم گه گاه ابیات و اشعار فارسی نقل می کرد. غالبا در اصفهان و گاه در نیشابور به سر می برد.*

در نگهداشت شعرا خیلی پیش از پادشاهان قبل از خود- الب ارسلان و طغرل-  اهتمام کرد. معزی مداح و شاعر معروف دربار او تخلص خود را از یک لقب او، معزالدنیا والدین، گرفت.

در اواخر سلطنت از قدرت و سلطۀ نظام الملک ملال خاطر یافت. ازین رو وقتی خواجه در راه اصفهان به بغداد، در حدود سهنه(صحنه) و به قولی در بروجرد به دست ابوطاهر نام،* یک تن از فداییان اسماعیلیه، در رمضان 458 کشته شد که ملکشاه از فقدان او اظهار تأثر نکرد. اما چند هفته بعد خود او- ملکشاه - هم در پایان یک شکار بیمار شد  و ناگهان درگذشت

« بعداز قتل خواجه، ملکشاه  تاج الملک را به سمت وزارت خود منصوب کرد.*

او به هر جهت بزرگترین سلاطین سلجوقی است و دولت سلجوقیان در عهد او به منتهای وسعت و عظمت خود رسیده چه از حد چین تا مدیترانه و از شمال بحیرۀ خوارزم و دشت قبچاق تا ماورای یمن به نام او خطبه می خواندند و امپراتور روم شرقی و امرای عیسوی گرجستان و ابخاز به او خراج و جزیه می داده واصفهان درعهد او و خواجه نظام الملک از مهمترین بلاد دنیا و یکی از آبادترین آنها بوده و این پادشاه و وزیر و عمال دیگر سلجوقی در آن شهر ابنیۀ بزرگی ساخته بودند که هنوز آثار یک عده از آنها برجاست. *

رونق عمدۀ سلطنت ملکشاه که خود نیز پادشاهی کافی و دیندارو عادل بود تا حدی مدیون کفایت خواجه و پسران اوست لیکن سلطان غیراز ایشان وزراء و عمال دیوانی دیگری نیز داشته که اکثرمردمی کاردان و و کافی بوده اند و در زیر دست خواجه کار می کرده اند.* مشهورترین ایشان یکی کمال الدوله ابوالرضا فضل الله بن محمد زوزنی است که تا سال479 سمت ریاست دیوان انشاء واشراف را داشته و پسر هنرمندش سیدالرؤسا ابوالمحاسن محمد معین الملک دراین شغل از او نیابت می کرده. در سال 476 سلطان کمال الدوله و سیداالرؤسا را معزول کرد و پس از سپردن آن مقام به یکی  دو تن دیگر از منشیان آن را به تاج الملک فارسی سپرد و تاج الملک تا قتل خواجه در این سمت باقی بود.*

دیگر از وزاری نامی ملکشاه، شرف الملک ابوسعد محمدبن منصور خوارزمی است که سمت ریاست دیوان استیفا را داشته و ابوالفضل محمد مجدالملک قمی از او نیابت می کرده و این مجدالملک بعدها مقام شرف الملک منصوب شده به طوری که در اواخر ایام ملکشاه عمدۀ کارها به دست تاج الملک و مجدالملک و سدیدالملک عارض که هرسه مخالف و مدعی خاندان نظام الملک بودند می گذشت و همین بر روی کار آمدن این جماعت به جای امثال کمال الدوله و شرف الملک و نظام الملک نیز یکی از اسباب بروز تزلزل و خرابی در کارهای دولتی گردید.*

از کارهای مشهور ملکشاه اقدام به اصلاح تقویم و بستن زیجی است در اصفهان به سال 467 که در آن حکیم و شاعر عالیقدر ابوالفتح عمربن ابراهیم خیام نیشابوری نیز شرکت داشته و این تقویم همان است که به تقویم جلالی شهرت یافته.»

4- رکن الدین ابوالمظفر برکیارق(485-498)

« بعداز ملکشاه سلطنت به پسرش برکیارق رسید. تلاش نامادریش ترکان خاتون که می خواست محمود فرزند خردسال خود را به جای او بر تخت بنشاند پیش نرفت. مخالفت عمش تتش بن الب ارسلان یکچند سلطنت او را متزلزل و او را فراری کرد اما چندی بعد، طی یک زد و خورد در صفر488 نزدیک ری تتش را مغلوب و مقتول کرد. سلطنت خود را مدیون حمایت و تدبیر پسران خواجه نظام الملک بود، اما چون نتوانست با آنها سازگاری کند بعضی از آنها را از خود رنجاند. مؤید الملک پسر خواجه از او رنجید به گنجه نزد محمد پسر دیگر ملکشاه رفت و او را به مخالفت وی برانگیخت. بین دو برادر در طی سه سال پنج جنگ روی داد عاقبت کار در سال 496  به صلح انجامید. درین صلح  مقرر شد آذربایجان واران و ارمنستان از آن محمد باشد و عراق و اصفهان و جبال تحت فرمان برکیارق باشد و بدینگونه قلمرو سلاجقه تجزیه شد. معهذا سلطنت او چندان طولانی نشد. در اواخر کار، در حالی که از عمرش به زحمت بیست و هفت سال می گذشت و بیش از دوازده سال سلطنت نکرده بود در راه بغداد به شدت بیمار شد. از جوانی به بیماری سل مبتلا بودو درین هنگام شدت بیماری او را در بین راه به توقف در بروجدر وادار کرد. همانجا هم بعداز چهل روز توقف در ربیع الاخر 498 وفات یافت.

پسر چهار ساله اش را که ملکشاه بن برکیارق نام داشت و بعد از او عنوان سلطنت یافت عمّش محمد بن  ملکشاه برکنار کرد.»

تجزیۀ دولت سلجوقی

« با اینکه برکیارق رسما جانشین ملکشاه و الب ارسلان بود، لیکن جز بلاد جبل و اصفهان و عراق عرب بر قسمتی دیگر از ممالک وسیعۀ سلجوقی مستقیما حکم نداشت و سایر نواحی اگر هم بظاهر از سلطان اطاعت می کردند، فقط  اسمی بود و در حقیقت مستقل بودند. شام را پسر تاج الدوله تتش اداره می کرد و بلاد روم را فرزندان سلیمان بن قتلمش و کرمان را اولاد قاورد.* دیار بکر در سال 495 و ارمنستان در 493 به توسط اتابکان و امرای سلجوقی از حوزۀ اقتدار او به در رفت، ممالک شمال سفید رود گیلان را را برادرش غیاث الدین محمد و ایران شرقی و ماوراءالنهر را هم برادر دیگرش سنجر تحت امر خود داشتند مخصوصا محمد و سنجر که هرکدام خود را در قلمرو خویش پادشاه مطلق العنان می دانستند، چندان به شأن برکیارق اعتنائی نمی کردند و این کیفیت در حقیقت دولت عظیم سلاجقه را تجزیه کرد و دیگر هیچ گاه آن صورت اتحادی را که در عهد طغرل و الب ارسلان و ملکشاه داشت به خود ندید مگر اندک زمانی  در ایام سلطنت سلطان سنجر.

۵- غیاث الدین ابوشجاع محمد(498-511)

« محمد بن ملکشاه که بعد از برادر داعیۀ سلطنت یافت قلمرو او را هم به متصرفات خود کرد(498) و خود را سلطان محمد خواند.* برادر دیگر خود احمد سنجر را که با او از یک مادر بود از جانب خویش حکومت خراسان داد و در واقع حکومت آن کودک یازده ساله را در خراسان (از490) تأیید و تثبیت نمود. وی فتنۀ اسماعیلیه را در شاهدژ اصفهان فرو نشاند. چندی بعد هم به محاصرۀ الموت پرداخت اما بدون اخذ نتیجه یی به سال 503 دست از آن برداشت. در اواخر عمر لشکر به شام برد و با صلیبی های فرنگ جنگ کرد اما شکست خورد و در سال 509 به اصفهان بازگشت. دو سال بعد، در سن 37 سالگی در ذی الحجه 511 وفات یافت.*

وی فرمانروایی شجاع و عادل و مدبر بود. ابن خلکان او را مرد پادشاهان سلجوقی می خواند: رجل ملوک سلاجقه

۶- سلطان معزالدین ابوالحارث احمد سنجر(511-552)

« بعداز مرگ محمد ملکشاه، سلطنت سلاجقه به برادرش سنجررسید(511) اما قلمرو خود او در آذربایجان و عراق به پسرش محمود بن محمد رسید و او با وجود سرکشی در برابر سنجر در مقابل وی تسلیم شد و سنجر امارت آن نواحی را به او واگذاشت.*

سنجر، چنانکه ابن خلکان خاطر نشان می کند در شهر سنجار، در نواحی موصل به دنیا آمده بود و او را به همین سبب سنجر خوانده بودند . وی هنگام وفات پدر هفت ساله و به قولی شش ساله بود، اما برکیارق چهارسالی بعداز جلوس به سلطنت، حکومت خراسان را به نام او کرد(490) و سلطان محمد هم که با وی از یک مادر بود این حکومت را تأیید کرد.* بعداز سلطان محمد، سنجر درخراسان داعیۀ استقلال یافت و خود را به القاب پدرش ملکشاه معزالدنیا و الدین خواند.

برادرزاده اش محمودبن محمد را که مایل نبود استقلال وی را بپذیرد به سال 513 در نزدیک ساوه مغلوب کرد اما او را بخشود و ولایت عراق را که قلمرو پدرش سلطان محمد بود بدو مسلم داشت حتی ولیعهدی خویش را نیز بدو داد.*

وی طی چند لشکرکشی تفوق خود را بر بهرامشاه پادشاه غزنه، علاءالدین جهانسوز پادشاه غور، و احمدخان پادشاه ماوراءالنهر تحمیل کرد. در لشکرکشی به سمرقند با گورخان ختایی درگیر شد و در قطوان از  وی شکست خورد و به خراسان گریخت(536) اما چندی بعد با طغیان اتسز خوارزمشاه مواجه شد که بارها با او جنگید و بارها او را مغلوب ساخت.*

در اواخر عمر با فتنۀ غز مواجه شد و در جنگی که با آنها کرد مغلوب شد وبا زوجه خود ترکان خود در سال 548 به اسارت آنها افتاد. خراساه به دست غز عرضۀ قتل و غارت گشت و سنجر سه سال در اسارت آنها باقی ماند و درین مدت آنها به نام وی فرمان می راندند. بالاخره، بعداز مرگ ترکان با رهایی ازین اسارت به مرو بازگشت و دوباره به سلطنت نشست اما برای دفع غز مهلت نیافت. چندی بعد هم از شدت اندوه در ربیع الاول 552 وفات یافت.

سنجر فرمانروایی کامکار بود با آنکه ثروت بسیار داشت لباس ساده می پوشید اما در مال بخشی و عشرت جویی افراط می کرد.* علاقه به شعر و ادب دربار او را در مرو یادآور دربار محمود غزنوی در غزنه کرد. در بین شاعران دربارش معزی، انوری، عبدالواسع جبلی و ادیب صابر در شعر فارسی خوش درخشیدند و نام وآوازۀ او را جاودانه کردند.

خراسان بعداز او، به اندک مدت از دست سلجوقیان خارج شد و اولاد سلطان محمد، که سلاجقه عراق خواند شدند، هرگز موفق به استرداد آن از دست مدعیان نشدند. با مرگ سنجر سلطنت سلجوقیان را به قول مؤلف تاریخ گزیده دیگر "رنگ و بویی نماند".* دستخوش منازعات امرای سنجر، و میدان رقابت شاه مازندران، امرای غور و خوارزمشاه شد و سرانجام به دست خوارزمشاهیان افتاد.

سلجوقیان عراق هم تا مدتی که سنجر حیات داشت اکثراوقاتشان در اختلافات داخلی با یکدیگر و گاه دراظهار طغیان بیفایده و شکننده یی در مقابل قدرت فائقه سنجر صرف شد. گه گاه نیز در مقابل تهدیدهای اسماعیلیه دست به اقدامات پراکنده یی زدند که دنبال نشد و حاصل آن اقدامات ادامۀ "ترورها"ی آنها و رواج شایعۀ شکست ناپذیریشان شد.* در مرزهای اران و ارمنستان هم چند باربا قوای گرجی ها و ابخازیان جنگیدند که البته آنها را از فکر تجاوز به قلمروایشان مانع آمد

۷- مغیث الدین ابوالقاسم محمود بن محمد(511-525)

« چون از میراث ملکشاه، بغداد و عراق هم به آنها تعلق داشت با خلیفه که برای رهایی از نفوذ آنها در بغداد دایم تحریکات می کرد مجبور به درگیری شدند.* محمود بن ملکشاه که داماد سنجر هم بود و با وجود سرکشی از جانب او نیز حمایت می شد فقط چهارده سال سلطنت کرد اما هر روز قلمرو قدرتش محدودتر شد. او پس از 12سال و ده ماه سلطنت در تاریخ شوال 525 درهمدان پایتخت خود مُرد.»

« او وقتی که ازدست عم خویش سلطان سنجر در ساوه مغلوب شده بود و به اصفهان آمد به دستور عمش وزارت خود را به صاحب دیوان اشراف پدر خود یعنی کمال الملک علی بن احمد سِمیرمُی که کفایت و فضلی بکمال داشت و وسیلۀ آوردن محمود پس از شکست به خدمت سنجر شده بود واگذاشت. قوام الملک ابوالقاسم درگزینی رئیس دیوان طغرا و انشاء شد و شمس الملک بن خواجه نظام الملک مستوفی کل مملکت.*

از دیگر وزاری او می توان شاعر معروف،* مؤید الدین ابواسماعیل حسین بن علی طغرائی اصفهانی را نام برد. و همچنین مورخ و منشی بزرگوار شرف الدین انوشروان بن خالد کاشانی که او بعداز به حبس انداختن قوام الملک درگزینی - وزیر دسیسه کار محمود- به این سمت منصوب شد.»

۸-غیاث الدین داوودبن محمود(شوال525-جمادی الاخری 526)

و

9- رکن الدین ابوطالب طغرل بن محمد(جمادی الاخری 526- محرم 529)

« بعداز فوت محمود، وزیرش ابوالقاسم درگزینی پسر او داوود را با لقب غیاث الدین به سلطنت برداشت ولی چون مردم همدان بر وزیر شوریدند،* اموال خود را برگرفت و به ری که جزء قلمرو سلطان بود آمد و داوود در ذی القعده همین سال به زنجان رفت.

عم او مسعود پس از شنیدن فوت برادر به تبریز شتافت و آنجا را در تصرف گرفت. داوود به جنگ مسعود آمد و تبریز را در آخر محرم 526 محاصره نمود و اگرچه عم و برادرزاه صلح کردند لیکن مسعود خود را به همدان رساند و از آنجا نمایندگانی پیش مسترشد خلیفه به بغداد فرستاد واز او خواست که خطبۀ سلطنت را به نام او جاری سازد و داوود نیز همین تقاضا را داشت. خلیفه به هردو پیغام داد که حکم دراین باب با سلطان سنجر است و به نام هر که او بگوید،* آداب جاری خواهد شد و درحالی که بین مسعود و داوود این نزاع باقی بود، برادر مسعود پسر دیگر سلطان یعنی سلجوق شاه والی فارس به بغداد آمد و در دارالخلافه مقام گزید و خلیفه از او احترام و پذیرائی شایان نمود.

مسعود به کمک اتابک موصل، لشکر به بغداد کشید و با برادر خود سلجوق شاه و مسترشد به جنگ پرداخت. سلجوق شاه اتابک موصل را شکست داد و چون در این تاریخ خبر حرکت سلطان سنجر به قصد عراق رسید،* مسعود خلیفه را از وصول سنجر ترساند و مسترشد حاضرشد که خطبه را به نام مسعود جاری کند و سلجوق شاه را ولیعهد او قرار دهد.

جنگ بین سنجر و مسعود در 8رجب526

سلطان سنجر که پس از فوت برادرزاده به دعوت درگزینی در آخر ربیع الاخر 526 به ری آمد و طغرل برادر دیگر مسعود و سلجوق شاه نیز به خدمت او شتافت و سنجر او را به ولیعهدی خویش در خراسان و ماوراءالنهر و سلطنت عراق انتخاب نمودو از آنجا به طرف همدان و نهاوند حرکت نمود. مسعود و سلجوق شاه و مسترشد مصمم جنگ با سلطان سنجر شدند ولی خلیفه مسترشد با اینکه بنا بود با ایشان حرکت کند،* تأخیر نمود و سلطان به همراهی امیرقماج و اتسرخوارزمشاه و طغرل در نزدیکی دینور در هشتم رجب 526 لشکر مسعود و سلجوق شاه را درهم شکست و مسعود را که به آذربایجان گریخته بود به خدمت خواست و پس از عفو به امیری گنجه و ارّان فرستاد و طغرل را رسما به سلطنت عراق منصوب نمود و قوام الملک ابوالقاسم درگزینی را به وزارت او گماشت و خود را به خراسان برای دفع عصیان احمدخان خاقان ماوراءالنهر به خراسان گریخت.»

۱۰- غیاث الدین ابوالفتح مسعودبن محمد(529-547)

« با آنکه طغرل به اشارت و الزام سنجر در شوال 525 به جای او نشست، فقط سه سال و دو ماه فرمانروایی کرد.*

بعداز او در محرم 529 برادرش مسعودبن محمد سلطنت یافت که هجده سال فرمانروایی کرد وبا این حال هرگز قلمرو او از صلح و ایمنی بهره مند نشد. با مسترشد خلیفه اختلاف نظر یافت، در حوالی دینور با خلیفه جنگید و او را به اسارت گرفت. اما خلیفه در طی این مدت اسارت در مراغه به دست فدائیان کشته شد.*

پسرش راشد هم چندی بعد در همان اوقات به دست اسماعیلیه به قتل رسید و مسعود و حتی سنجر که رئیس خاندان سلجوقی بود و به آزاد کردن خلیفه فرمان نداده بود درین ماجرا به تبانی با قاتلان متهم شدند. اقدام مسعود در جنگ با اسماعیلیه هم که برای تسخیر یک قلعه در نزدیک قزوین روی داد، به نتیجه یی نرسید و این نیز سوء ظن عامه را در حق وی افزود.»

« مسعود در همدان به تاریخ اول رجب فوت کرد. او آخرین پادشاه بزرگ از شعبۀ سلاجقۀ عراق بلکه بازپسین فرد معتبر خاندان سلجوقی است،* چه پس از فوت او و سلطان سنجر که قریب پنج سال بعداز آن اتفاق افتاده دیگر از این دودمان کسی که صاحب نام و نشانی معتبر شود برنخاسته است.»

۱۱-معزالدین ابوالفتح ملکشاه بن محمود(رجب 547- ذی القعده547)

و

12- غیاث الدین ابوشجاع محمدبن محمودبن محمد(547- 554)

 

 

« بعداز سلطان مسعود،* برادرزاده اش ملکشاه بن محمودبن محمد پادشاه شد لیکن چون او مردی عیاش و بی کفایت و شرابخوار بود امرا او را پس از چهارماه سلطنت خلع کردند و برادرش محمد را که در خوزستان بود بر خود به پادشاهی اختیار نمودند.

از غلامان ترک قبچاقی، کمال الملک سمیرمی،* وزیر سلطان محمود یکی که ایلدگُز نام و شمس الدین لقب داشت بتدریج در دستگاه دولتی تا آنجا ترقی یات که از طرف سلطان مسعود در حدود 541 به حکومت آذربایجان و اران محسوب شد و مسعود پس از مرگ برادر خود طغرل ثانی زوجۀ او را هم به عقد اتابک شمس الدین ایلدگز درآورد و ایلدگز تا آخر سلطنت مسعود بندۀ وفادار این سلطان بود.

برادر دیگر مسعود و طغرل یعنی سلیمان شاه که پس از قیام بر مسعود به دست او اسیر و در قلعه ای محبوس بود،* پس از جلوس سلطان محمد ثانی از زندان گریخت و به قصد تصرف تاج و تخت عازم همدان شد اما قبل از آنکه بین او و محمد جنگی درگیرد یارانش متفرق گشتند و سلیمان شاه پیش سلطان سنجر رفت و سلطان او را به ولیعهدی خود برگزید وبعداز اسیری سنجر به جای او به سلطنت اختیار شد. ولی در صفر 529 از ترس غز به عراق برگشت و چون او را به کاشان واصفهان و خوزستان راه ندادند و به خلیفه مقتفی پناهنده شد و به اجازۀ او در اول سال 551 به بغداد آمد و خلیفه او را سلطان خواند و  لقب پدرش سلطان محمد ملقب ساخت و ملکشاه ثانی را نیز ولیعهد او قرار داد.

محمد در هیمن سال به دست امیر موصل،* سلیمان شاه را که با اتابک ایلدگز همدست بود، شکست داد و سلیمان شاه اسیر و در  موصل محبوس شد و محمد برای واداشتن خلیفه به تصدیق سلطنت خود به بغداد لشکرکشید و دارالخلافه را محاصره کرد و آنجا را در محاصره داشت تا آنکه شنید که اتابک ایلدگز و ملکشاه ثانی و ارسلان شاه پسر طغرل ثانی یعنی پسر زن ایلدگز به همدان وارد شده و پایتخت او را مسخر خود ساخته اند. ناچار از حصار بغداد دست برداشت و در 24 ربیع الاول 552 عازم همدان شد.

ایلدگز و ملکشاه به سوی ری برگشتند اما اینانج شحنۀ ری ایشان را مغلوب نمود و قبل از رسیدن سلطان محمد ثانی خود  را به همدان رساند و پایتخت را به نام این سلطان تصرف نمود.* محمد پس از برگشت به همدان خیال داشت که به آذربایجان بتازد و بلاد ایلدگز را به تصرف خود در آورد لیکن به مرض سل مبتلا شد و دو سال بعد یعنی در ذی القعدۀ 554 فوت کرد

۱۳- غیاث الدین ابوالفتح سلیمان شاه سلطان محمد(554-556)

و

14- رکن الدین ابوالمظفر ارسلان شاه بن طغرل(556-571)

« بعداز سلطان بن محمدبن محمود، در ذی الحجه 554 سلیمان شاه بن محمد که به کمک اتابک ایلدگز به سلطنت رسید به الزام او برادرزادۀ خود ارسلان بن طغرل را که مادرش در حبالۀ اتابک بود ولیعهد خویش کرد اما چندی بعد معزول شد و در حبس مُرد و ولیعهدش به جای او در ربیع الاول 556 نشست.*

سلطان ارسلان چون حمایت و نظارت اتابک ایلدگز را پشتیبان خود داشت، در دفع مدعیان خانگی اشکالی نیافت. به علاوه هم در دفع هجوم ابخازیان، و هم در مبارزه با اسلمعلبه پیروزیهایی عایدش شد که تحکیم دولت وی گشت. همچنین لشکر خوارزمشاه را، که به تحریک یک والی شورشی به بهانۀ حمایت او تا حدود قزوین و زنجان پیش آمده بود در سال 561 شکست داد.* اما این پیرزیها در واقع از آن اتابک ایلدگز بود، که سلطنت واقعی به او تعلق داشت. و ارسلان فقط نام آن را داشت. خبر هجوم مجدد ابخاز، مرگ مادر، و وفات ایلدگز پایان عمر او را تیره کرد. با وفات او در جمادی الاخر 571 سلطنت به پسرش طغرل رسید.»

15- رکن الدین ابوطالب طغرل بن ارسلان شاه(571-590)

« قدرت اتابک ایلدگز هم بعداز او به پسرانش محمد جهان پهلوان و عثمان قزل ارسلان رسید و آنها در جلوس پسر صغیر ارسلان شاه طغرل سوم،* وی را همچون برادرزادۀ خویش تحت حمایت گرفتند.

البته درین هنگام هم مثل دوران سلطان ارسلان قدرت سلطنت عراق در دست اتابک بود و سلطان تقریبا جز نامی از سلطنت نداشت. معهذا تا جهان پهلوان زنده بود، طغرل بن ارسلان احساس ناایمنی نمی کرد و اوقات خود را به لهو و شعر و شکار می گذرانید.* بعداز جهان پهلوان، سلطۀ قزل ارسلان ایمنی برای طغرل باقی نگذاشت وکار آنها به اختلافات  و دشمنی ها کشید. بالاخره قزل ارسلان طغرل را به حبس انداخت و در صدد برآمد سلطنت را به نام خود کند، اما ناگهان در شعبان 587 به قتل رسید و قتلش راست یا دروغ به فداییان منسوب شد.

قتل طغرل سوم و انقراض سلجوقیان عراق در 590

با آنکه بعداز قتل قزل ارسلان که بعدها زوجۀ قزل هم به تهیۀ مقدمات یا شرکت در آن منسوب شد، طغرل خود را از بند او آزاد یافت،* اعادۀ قدرت سلطنت برای او دیگر ممکن نشد. چندی بعد با هجوم تکش خوارزمشاه مواجه شد که به دعوت و تحریک مخالفان، لشکر به تسخیر ولایات جبال آورده بود. در جنگی که در ربیع الاخر 559 روی داد طغرل کشته شد و با کشته شدن او ولایات جبال هم مثل خراسان به قلمرو خوارزمشاهیان ملحق شد و دولت سلجوقیان انقراض یافت. هر چند تا بیست سالی بعد هم قدرت اتابکان خاندان ایلدگز در آذربایجان باقی بود.»

اسامی سلاطین سلجوقی و زمان هریک

1- سلاجقۀ بزرگ

1- رکن الدین ابوطالب طغرل بن میکائیل بن سلجوق                     429-455

2- عضدالدین ابوشجاع الب ارسلان محمدبن جغری                      455-465

3- معزالدین ابوالفتح ملکشاه حسن بن الب ارسلان                        465-485

4- رکن الدین ابوالمظفر برکیارق بن ملکشاه                                485-498

5- غیاث الدین ابوشجاع محمدبن ملکشاه                                     498-511

6- معزالدین ابوالحارث سنجر احمدبن ملکشاه                             511-552

2- سلاجقۀ عراق

7- مغیث الدین ابوالقاسم محمودبن محمدبن ملکشاه                         511-525

8- غیاث الدین داوودبن محمود                                                  525-526(هشت ماه)

9- رکن الدین ابوطالب طغرل ثانی پسر سلطان محمد                      526-529

10- غیاث الدین ابوالفتح مسعود پسر سلطان محمد                           529-547

11- معزالدین ابوالفتح ملکشاه ثانی پسر سلطان محمود                      از رجب تا ذی القعده547

12- غیاث الدین ابوشجاع محمد ثانی پسر سلطان محمود                    547-554

13- غیاث الدین ابوشجاع سلیمان شاه بن سلطان محمد                       554-556

14- رکن الدین ابوالمظفر ارسلان شاه بن طغرل ثانی                        556-571

15- رکن الدین ابوطالب طغرل سوم پسر ارسلان شاه                         571-590

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:0  توسط حسين جواهری  | 

غزنویان

حکومت غزنویان

مقدمه

ابتدای امر غزنویان

« غزنویان منسوبند به غزنه یا غزنی یا غزنین ازشهرهای افغانستان حالیه در دامنۀ سلسلۀ کوههای سلیمان که مرکز اولی و پایتخت ایشان بوده و اهمیت و اعتبار آن خاندان از شهر مزبور شده.

نخستین کس از این امرا که در حقیقت مؤسس سلسلۀ غزنوی محسوب می شود ابواسحاق البتکین است. و او که غلامی ترک بود به توسط امیر شهید احمدبن اسماعیل سامانی خریده شد و پس از احمد پسر او نصر را خدمت کرد و در عهد امارت عبدالملک اول به مقام حاجب سالاری رسید و هم اوست که در سال 345 بکربن مالک سپهسالار اردوی سامانی را در بخارا کشته و در 349 به مقام سپهسالاری سامانیان و حکومت خراسان ارتقاء یافته است.*

البتکین از تاریخ 349 تا اواخر سال 350 درخراسان بود. در این تاریخ میانۀ او و منصوربن نوح به هم خورد و البتکین پس از شکستی که در نزدیکی بلخ به سپاهیان منصور داد با وجود املاک و علائقی که در خراسان و ماوراءالنهر داشت ظاهرا به علت اجتناب از جنگ با ولی نعمت خود راه افغانستان پیش گرفت و به عنوان جهاد عازم دارالکفر آن حدود شد.*

البتکین در اوایل سال 351 به شهر غزنه رسید وامیر ابوعلی نامی را که امیر محلی آن نقطه بود، مغلوب کرد و در آنجا به عنوان امیر مقیم شد و غزنه را دارالامارۀ خود قرار داد.* تاریخ 351 را باید ابتدای تأسیس سلسلۀ غزنوی دانست اگرچه استقلال واقعی غزنویان از سال 387 که سال جلوس سلطان محمود است شروع می شود.

از سال 351 تا تاریخ 352 که زمان مرگ البتکین است این امیر در حدود کابل و معابر کوهستانهای شرقی اقغانستان به جهاد مشغول بود و در این مدت بر شهر کابل مستولی شد و با یکی از راجه های سند به جنگ پرداخت لیکن قبل از آنکه جنگ به به سر برد، وفات یافت و پسرش اسحاق به جای او امیر غزنه گردید.*

یک سال بعد از امارت اسحاق، ابوعلی امیر سابق غزنه که به دست البتکین رانده شده بود اسحاق را از مستقر قدیم خویش بیرون کرد و اسحاق به بخارا گریخت و از امیر منصوربن نوح یاری طلبید. منصور هم او را به امارت خود رساند به شرطی که اسحاق خود را دست نشاندۀ سامانیان بداند. اسحاق پذیرفت و خطبه و سکۀ غزنین را به نام منصور جاری ساخت.*

بعداز فوت اسحاق در 355 امارت غزنه به دست غلامان البتکین افتاد واز ایشان دو تن یکی بعداز دیگری از طرف سپاهیان و مجاهدین لشکر او به امیری رسیدند تا آنکه در بیستم شعبان سال 366 جانشینی البتکین نصیب داماد او سبکتکین گردید.* سبکتکین هم مانند البتکین از غلامان ترک نژاد است که البتکین او را در عهد عبدالملک اول در نیشابور از تجار برده فروش خریده و سپس به دامادی خود سرافرازش نموده بود

اگرچه اساس دولت غزنوی از البتکین است لیکن مؤسس حقیقی این سلسله سبکتکین را باید شمرد چه او هم در طرف مشرق و جنوب بر بلادی وسیع دست یافته و هم از سمت مغرب به مقام حکومت خراسان و استیلای براین کشور نایل آمده و ممالک غزنوی را وسعتی عظیم بخشیده است.

اولین فتح سبکتکین تصرف دو شهر قُصدار و بُست است در سال 366. امیر بست که طُغان نام داشت از شر پایتوز امیر قصدار به سبکتکین توسل جست و وعده داد که اگر امیر غزنوی او را در استخلاص بست که به دست پایتوز افتاده بود یاری نماید در عوض وجهی نقد به سبکتکین بپردازد. سبکتکین بست را از پایتوز گرفت واو را مجبور به هزیمت کرد و چون طغان به وعده وفا ننمود و برسبکتکین عاصی شد، سبکتکین هم با او به جنگ پرداخت و بست را تسخیر کرد و بر قصدار نیز مسلط شد و حکم وامر خود را بر این دو ناحیه تحمیل کرد.* از غنایمی که در این سفر نصیب سبکتکین شد، پیوستن شاعر و منشی عالیقدر ابوالفتح علی بن محمد بستی است به خدمت او که ابتدا در دستگاه پایتوز می زیست و دبیر او بود.

بعداز این فتوحات سبکتکین از معابر سلسلۀ سلیمان داخل جلگۀ سند شد و پادشاه طایفۀ راجپوت را که چیپال می خواندند، مغلوب ساخت و شهر پیشاور را ضمیمۀ ممالک خود نمود و با غنایم و اموال فراوان به غزنین برگشت.*

1- ابوالقاسم محمود بن سبکتکین(387-421)

ابومنصور ناصرالدوله سبکتکین که در اواخر ایام خود بلخ را به پایتختی اختیار کرده و در آنجا می زیست در شعبان 387 موقعی که از این شهر به غزنه می رفت در راه فوت کرد و پسر بزرگترش سیف الدوله محمود دراین تاریخ در نیشابور به ادارۀ امور خراسان اشتغال داشت.

 

نزاع محمود و اسماعیل

چون جنازۀ سبکتکین به غزنین رسید،* لشکریان بنا بر وصیت او پسر کوچکترش اسماعیل را به امیری برداشتند. محمود خراسان را ترک گفت و به هرات آمد و عمش بُغراجُق به او مساعدت کرد و برادر دیگرش نصر نیز از بست به یاری او برخاست و محمود در نزدیکی غزنه بر اسماعیل ظفر یافت و با دادن امان او را از قلعۀ غزنین فرود آورده با خود در امارت شریک نمود لیکن کمی بعد بر اثر سوءظنی او را به زندان انداخت و اسماعیل در زندان مُرد.* مدت امارت اسماعیل هفت ماه بود.

قیام امیر منتصر سامانی

چون ایلک خان بر بخارا مستقر گردید، فرزندان نوح بن نصر یعنی برادران عبدالملک و چند تن دیگر از خویشاوندان امیر سامانی را محبوس نمود و ایشان را از یکدیگر دور نمود و هریک را به شهری فرستاد. از این جماعت بود،ابو ابراهیم اسماعیل بن نوح که از اوزگند با لباس نسوان از حبس ایلک گریخت به خوارزم رفت و در آنجا جماعتی فراهم کرده با لقب منتصر بر کسان ایلک ظفر یافت و بخارا را گرفت لیکن چون قدرت ایستادگی در بخارا نداشت به نیشابور تاخت و آنجا را از کف نصربن سبکتکین برادر محمود بیرون آورد. یمین الدوله منتصر را شکست داد و منتصر به قابوس زیاری ملتجی شد سپس از آنجا به میان طوایف غُز و سلجوق که در حدود خوارزم ساکن بودند،* رفت و به یاری ایشان بار دیگر بر بخارا دست یافت اما چون از یاران ترک خود اطمینان نداشت، شبانه فرار اختیار نمود و برای استرداد ملک اجدادی چاره ای ندید جز آنکه به یمین الدوله محمود توسل جوید. محمود هم به یاری او برخاست و ایلک خان را مغلوب و منتصر را بر بخارا مستقر ساخت.

پس از مراجعت محمود،* ایلک منتصر را از بخارا بیرون کرد و منتصر مدتها در خراسان و قهستان وطبرستان سرگردان بود تا آنکه پیش یکی از قبایل عرب مهاجر در نزدیکی بخارا آمد و اعراب او را به دستور دشمنانش در سال 395 کشتند و به این ترتیب آخرین مدعی بزرگ خاندان سامانی که مردی رشید و فاضل و شاعر بود از میان رفت و ایلک و محمود که هر دو از جانب او اندیشه ناک بودند از این رهگذر آسوده شدند و میدان برای ترکتازیهای آن دو امیر خالی ماند.*

محاربات محمود با خلف بن احمد سیستانی

خلف بن احمد که احوال او در ذیل سایت تخصصی تاریخ اسلام>تاریخ ایران اسلامی> تاریخ صفاریان مذکور داشتیم، از موقعی که خراسان به دست سبکتکین و محمود افتاد به علت مجاورت قلمرو او با حوزۀ حکومتی این پدر و پسر با وجود دوستی ظاهری پیوسته با ایشان در خصومت باطنی و رقابت می زیست و هر وقت فرصت می یافت به حدود بلاد غزنویان تعرض می کرد و ناحیه ای که بیش از همه محل نزاع طرفین بود،* قهستان و هرات بود که حکومت آن را بغراجق برادر سبکتکین و عم یمین الدوله محمود داشت و در سال 387 چون خلف از خبر مرگ سبکتکین مطلع شد، شادی کرد و پسر خود طاهر را به تصرف پوشنگ فرستاد طاهر پوشنگ را از کف بغراجق بیرون آورد. محمود سپاهی به عم خود داد و او را به عزم دفع طاهربن خلف برگرداند. طاهر این بار در ضمن جنگ و گریز بغراجق را کشت و آتش کینۀ محمود را شعله ورتر ساخت.*

در سال 390 موقعی که خلف با زنان و کودکان خود به سرکشی به حصار اسپهبد از قلاع مستحکم سیستان رفته بود، محمود با سپاهیانی بی شمار به پای آن حصار آمد و خلف را که کسی همراه نداشت در آنجا محصور نمود. خلف چاره ایی جز تسلیم ندید و با دادن یکصد هزار دینار به محمود از محاصره نجات یافت و محمود راه هند پیش گرفت.*

بعداز این واقعه خلف بسختی و قساوتی فوق العاده از کسانی که به محمود کمک کرده بودند، انتقام کشید و کار کینه کشی و سخت کشی او به آنجا کشید که پسرش طاهر بر او شورید ولی خلف که بظاهر از امارت کناره کرده و به عبادت و گوشه گیری پرداخته بود به حیله و تدبیر و اظهار ملاطفات پدرانه پسر را بفریفت و چون طاهر تسلیم شد، خلف او را به دست خود کشت و پس از غسل و کفن در سال 392 به خاک سپرد.*

مردم سیستان بالاخره ازمظالم خلف به جان آمدند و برای نجات از شر او محمود را به گرفتن سیستان طلبیدند. محمود هم که منتظر چنین فرصتی بود بار دیگر به سیستان آمد و خلف را در قلعۀ طاق از قلاع سیستان در محاصره گرفت.* خلف عاقبت بعداز چهارماه مقاومت تسلیم شد و محمود در تاریخ صفر سال 393 سیستان را بنام خود تصرف کرد و خلف را به جوزجانان فرستاد ولی چون اطلاع یافت که خلف از آنجا پنهانی با ایلک خان مکاتبه می کند او را از آنجا به زندان فرستاد و او به سال 399 در محبس دهک ( بین زرنج و بست) به قتل رسید.

سلطان محمود و خانیان ترکستان

محمود در ذی القعده سال 389 رسما ازجانب قادر خلیفه به لقب یمین الدوله وامین المله ملقب و به جای سامانیان والی خراسان گردید و از همین ایام لقب سلطان نیز به اسم او ضمیمه و معمول شد و این کلمه که در عربی اصلا به معنی سلطه و قدرت و هیأت حاکمه است و غالبا در مورد خلفا به کار می رفته حتی پیش از محمود رایج بوده است و استعمال آن در مورد محمود بیشتر از طرف شعرا و منشیان و زیردستان او شده و هیچ گاه لقب رسمی او نبوده است.*

خانیان که از همین حدود تاریخ 389 بر ماوراء النهر استیلا یافته و در آن نواحی بر جای سامانیان نشسته بودند چون مسلمان بودند، قبول فرمان خلیفۀ عباسی را فرض می دانستند و مثل غزنویان خویشتن را دست نشاندۀ قادر خلیفه می شمردند و در بلاد خود خطبه و سکه را بنام او می آراستند.

دو غائله منتصر سامانی محمود و ایلک نصرخان با یکدیگر درنزاع افتادند لیکن چون این فتنه خوابید، محمود دختر نصر را به زنی گرفت و بین دو امیر ترک مصالحه شد و جیحون حد بین تصرفات ایشان قرار گرفت.* محمود که متوجه فتح هند بود و نذرداشت که هر سال یک بار به بلاد هندوستان بتازد به شادی این صلح را پذیرفت و با خاطر فارغ سرگرم غزوات هند شد لیکن مصالح چندان مدتی داوم نکرد چه هنگامی که محمود به یکی ازهمین غزوات رفته بود و در مولتان سند اقامت داشت، یعنی درسال 396 نصرخان به قصد تسخیر خراسان از یک طرف سباشی تکین سردار خود را به تصرف طوس و نیشابور فرستاد و از طرفی دیگر جعفر تکین حکمران بخارا را روانۀ بلخ نمود.* محمود بسرعت خود را به خراسان رساند و جعفر و سباشی را مغلوب نمود و خراسان را از استیلای خانیان نجات داد. سال بعد ایلک نصر به یاری قَدِرخان پسر بغراخان سابق الذکر والی ختن با سپاهی دیگر از جیحون گذشت و به جنگ محمود که در این تاریخ با جمعی از ترکان غز و خلج و افاغنه و هنود و پانصد فیل جنگی درطخارستان مقیم بود  شتافت.* جنگ در 22 ربیع الثانی سال 398 در نزدیکی پُل چرخیان بلخ آب دردشت کَتَر چهارفرسنگی بلخ اتفاق افتاد و سپاه خانیان به هزیمتی سخت دچار آمدند و قسمت مهمی ازایشان در حین فرار در آب غرق شدند.

جنگ کتر یکی از وقایع بسیار مهم تاریخ غزنویان است چه از این تاریخ  تا عهد سلاجقه دیگر خطر خانیان از جانب خراسان موقوف گردید و چون نصر دچار چنین شکستی شد،* برادرش طُغان خان براو شورید و با محمود متحد گردید و خانیان به علت بروز اختلاف داخلی مابین ایشان دیگر نتوانستند با  محمود دم از رقابت و برابری بزنند بلکه هرکدام بر ضد دیگری از محمود یاری می طلبیدند و حکم محمود در بلاد خاینان جاری و متبع بود.

فتح خوارزم و جرجانیه در 407-408

خوارزم یعنی سرزمین خیوۀ حالیه در عهد سامانیان تحت امر دو سلسله از امرا بود، یکی خاندان مأمونیان که بر قسمت چپ جیحون امارت داشتند و پایتختشان شهر گرگانج یا جُرجانیّه یا اُور گنج بود و شهر خیوۀ حالیه به جای آن بنا شده،* دیگر خوارزمشاهیان قدیم که بر ساحل راست یعین قسمت شرقی جیحون مستولی بودند و پایتختشان در شهر کاث یا شهرستان قرار داشت.

ابوالعباس مأموبن محمد صاحب جرجانیه به سال 385 بر ابوعبدالله خوارزمشاه صاحب شهر کاث که ابوعلی سیمجوری در دستگیر کرده بود،* حمله برد و خوارزم شرقی را از دست او گرفت و او را در همین تاریخ در مقابل ابوعلی سیمجوری به قتل رساند. ابوالعباس صاحب جرجانیه را از این تاریخ خوارزمشاه خواندند در صورتی که خوارزمشاه سابقا لقب والیان کاث بود.

بعداز وفات ابوالعباس در 387 پسرش ابوالحسن علی جای او را گرفت و او پس از برافتادن سامانیان تبعیت خانیان را پذیرفت اما چون محمود غلبه کرد، ابوالحسن با محمود از در دوستی درآمد و خواهر سلطان را در عقد ازدواج خود درآورد.*

پس از ابوالحسن، برادرش ابوالعباس مأموبن مأمون والی جرجانیه و خوارزم گردید. او نیز خواهر دیگر محمود را به زنی گرفت و تا سال 407 که سال قتل اوست اجبارا مطیع سلطان بود ولی نسبت به خانیان نیز اظهار اخلاص و دوستی می کرد.*

در هیمن سال که محمود از خلوص نیت ابوالعباس ظنین شده بود از او خواست که در خوارزم به نام او خطبه بخواند. خوارزمشاه خود به ظاهر مخالفتی نشان نداد لیکن اعیان و امرای خوارزم زیربار نرفته شوریدند و خوارزمشاه را کشتند و برادرزادۀ او ابوالحارث محمد بن علی را به امارت برداشتند.

سلطان محمود به بهانۀ قتل خون ابوالعباس خوارزمشاه و نجات خواهرخویش با سپاهی گران عازم خوارزم  شد و پس از جنگ در محل هزار اسب در نزدیکی جرجانیه سپاهیان خوارزمشاه را شکستی فاحش داد و در تاریخ 5 صفر 408 به جرجانیه وارد شد جمیع افراد خاندان مأمونی را دستگیر کرد و ایشان را پس ازسپردن خوارزم به سردار مشهور خود آلتونتاش به غزنین آورد و مأمونیان برافتادند و آلتونتاش خوارزمشاه  شد.*

افراد خاندان مأمونی اکثر مردمی فاضل و فضل دوست بودند و در عهد ایشان گرکانج مرکز اجتماع علما و فضلا بود. چنانکه ابوعلی سینا مدتی در آنجا در دستگاه ابوالحسن علی و ابوالعباس مأمون می زیست و ابوریحان بیرونی نیز از اجلۀ خواص و مستشاران ایشان بود.*

غزوات محمود در هندوستان از 392 تا 416

سلطان محمود در فاصلۀ سنوات 392 و 416 یعنی در ظرف 24 سال چندین سفر جنگی به عنوان جهاد وغزا به هندوستان کرده که از آن جمله، داوزده غزوه از  همه مهمتر است و درهر یک از این سفرها ظاهرا به نیت جهاد با کفار هند و باطنا برای غارت بلاد و معابد و بتخانه های ایشان که به کثرت ثروت و آلات و ادوات واصنام سیمین و زرین مشهور بوده با راجه ها و حکام محلی هندوستان جنگها کرده و از تاراج شهرهای ایشان هر بار غنایمی بی شمار با خود آورده است.*

هجوم به هند را سلطان محمود پنج سال بعداز جلوس خود شروع نموده و پنج سال قبل ازوفات دنبالۀ آن را رها ساخته است.* چه در پنج سال اول چنانکه دیدیم به قلع و قمع دشمنان داخلی و سران سپاهی سامانی وایلک خان و امیر خلف اشتغال داشته و در پنج سال آخر انقلابات عراق و خراسان واهمیت یافتن خطر ترکان سلجوقی نمی گذاشته است که او با فراغ بال متوجه هندوستان باشد. در بقیۀ ایام سلطنت یمین الدوله کمتر سالی بوده است که به غزای هند نرود و فتح وغنیمتی تازه به چنگ نیاورد.*

شرح جمیع لشکرکشیهای محمود به هندوستان و بیان جزئیات کشمکشهای او با راجه ها و حکام قسمت غربی و مرکزی این کشور و تعداد اسامی بلادی که گشوده و راجه هائی را که مغلوب کرده از حوصلۀ این مرحله از بحث مختصر، خارج از فایده است.* به همین نظر فقط  به وقایع مهم و رؤوس مسائل راجع به این غزوات قناعت می ورزیم:

1-  شروع لشکرکشی محمود به هندغربی چنانکه اشاره نمودیم در سال 392 است. در این تاریخ سلطان پس از مطیع ساختن خلف بن احمد دنبال خیال پدر را در حمله به سرزمین قوم راچپوت و جنگ با چیپال گرفت و در نتیجه چیپال را مغلوب و اسیر نمود و پس از تسخیر قسمتی از بلاد مشرق پیشاور با غنیمت فراوان به غزنه برگشت.*

2-  در سال 395 محمود به جلگۀ پنجاب حمله برد و در محل بَهاطیه پایتخت پنجاب مرکزی ( مابین شهر مولتان و نهر ستلج) بر راجۀ آنجا غلبه کرد و پس از ضمیمه ساختن این ناحیه برممالک خود با 120 زنجیر فیل به غزنه مراجعت نمود.*

3-  در سال 396 محمود به بهانۀ دفع  والی مسلمان مولتان ( از بلاد مشرق نهر سند در ولایت پنجاب) که به مذهب اسماعیلی گرویده بود، عازم آن صوب شد و چون اَنَندپال پسر چیپال سابق الذکر که در کشمیر حکومت داشت به درخواست محمود در عبور از بلاد  او جواب نداد، سلطان ابتدا به تعقیب او پرداخت و کشمیر را مسخر نمود.* والی مولتان هم از ترس به جزیرۀ سراندیب گریخت و محمود بر مولیان و قسمت دیگر پنجاب مستولی گردید.

بعداز این فتح محمود داخل جلگۀ گنگ شد و بر بلاد راجۀ دیگری که نندا نام داشت، تاخت اما این راجه  از جلوی محمود گریخت و به حصار محکم کالِنجَر از قلاع جنوبی نهر جُمنا از شعب گنگ واقع در مغرب الله آباد حالیه پناه جست و محمود آنجا را تحت محاصره گرفت. عاقبت نندا پس از 34 روز محصور بودن طلب صلح نمود.* محمود ابتدا این تقاضا را نپذیرفت اما چون شنید که ایلک خان قصد  خراسان  کرده با نندا مصالحه نمود او را دست نشاندۀ خود ساخت.

 

4-  از غزوات مشهور محمود در هند دو غزوۀ سال 404 و 405 است که در اولی این سلطان بر قلعۀ ناردین از قلاع پنجاب در مغرب نهر جیلُم از شعب سند و در دومی بر بتخانۀ تانیسَر(در شمال دهلی) دست یافت و بت بزرگ تانسیر را با خود به غزنین آورد.*

5-  در سال 409 محمود شهر قنّوج را گشود و راجۀ آنجا تسلیم شد و رعایای او قبول اسلام کردند اما چون محمود برگشت، راجه های دیگر از این حرکت راجۀ قنوج اظهار نفرت نمودند و یکی از اعاظم ایشان به جنگ او آمد و او را کشت. سلطان محمود بار دیگر به جلگۀ گنگ لشکر کشید و این بار بتخانۀ بسیار مشهور مُوتّرا را که در کنار گنگ و شمال شهر اگره است، فتح نمود و جمیع نفایس آن را که از آن جمله بتی زرین بود  به غارت برد و با شکوه و جلال به غزنه مراجعت کرد.*

6- بزرگترین و آخرین غزوۀ محمود در هند لشکر کشی اوست به سال 416 به ولایت گجرات و شبه جزیرۀ کاتیاوار.

محمود شنیده بود که بزرگترین بتخانه های هندوستان درشهر سُومَنات در ساحل جنوبی شبه   جزیرۀ کاتیاورا قرار دارد و عقیدۀ هندوان بر آن است که علت دست یافتن محمود بر سایر بتان هندی خشم و سخط  بت سومنات بر آنها بوده.* محمود که می دانست، بتخانۀ سومنات گنجینۀ زر و سیم و جواهر و نفایس است برای تملک آن خزاین و اندوخته های گرانبها و برانداختن بت بزرگ برهمانیان در دهم شعبان 416 با سی هزار سوار و جماعتی مجاهد دواطلب از طریق مولتان و صحرای بزرگ تار خود را به شبه جزیرۀ کاتیاوار رساند و در راه بر شهر اَنهَلوارَه پایتخت ولایت گجرات قدیم استیلا یافت و در نیمۀ ذی القعده به پای حصار سومنات رسید.*

حصار سومنات بر بالایی مشرف به دریا قرار داشت و هنود از دو طرف در دفاع آن سخت کوشیدند لیکن عاقبت حریف مجاهدین اسلام نشدند و محمود پس ازسه روز بتخانه را گشود و خود باگرزی که در دست داشت، بت اعظم را که از سنگ و به طول پنج ذراع بود درهم شکست و پاره هائی از آن را برای نمودن چنین فتحی به غزنه و مکه و بغداد فرستاد و در دهم صفر 417 به پایتخت خود برگشت.*

بتخانۀ سومنات را که یکی از نمونه های بسیارعالی معماری هندی بوده اصلا بر پایه های سنگی و ستونهای چوبی برپا داشته بودند و بر فراز آن چهارده گنبد از طلا می درخشید و خزاین آن مملو از نفایس و جواهری بود که راجه ها و زوّار هند در سالیان دراز به آنجا فرستاده بودند.* قیمت این نفایس را که به دست لشکریان محمود به غارت رفته تا بیست میلیون دینار نوشته اند.

فتح ری و اصفهان در 420

چنانکه در احوال مجدالدوله دیلمی -  در تاریخ تخصصی تاریخ اسلام> تاریخ ایران اسلامی> دیالمۀ آل بویه – گذشت، این امیر پس از فوت مادر خود سیده خاتون به علت استبداد لشکریان خویش از شر ایشان به سلطان محمود متوسل شد. محمود هم که منتظر فرصت برای دست یافتن بر بلاد جبل و برانداختن دیالمۀ این حدود بود، ابتدا علی حاجب را به ری فرستاد وبه او دستور داد که مجدالدوله را دستگیر نماید و علی نیز چنین کرد.* سپس خود در ربیع الاخر سال 420 به ری رسید و بر خزاین گرانبها و کتابخانۀ ذی قیمت مجدالدوله دست یافت و قریب یک میلیون دینار وجه نقد و نزدیک به پانصد هزار دینار جواهر او را به تصرف خود گرفت. سپس اکثر کتب مجدالدوله را به این عنوان که کتب حکمتی و نجوم و از نوشته های ضلال است، سوخت و به این ترتیب دولت دیالمۀ ری را منقرض نمود.*

بعداز فتح ری و کشتن جمعی از اصحاب مجدالدوله به بهانۀ بددینی، سلطان محمود قزوین و ساوه و آیه را نیز مسخر کرد و پسر خود مسعود را به فتح زنجان و ابهر فرستاد و او را پس از گشودن این بلاد بر ممالک دیالمه که تازه تسخیر شده بود از جانب خود به نیابت گذاشت و به خراسان برگشت.

حکومت اصفهان و همدان و شاپورخواست - به شرحی که در تاریخ دیالمه گفته ایم -  دراین تاریخ با علاءالدوله ابوجعفرمحمدبن دشمنزیار کاکویه بود او چون دید که محمود به ری و قزوین وسایر متصرفات مجدالدوله دست یافته و به ممالک علاءالدوله نیز بی نظر نیست، پیشدستی نمود و در اصفهان به نام سلطان محمود غزنوی خطبه خواند. محمود هم متعرض او نشد و علاءالدوله همچنان در حکومت ولایات خود باقی ماند.*

پس از مراجعت محمود به غزنین پسرش مسعود به اصفهان حمله برد و آنجا را از دست علاءالدوله بیرون آورد و از جانب خود کسی را به حکومت اصفهان گماشت و به ری برگشت اما مردم اصفهان برگماشتۀ مسعود طغیان کردند و او را کشتند.*

مسعود بار دیگر از ری و اصفهان آمد و به کشتار مردم آن شهر دست زد و قریب پنج هزار نفر از ایشان را کشت و مجددا شهر را تحت امر خود درآورد و علاءالدوله فراری و متواری گردید.*

در سال 421 مسعود به همدان لشکر کشید و عمال علاءالدوله کاکویه را از آنجا راند وعلاءالدوله به خوزستان گریخت تا از ابوکالیجار و جلال الدوله امرای دیلمی کمک بگیرد اما ایشان هم به علت گرفتاریهای داخلی و جنگ و نزاع با یکدیگر نتوانستند به او یاری دهند و علاءالدوله درخوزستان بود تا آنکه شنید سلطان محمود وفات یافته و مسعود به خراسان برگشته است،* فرصت را غنیمت شمرد و بر اصفهان دست یافت و ممالک سابق خود را به تصرف آورد.

وفات سلطان محمود در 421

محمود که در تاریخ 360 تولد یافته بود در آخر عمر به مرض سِل(دق) مبتلا گردید و بر اثر آن روز به روز رنجورتر و نحیفتر می شد.* در سفر ری مرضش شدت یافت و به این حال خراسان آمد و در بلخ مقیم گردید سپس در بهار سال 421 به غزنین آمد و پس از چند روز در 23 ربیع الاول 421 در این شهر جان سپرد.

سلطان محمود که اولین پادشاه مستقل و بزرگتر فرد خاندان غزنوی است به دلیری و بی باکی و کثرت فتوحات و شکوه دربار در تاریخ اسلام بسیار مشهور شده مخصوصا غزوات او در هند و غنایمی که از آنجا آورده و اجتماع علما و شعرا در دستگاه او و اشعار و کتبی که به نام او ترتیب یافته، نام او را در اکناف واطراف عالم معروف کرده است.* اما باید دانست که بیشتر این شهرت بر اثر تملقات معاصرین متعصب اوست که غزوات او را در هند در راه نشر اسلام و برانداختن کفار از اعظم خدمات شمرده و ساحت او را که عنوان مجاهد فی سبیل الله داشته از هر عیب و نقصی بری جلوه داده اند در صورتی که اگر به دیدۀ انصاف بنگیریم، محمود معایب بزرگ داشته و فتوحات او به جای آنکه برای مردم ایران مفید واقع شود به ضررهای بزرگ منجر گردیده است. بر روی هم ایام سلطنت محمود از لحاظ قوم ایرانی از دوره های بسیار مظلم است و یمین الدوله در تاریخ ایران چندان نام نیکی ندارد به شرح ذیل:

1- مشهور چنان است که در دربار محمود چهارصد شاعر ماهر اجتماع داشته و سلطان را مدح می گفته اند و چنانکه می دانیم از این جماعت بوده اند: عنصری بلخی و فرخی سیستانی و عسجدی مروزی و زینبی علوی و فردوسی طوسی و منشوری سمرقندی و کسائی مروزی و غضایر رازی و شبهه ای نیست که از این میان بزرگترین و نامورترین ایشان همان "فردوسی طوسی" است. چنانکه از علمای دستگاه محمودی هیچ کس جلیل القدر و بزرگوارتر از "ابوریحان بیرونی" نبوده است اما چنانکه می دانیم،* محمود از کثرت لئامت با فردوسی رفتاری را که مشهور است پیش گرفت و حکم قتل ابوریحان را وقتی به علت حقیقتی علمی که گفته بود و به نظرسلطان کفر می آمد، صادر کرد و آن دانشمند فقط به و ساطت ابونصر مُشکان دبیر سلطان از کشته شدن نجات یافت.

محمود که ترک نژاد بود و درست لطایف زبان فارسی را درک نمی کرد و به علت تعصب شدید در مذهب تسنن با هرچه که از آن بوی حکمت و آزادی فکری می آمد بسختی دشمنی داشت، هیچ گاه نمی توانست با میل دل و ذوق طبیعی طالب شعرو ادبیات و جویای علم وحکمت باشد.* تمام تظاهراتی که در این راه از محمود دیده شده از آن نظر بوده است که وجود شعرا و علمای معروف درگرد دربار در آن ایام از اسباب شکوه و جلال محسوب می شده و شعرا با سرودن مدایح امرا و سلاطین و فضلا با نوشتن کتب و رسائل به اسم ایشان بهترین وسیلۀ نشر مفاخر و بلند آواز ساختن نام ممدوحین و مخدومین خود بودند تا آنجا که هر درباری که عدۀ شعرا و فضلای آن بیشتر و نام و نشان ایشان معروفتر ودرخشان بر بود بر دربارهای دیگر فخر می فروخت و محمود که در عصر خود نمی توانست درباری را از هیچ جهت نامی تر از دربار غزنه ببیند،* هر جا از این شعرا و دانشمندان اثری می یافت آنان را به وعد و وعید به غزنین می کشاند. چنانکه غضایری را از دربار مجدالدوله از ری با دادن صلات فراوان پیش خود خواند و از خوارزمشاه فرستادن ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی و ابوسهل مسیحی وابونصرین عراق و ابوالخیرین خمار را که مایۀ رونق دربار جرجانیه بودند،* خواست و از ایشان ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی که از تعصب محمود بیم داشتند به پناه آل زیار و آل بویه شتافتند و بقیۀ که در جرجانیه مانده بودند پس از فتح آنجا اضطرار در دستگاه محمود داخل شدند.

تعصب محمود و سخن ناشناسی او وی را بر آن داشته است  که با فردوسی که به مذهبی غیر از مذهب سلطان معتقد بوده و پستی و زشتی معامله نماید و این گویندۀ بلندمقام را برنجاند و ذکری ناستوده از خود در تاریخ به جا گذارد و حق با فردوسی است که گوید:

به دانش نبد شاه را دستگاه                                  وگرنه مرا برنشاندی به گاه

2- سلطان محمود در مذهب حنفی تعصب مفرط داشت و چون در ایام او براثر تبلیغات دعات اسماعیلی  درماوراءالنهر و خراسان عدۀ کثیری از مردم به آیین اسماعیلی یا مذاهب دیگر شیعه گرویده بودند، محمود هر کجا از ایشان نشان می یافت آنان را بسختی تمام می کشت مخصوصا به آن علت که دعات اسماعیلی اهل ایران را به پیروی از خلفای فاطمی مضر می خواندند و این خلفا هم مدعی بنی عباس، مخدومین محمود بودند.* این سلطان غالب کسانی را که بر دین حنفی نمی رفتند به تهمت قرمطی( یعنی اسماعیلی و طرفار فاطمیون) تعقیب می کرد و به قتل می رساند و در این راه پیش او قرامطه و معتزله و حکما همه یک حکم داشتند، چنانکه یاران مجدالدوله را به جرم معتزلی بودن  از دم شمشیر گذراند و قسمت اعظم کتابخانۀ نفیس او را  طمعۀ آتش کرد و فرستادۀ خلیفۀ فاطمی مصر را کشت.* این سلطان گاهی نیز برای "ضبط مال اعیان و توانگران"، ایشان را به "بددینی" متهم می ساخت و دارایی آنان را در ضبط خود می آوردند.

3- محمود مردی آزمند و پول دوست و ثروت طلب بود و با اینکه در لشکرکشی به هند ظاهرا نشر اسلام و نیت جهاد و غزا را بهانه می کرد،* غرض اصلیش غارت معابد پر ثروت هند و آوردن غنایم از آن دیار بود  و اگرچه ازاین غنیمتها مقدار قلیلی را صرف ساختن ابنیه و باغ و آثار خیر در غزنه و بلخ و طوس می نمود لیکن اکثر را می انباشت و مردم را از آن خیری نمی رسید بلکه هروقت عزم غزوی می کرد، عمال او از رعایا بسختی و زجر تمام  پول می گرفتند و چون تقریبا هر سال این عمل تکرار می شد در نتیجه صدمات کلی به مردم ایران رسید و چنان این مسأله عامه را از طرز حکومت غزنویان متنفر کرده بود که چون قدرت محمود از میان رفت و نوبت به مسعود رسید اهل خراسان برغبت تمام ترکمانان سلجوقی را به ضبط آن سامان دعوت نمودند و دولت غزنوی بر اثر همین کیفیت بسرعت از ایران و ماوراءالنهر برافتاد.*

4- اگرچه سلطان محمود وزاری بالنسبه کافی داشته لیکن هیچ یک از ایشان به علت قدرت و استبداد سلطان نتوانستند مؤسسس اساس متین با دوامی برای ادارۀ کشور شوند و در مقابل اقتدار لشکریان غارتگر محمود که مخلوطی بودند از مجاهدین داوطلب ملل مختلفه حال عامه و رعایا را نیز با حکومت دادن نظم و عدالتی نظیر آنچه در عهد  وزاری اولی سامانیان یا در عهد خواجه نظام الملک وجود داشته قرین آسایش و راه نمایند.*

وزیر اول سلطان محمود ابوالعباس فضل بن احمد اِسفراینی اشت که ابتدا دبیر فایق خاصه بود و پس از زوال دولت او به خدمت سبکتکین و پسرش محمود پیوست و تا سال 401 به مقام وزارت محمود برقرار بود.

ابوالفضل اسفراینی، مردی کافی و مدبر بود و به دستور او زبان فارسی در دیوان محمود زبان رسمی شد و احکام و دفاتر و مراسلات را به امر او به فارسی نوشتند.*

پس از عزل اسفراینی در 401 محمود وزارت خود را در عهدۀ ابوالقاسم احمدبن حسن میمندی که فضل وادب را با کفایت و تدبیر جمع داشت گذاشت. ابوالقاسم میمندی که ممدوح اکثر شعرای زمان محمود و از منشیان مشهور زبان عربی بر خلاف اسفراینی، دیوان محمود را برای رساندن پایۀ فضل خود از زبان تازی به عربی برگرداند و به قول مشهور موجب محرومیت فردوسی از دریافت پاداش خود گردید در صورتی که اسفراینی آن شاعر را تشویق و نوازش فرموده بود.*

میمندی را محمود با اینکه در کودکی با یکدیگر از یک پستان شیرخورده و در یک مکتب پرورش یافته بودند، در سال 415 از وزارت انداخت و در یکی از قلاع هندوستان به زندان فرستاد و میمندی تا محمود مُرد در حبس می زیست.* وزارت محمود در سنین آخری سلطنت او با ابوعلی حسن بن محمدبن میکال معروف به حسنک وزیر بوده است که او نیز از فضلای منشیان محسوب است.

5- « با آنکه فرمانروایی او سی ویک سال طول کشید اما بیشتر آن در غزوات هند گذشت. محمود هفده بار یا بیشتر به این غزوه ها دست زد و خزاین خود را از نفایس معابد و غنایم غارتی انباشت. او با تعدد غزواتش به هند، اسلام را در نظر هندوان بیشتر به صورت یک آیین جنگی و صلح ناپذیر عرضه کرد. با آنکه به سبب سلحشوری و دلیری مورد تکریم وتحسین سپاه و دربار خود بود،* در بین آنها به همان اندازه به نام جویی و زردوستی و حتی خست نیز موصوف بود. در آیین تسنن تعصب داشت مثل اکثر ترکان مذهب حنفی می ورزید از شیعه و معتزله که آل بویه و وزرای آنها منسوب به مذاهب آن فرقه ها بودند به شدت نفرت داشت.* اسمعیلیه را در خراسان و در هند با خشونت بسیار مورد تعقیب و آزار قرار داد. معهذا حمایت او از رؤساء حنفیه و کرامیه از اغراض سیاسی خالی به نظر نمی آمد. اینکه بعدها گفته شد که او فقیه بود و حتی در فقه هم دست به تألیف  کتاب زد با آنچه از روایات معاصرانش برمی آید قابل تأیید نمی نماید.*

تعصب در آیین تسنن نباید یک عامل عمده در بی اعتنایی او نسبت به فردوسی باشد. اینکه شهرت فردوسی به تشیع هم درین زمینه عامل مؤثری بوده باشد خالی از مبالغه نیست.

از شاعران دیگر دربار هم، که گه گاه به آنها پاداش و جایزه های هنگفت می داد، بیشتر به عنوان بلندگوی سیاسی استفاده می کرد.*

مرگ محمود، دودستگی های درباریانش را که در سالهای اخیر فرمانراویی او استبداد شدیدش بر آن پرده کشیده بود آشکار کرد.* دولتی که او بدون هیچ پایگاه ملی و پشتیبانی قومی به وجود آورده بود برای دوام و بقای خود به ارادۀ محکم و انضباط  دقیقی حاجت داشت که جانشینان بلافصل او فاقد آن بودند.» 

 

2- سلطان محمدبن محمود(از ربیع الاخر تا شوال 421)

« سلطان محمود در مرض موت خود پسر خویش محمد را که در این تاریخ والی جوزجانان و بلخ بود به جانشینی معین کرد و پسر دیگر مسعود را به علت رنجشی که از او داشت از این حق محروم نمود. محمد پس از فوت پدراز بلخ به غزنه آمد و با لقب جلال الدوله بر جای پدر نشست.*

محمد مردی ضعیف النفس و عشرت دوست و نسبت به امور ملکی بی اعتنا بود به همین جهت جمعی از سران سپاهی واکابر دولت پنهانی با مسعود که در این تاریخ در ری به نیشابور آمد و در آنجا جمعی از خواص محمودی و امرای لشکری مثل ابوالنَّجم اَیازبن اُویماق غلام مشهور سلطان محمود و علی دایه به مسعود پیوستند و او را به سلطنت تبریک گفتند و در همین تاریخ بود که از جانب قادر خلیفۀ عباسی نیز فرمان رسمی به نام مسعود رسید و مسعود با قوت قلب تمام به جانب غزنین رهسپار شد.*

محمد جاجب بزرگ علی بِّن ایل اَرسَلان را که از منسوبین نزدیک سلطان محمود بود و به همین جهت او علی قریب یا علی خویشاوند می خواندند، باعم خود یوسف بن سبکتکین به سرداری لشکر اختیار نمود و درصدد جلوگیری از مسعود برآمد لیکن این دو سردار بزودی فهمیدند که مقاومت با مسعود و نبرد با او مثمر ثمری نیست،* به همین جهت محمد را در 13 شوال 421 در حالی که به شرب و نوش مشغول بود گرفتند و کور کردند و در قلعه ای محبوس ساختند. سپس مسعود را بر لشکریان خود امیر و سلطان خواندند اما مسعود همین که به هرات رسید، ابتدا علی خویشاوند را گرفت و کُشت سپس عم خود یوسف را در حبس انداخت و بر بسیاری از سران سپاهی که با برادر از در غدر و مکر پیش آمده بودند بسختی و تخفیف معامله نمود.*

وزارت محمد را در مدت هفت ماه امارتش خواجه ابوسهل احمدبن حسن حَمدَوی داشت واین خواجه از بزرگان منشیان و فضلا و ادب پروران زمان خود بود ه و ذکر او باردیگر به میان خواهد آمد.

3- سلطان مسعودبن محمود( 421-432)

شهاب الدوله مسعود پس از ورود به غزنین و گرفتن مقام  پدر امر داد که خواجه ابوالقاسم احمدبن حسن میمندی را که از تاریخ 415 به امر سلطان محمود در هند محبوس بود به پایتخت آوردند و وزارت خود را در عهدۀ او گذاشت و این خواجه تا سال 424 که تاریخ فوت اوست در این مقام برقرار بود.*

از جمله کسانی که در جلوس مسعود به دست او گرفتار آمدند، خواجه ابو علی حسنک وزیر میکالی بود که این سلطان به علت سعیی که خواجۀ مزبور در رساندن محمد به سلطنت کرده بود او را به قرمطی بودن متهم ساخت و او را به دار آویخت.*

لشکرکشیهای سلطان مسعود

اولین واقعۀ مهم دورۀ امارت مسعود لشکرکشی اوست به ولایت مکران در سا ل422. سلطان به یاری یکی از دو پسر والی متوفای آن سرزمین سپاهی به آنجا فرستاد و مکران را تا حدود سند تحت حمایت خود آورد.*

سال بعد مسعود لشکری دیگر روانۀ کرمان نمود و با گماشتگان ابوکالیجار دیلمی امیر فارس به جنگ پرداخت لیکن سپاهیان او از وزیر ابوکالیجار شکست خوردند و منهزم به خراسان برگشتند.

لشکرکشی سوم مسعود به جانب ری و همدان و بلاد جبل بود  در سالهای 423 و 424 برای دفع مدعیانی که پس از مراجعت او ازاین بلاد به خراسان به سرکشی پرداخته  بودند.*

درهمان سال فوت محمود و مراجعت مسعود به نیشابور، علاءالدوله کاکویه از خوزستان به اصفهان آمد و بسهولت  این شهر و همدان و ری را متصرف شد و به تعرض  املاک فلک المعالی منوچهربن قابوس زیاری که تحت امر غزنویان می زیست،* شروع نمود و خوار و رامین و دوماند را از عمال او گرفت.

فلک المعالی به سلطان مسعود توسل جست و مسعود از خراسان سپاهی به مدد منوچهر فرستاد. این سپاهیان به یاری علی بن عِمران از اصحاب فلک المعالی و از ممدوحین منوچهری دامغانی ری را از علاءالدوله پس گرفتند و علاءالدوله در جنگ زخم برداشت و به یکی از قلاع پانزده فرسخی همدان گریخت.*

بعداز فرارعلاءالدوله، منوچهر در ری به نام سلطان مسعود خطبه خواند و مسعود هم یکی از رجال خود را که تاش فرّاش بود درتاریخ 422 به حکومت ری و بلاد جبل مأمور کرد.

علاءالدوله بعداز التیام جراحت به مدد فرهادبن مردآویج از همدان به بروجرد تاخت و تاش فراش و علی بن عمران به عقب ایشان لشکر فرستادند واین دو سردار بعد از چند جنگ در سال 423 بالاخره علاءالدوله را به اصفهان فراری کردند و همدان و بروجرد و شاپور خواست و کرج را از تصرف او خارج ساختند.*

در سال 424 مسعود خود ازغزنه به عزم اصلاح امور ری و بلاد جبال به خراسان آمد و چون به نیشابور رسید به او خبر دادند که عامل غزنویان در بلاد مفتوحۀ هند سر به عصیان برداشته. سلطان ناچار فسخ عزیمت کرد و مصمم رفتن به هند شد و از نیشابور خواجه ابوسهل حمدوی، وزیر سابق برادرش محمد را به نظارت در کارهای تاش فراش که از جور و ستم مردم را به جان آورده بود به ری فرستاد و عذر علاءالدوله را که طلب عفو می کرد،* پذیرفت و او را به شرط تأدیۀ مالی سالیانه بر اصفهان باقی گذاشت.

ابوسهل حمدوی با نهایت عدل وتدبیر به اصلاح خرابیهای ایام حکومت تاش پرداخت و بر اثر برانداختن بدعتهائی که سلف او برقرار کرده بود، موجب رفاه و رضای مردم را فراهم نمود و تاش تحت امر او قرار گرفت. تا سال 425 بین ابوسهل و علاءالدوله ظاهرا صفائی وجود داشت اما چون علاءالدوله از ادای خراج سالیانه استنکاف ورزید و به مدد فرهادبن مردآویج به بلاد لر بزرگ به پناه امیر ابوکالیجار گریخت.* ابوسهل حمدوی اصفهان را گرفت و خزاین علاءالدوله را غارت نمود و نفایس آن را به غزنه فرستاد و از آن جمله بود کتب حکیم مشهور ابوعلی سینا که در این تاریخ در اصفهان می زیست و سمت وزارت علاءالدوله را داشت. علاءالدوله بار دیگر در سال 427 با ابوسهل به جنگ پرداخت لیکن این دفعه هم نتیجه ای نگرفت و به طرف طارم منهزم شد.*

دیگر از لشکرکشیهای سلطان مسعود در طرف مغرب جنگهای اوست در گرگان و طبرستان با ابوکالیجار کوهی خال و قیم انوشیروان زیاری در سال 426 که در این لشکرکشی از سپاهیان غزنوی به مردم گرگان و طبرستان صدمات بسیار رسید و مسعود بدون آنکه بتواند نتیجۀ مهمی ازاین سفر بردارد به علت انقلابات خراسان از آنجا کوفته و ملول برگشت.*

اما در سمت مشرق یعنی هندوستان مسعود یک بار در سال 424 بر اثر عصیان احمد یَنالتَکین عامل پدر او برهند به آن صوب لشکر برده و پس از مطیع ساختن احمد یکی از قلاع مهم آن کشور از گشوده و در 425 بر اثر شنیدن خبر دست اندازی ترکمانان به خراسان برگشته است.

سال بعد در 426 احمد ینالتکین بار دیگر عاصی شد و یک بار نیز لشکریان مسعود را شکست داد. مسعود یکی از سپهسالاران هندوی مطیع خود را به دفع او فرستاد او احمد را شکست داد و احمد در حال فرار در آب سند غرق شد و سرش را پیش مسعود فرستادند.*

در سال 428 و اوایل 429 مسعود به تقلید پدر به غزو در هندوستان مشغول بود و در این سفر بزرگترین فتوحات او فتح قلعۀ هانسی است در جنوب شرقی پنجاب که به تاریخ ربیع الاول 429 دست داده است. مسعود در نتیجۀ این غزوات مانند پدر با غنایم و افتخارات بسیار به غزنین برگشت ولی ایام این فتوحات آخرین دورۀ شوکت آن سلطان بود و چنانکه ذیلا بیاید اندکی بعد ترکمانان سلجوقی در نتیجۀ چند شکست یکسره شکوه  او را درهم شکستند.*

سلطان مسعود و ترکمانان غز و سلجوقی

چنانکه در سایت تخصصی تاریخ اسلام>تاریخ ایران اسلامی> تاریخ سامانیان دیدیم، ممالک سامانی از طرف شمال و شمال شرقی همسایه بود با مساکن یک عده از ترکانی که هنوز قبول اسلام نکرده بودند و امرای سامانی اکثر اوقات به عزم جهاد و گرفتن اسیر و غنیمت به سمت این حدود که آنها ار دارالکفر می خواندند لشکر می کشیدند. چنانکه نوح بن اسد سامانی قبل از تشکیل این سلسله شهر اسپیجاب را از همین ترکان گرفت و امیر عادل اسماعیل بر شهر طراز و و امیر نصر بر بلادی دیگر در سمت فرغانه استیلا یافتند.*

غیراز این ترکان که بیشتر در حدود شرقی و شمال شرقی ممالک سامانی ساکن بودند، جماعت دیگری نیز از این قوم در شمال بحیرۀ خوارزم(دریاچۀ آرال حالیه) و حدود مصب شطوط سیحون و جیحون و دشت بین دریای آرال و خزر سکونت داشتند که آنها را به نام عموما اُغز می خواندند و چون این ترکان که ظاهرا با ترکمانان حالیه از یک اصل و نژاد بوده اند بر نُه قبیله شامل بودند، ایشان را تُغُزاُغز نیز می نامیده اند و کلمه غُز که بعدها معمول شده مخفف همین لفظ اغز است.*

سامانیان بنا به مصالح ملکی و سرحدی، جمع کثیری از این ترکمانان اغز را از مساکن اصلی ایشان هجرت دادند و آنها را در بلاد شمالی ماوراءالنهر که از چنگ ترکان شرقی تازه بیرون آورده بودند، مثل اسپیجاب و شهرهای مصبّ سیحون ساکن ساختند و از این اغزها بودند قبیله ای که به نام رئیس خود سِلجوق به طایفۀ سِلجوقی معروف شدند و در اراضی مصبی سیحون یعنی در جنوب بحیرۀ خوارزم شهرنشینی اختیار کردند.*

سلجوق بزودی قبول اسلام کرد و شهر جَند از بلاد کنار سیحون را که ساکنین آن مسلم بودند، تحت امر قبیلۀ خود آورد و چون او مُرد فرزندانش نیز همچنان در جند مقیم ماندند لیکن مسلمین جند که از ترکتازیهای سلجوقیان در آزار بودند پس از مرگ سلجوق فرزندان و قبیلۀ او را از شهر خود به سمت جنوب راندند و سامانیان ایشان را در قریۀ نور از قرای شمال شرقی بخارا ساکن کردند و سلاجقه از این تاریخ به بعد روزبه روز بر شوکت و عدت خود افزودند و چون به اسلام گرویده بودند، کسی نیز متعرص ایشان نمی شد و تا موقعی  که  بر غزنویان قیام کردند و به تشکیل دولت بزرگی موفق آمدند مسکن ایشان همان قریۀ نور بخارا بود.*

چنانکه سابقا در شرح محاربات سلطان محمود با ملوک خانیه دیدیم، امرای این خاندان پس از شکست کتر در سال 398 در حقیقت تحت حمایت غزنویان درآمدند و طغان خان که پس از ایلک نصر خان به امارت خانیه رسید تا آخر حیات مطیع و متحد سلطان محمود غزنوی بود.*

بعداز مرگ طغان خان در سال 408 برادرش ابومنصور محمد ارسلانخان جای او را گرفت لیکن علی تکین یکی دیگر از امرای این خاندان مدعی امارت او شد و علی تکین تا ارسلانخان حیات داشت، در زد و خورد با او باقی بود و اندکی قبل از فوت ارسلانخان که در 415 اتفاق افتاده علی تکین غلبۀ کلی داشت و او در این قیام با ترکمانان سلجوقی همدست و بخارا و سمرقند  را نیز تحت استیلای خود آورده بود.

سلطان محمود در سال 416برای دفع فتنۀ علی تکین و برگرداندن امارت خانیه به فرزندان قدرخان عازم ماوراءالنهر شد و بخارا و سمرقند را از دست علی تکین بیرون آورد و به تدبیر بر اسرائیل پسر سلجوق سابق الذکر رئیس سلجوقیان دست یافت و او را به حبس به یکی از قلاع هندوستان فرستاد سپس برخلاف رأی ارسلان جاذب والی طوس اجازه داد که چهارهزار خانوار از ترکمانان سلجوقی از جیحون بگذرند و در خراسان در دشت مابین سرخس و ابیورد ساکن شوند.* دو سال بعد این ترکمانان همانطور که ارسلان پیشگویی کرده بود در خراسان به آزار مردم پرداختند و ارسلان جاذب از دفع ایشان عاجزشد. عاقبت محمود خود در سال 419 بر ایشان تاخت و پس از کشتار بسیار بقیه را به جنوب خوارزم منهزم کرد.

پس از مرگ سلطان محمود، پسرش مسعود برای گرفتن تاج وتخت از برادر خود محمد به علی تکین متوسل گردید لیکن قبل از آنکه علی تکین جوابی به درخواست مسعود دهد، کار محمد ساخته شد و علی تکین هم پس از جلوس چندان به شأن سلطان جدید اعتنائی نکرد.*

در سال 423 آلتونتاش خوارزمشاه به دستور سلطان مسعود بر علی تکین که با سلجوقیان همدست بود، حمله برد لیکن کاری از پیش او نرفت بلکه خود در این جنگ زخمی برداشت و همان جا روز بعد از مصاف، مُرد. وزیر مشهورش ابونصر احمدبن علی بن عبُدالصَّمَد با علی تکین صلح کرد و واسطۀ اصلاح میان او و سلطان مسعود گردید.*

چون آلتونتاش مُرد، سلطان مسعود  خوارزمشاهی را در عهدۀ مأموری دیگر گذاشت و هارون پسر آلتونتاش را به شغلی که دون شأن او بود گماشت در صورتی که هارون منتظر گرفتن مقام پدر بود.* به همین علت هارون با ترکمانان سلجوقی دست یکی کرد و در شوال 423 علنا بر مسعود قیام نمود لیکن کاری از پیشش نرفت و سلطان مسعود بزودی فتنۀ او را خواباند و سلاجقه را نیز سرکوبی کرد.

تا سال 425 که علی تکین حیات داشت، ترکمانان سلجوقی در ماوراءالنهر مقیم بودند و علی تکین با ایشان به دوستی و رأفت معامله می کرد. چون این امیر مُرد دو پسر او و سپهسالار لشکریانش متعرض سلاجقه شدند و ایشان را از ماوراءالنهر راندند.* ازطرفی دیگر حامی دیگر ایشان هارون بن آلتونتاش خوارزمشاه نیز در همین اوان به دست غلامانش به قتل رسید و اقامت در حوالی خوارزم هم بر آن طایفه غیرممکن شد. به همین علت ترکمانان مزبور به دامنه های جنوبی جبال شمال خراسان یعنی در جنوب ریگزار ترکستان حالیه و حوالی شهر نسا کوچ کردند و از آنجا به توسط صاحبدیوان خراسان ابوالفضل سوری بن المعتز نامه ای به وزیر سلطان خواجه احمدبن عبدالصمد وزیر سابق آلتونتاش که در 424 پس از فوت احمدبن حسین میمندی به این مقام رسیده بود، نوشتند و او را که در ایام وزارتش در دستگاه آلتونتاش به سلاجقه دوستی و مناسبات داشت پیش مسعود شفیع ساختند و از سلطان خواستند که به ایشان در خراسان اجازۀ اقامت دهد.*

این نامه از جانب سه پسر میکائیل بن سلجوقی یعنی محمد طُغرل و داود جِغری و یَبغو بود  و در موقعی به مسعود رسید که او هنوز در طبرستان به جنگ با اتباع ابوکالیجار کوهی اشتغال داشت.

پس ازرسیدن به نیشابور مسعود بعداز تردید بسیاربالاخره تصمیم گرفت که سپاهی به دفع ترکمانان از خراسان بفرستد و با اینکه رأی خواجه بزرگ و خیراندیشان دیگر بر استمالت سلاجقه که اظهار عجز و اطاعت کرده بودند قرار داشت،* مسعود زیربار قبول آن نرفت و لشکری مرکب از جنگیان ترک و هندو و عرب و کُرد به سرداری حاجب بَکتُغدِی به جنگ ترکمانان فرستاد و اما این لشکر در نزدیکی شهر نسا در شعبان 426 از داوود سلجوقی شکست خوردند و بکتغدی منهزما ً به خراسان پیش مسعود برگشت و این شکست اولین وهن بزرگی بود که به شوکت و دولت سلطان مسعود وارد آمد وبرخلاف، سلاجقه را جری و چیره تر کرد.*

بعداز این واقعه ترکمانان سلجوقی از ترس انتقام سلطان رسولی پیش او فرستادند و بار دیگر خواجه احمد عبدالصمد را شفیع ساختند و از آنچه بردست ایشان رفته بود عذر خواستند. مسعود هم  که از هیبت رؤسای این طایفه در وحشت اقتاده بود، سه ولایت نسا و ابیورد و فراوه( درچهار منزلی نسا) را به ترتیب به طغرل و داوود و یبغو واگذشت و به ایشان لقب دهقان داد و حکومت آن نواحی را به آن سه برادر سپرد و موقتا فتنۀ ترکمانان آرام یافت.*

در شعبان سال 429 پس از مراجعت از سفر هند، سلطان مسعود حاجب بزرگ خود سُباشی را که از چندی قبل مأمور خراسان شده بود امر داد تا برای سرکوبی سلجوقیان با طغرل و داوود بجنگد. سباشی که مردی مماطله کار بود و ظاهرا با سلاجقه دست یکی داشت و در بین مرو و سرخس با ترکمانان روبه رو شد لیکن پیش از آنکه نتیجۀ جنگ قطعی شود،* شبانه اموال خود را برداشت و گریخت و لشکریان او نیز صبح اکثر همین راه را پیش گرفتند و داوود و طغرل بسهولت بر قسمت اعظم خراسان دست یافتند و بدون جنگ نیشابور را از دست ابوسهل حمدوی که از ری به این ناحیه رانده شده بود گرفتند و طغرل در آنجا درتاریخ شوال 429 بر تخت مسعود نشست و خود را سلطان خواند. کسی که بیش از همه در پیشرفت کار ترکمانان سلجوقی سعی کرد مردی بود از رؤسای نیشابور ملقب به سالار پوژگان به نام ابوالقاسم علی بن عبدالله جُوِینی که از صاحبدیوان خراسان ابوالفضل سوری بن المعتز و بیدادهای او و سایر عمال غزنویان به  جان آمده و محرمانه با سلاجقه ساخته بود.* طغرل پس از ورود به نیشابور ابوالقاسم جوینی را به خدمت خود گرفت و بعدها در سال 436 او را به وزارت خود برداشت.

بعداز این واقعۀ مهم سلطان مسعود تا اوایل سال 430 از خود حرکتی نشان نداد فقط در این تاریخ از غزنین به جانب بلخ حرکت کرد. ترکمانان این حوالی چون از نهضت سلطان خبر یافتند از جلوی اردوی او کوچ کردند و راه بیابان پیش گرفتند.*

شکست سباشی عموم مدعیان سلطان مسعود را به سرکشی واداشت. از آن جمله بوری تَکین سپرایلک نصرخان در ماوراءالنهر عاصی شد و خوارزم نیز که از سال 426 یعنی از بعداز قتل هارون بن التونتاش به تصرف برادر او ابوالعباس خندان درآمده و از حوزۀ اقتدار مسعود خارج شده بود با سلاجقه دست یکی داشت و بیم آن می رفت که پس از خراسان غربی و ری و جبل( که علاءالدوله کاکویه آنها را مسخر خود کرده بود) ماوراءالنهر و خوارزم نیز یکسره از دست غزنویان به در رود.

مسعود بناچار پس از تعمیر پلی که در نزدیکی ترمذ بین خراسان و ماوراءالنهر قرار داشت از جیحون گذشت و به عقب بوری تکین روان شد و خواجه احمد عبدالصمد را در جوزجانان و حوالی بلخ گذاشت. در موقعی که مسعود به حوالی چغانیان رسیده بود ترکمانان سلجوقی به تحریک ابوالعباس خندان از بیابان برگشتند و از راه سرخس به طرف جوزجانان و بلخ پیش راندند.* احمد عبدالصمد این پیشامد را به سلطان نوشت و به او فهماند که ممکن است سلاجقه قصد بریدن پل ترمذ را داشته باشند و اگر این کار به دست ایشان انجام یابد، مراجعت سلطان مشکل خواهد شد.

مسعود بسرعت عقب نشست و در عرض دو هفته خود را به ترمذ رساند و یبغو برادر طغرل و داوود که در نیشابور مستقر شده بودند از سلطان طلب پوزش کردند. مسعود بار دیگر عذرسلاجقه را پذیرفت و پس از بستن قراری با او برای دفع دو برادر یبغو از راه هرات به طوس آمد لیکن ترکمانان با وجود قبول فرمانبرداری سلطان در هرات و طوس بر بنه و لشکریان او دستبردها کردند و با اینکه مسعود هر بار ایشان را تنبیه می کرد و سلاجقه عذرمی خواستند باز دست از جنگ و گزیر برنمی داشتند واگر دریک طرف مغلوب می شدند از جهات دیگر به تعرض می پرداختند.*

سران ترکمانان سلجوقی یعنی طغرل و یبغو و داوود و برادر  مادری ایشان ابراهیم ینال پس از مشورت در جنگ با مسعود یا رفتن به طرف گرگان و ری بالاخره تصمیم گرفتند که قسمت شرقی خراسان یعنی بلخ و ترمذ و فاریاب و هرات را نیز با جنگ از کف سلطان به در آورند  و به این قصد در حدود مرو جمع آمدند.*

سلطان مسعود در رمضان سال 430 با  جمیع سرداران خود عازم مرو شد و چون به حصار دَندانِقان نزدیک مرو رسید از یک طرف با ترکمانان سلجوقی مواجه گشت و از طرف دیگر لشکریانش گرفتار بی آبی شدند و با اینکه عدد ایشان به یکصد هزار تن می رسید تاب شانزده هزار سوارۀ ترکمانان را نیاوردند و شکستی عظیم خوردند.* مسعود به طرف هرات گریخت و سلاجقه به غارت با رو بنۀ سنگینی که همراه سپاهیان مسعود بود و همان نیز یکی از علل عمدۀ شکست لشکریانش گردید پرداختند.

واقعۀ دندانقان به منزلۀ حکم ختم سلطنت غزنویان در ماوراءالنهر و ایران بود چه بلافاصله بعداز آن طغرل باردیگر به نیشابور آمد و یبغو به هرات رفت و داوود به بلخ و ابراهیم ینال مأمور تسخیر عراق عجم گردید وایشان چنانکه در احوال سلاجقه بیاید بزودی جمیع ایران و ماوراءالنهر را تحت امر یک دولت درآوردند و علاوه بر غزنویان اکثر سلسله های جزئی را که در این ممالک هنوز بقائی داشتند برانداختند.*

مرگ سلطان مسعود در 432

پس از فرار از مرو مسعود به غزنین آمد و جمعی از امرا از جمله سباشی و بکتغدی را گرفت و به حبس به هندوستان فرستاد. سپس پسر خود مودود را به خواجه احمد عبدالصمد درتاریخ ربیع الاول 432 با لشکری گران به طرف خراسان فرستاد تا سلاجقه را از آنجا برانند و خود به قصد ییلاق عازم هند گردید و جلال الدوله محمد برادر کور خود را نیز همراه داشت. در بین راه جمعی از غلامان مسعودی به غارت خزاین سلطانی دست زدند و در میان سپاهیان همراه دو گروهی افتاد و شکست بر اتباع مسعود وارد آمد. غالبین مسعود را گرفتند و برادر کورش محمد را به تهدید به امارت برداشتند و مسعود به امر برادر در ربیع الاخر 432 محبوس شد و کمی بعد در زندان به قتل رسید.*

سلطان مسعود نیز مانند پدر مردی دلیرو رشید و جنگجو و شاعرپرور بود و بر اثر فتح ری و بلاد جبل و کرمان و سند و گرگان و طبرستان مقداری نیز بر وسعت ممالک پدری افزود اما عشرت طلبی و شرابخوارگی و استبداد بر مزاجش غلبه داشت و شکستهای بزرگی نیز که در کارهای او روی کرد بر اثر همین عیاشی مفرط و استبداد رأی او بود.* چنانکه در لشکرکشی به گرگان و معاملۀ با سلاجقه هرچند خیرخواهان دولت او را از تعقیب خیالات شخصی منع کردند آراء ایشان را نپذیرفت ودر عین انقلابات خراسان و تاخت و تاز سلاجقه دست از شرابخوارگی و عشرت بر نمی داشت و به این وسایل خود را از درک مشکلات امور خارجی غافل می نمود.*

4- سلطان مودوبن مسعود(432-441)

در موقعی که مسعود در کنار شط  سند به قتل رسید و محمد به دستیاری دشمنان مسعود به امارت برداشته شد، مودود در خراسان بود.* از آنجا با خواجه احمد عبدالصمد به غزنین آمد و به جای پدر بر تخت سلطنت نشست و پس از تهیۀ سپاهیانی به جنگ با محمد عم خود پرداخت و او را که تا تاریخ قتلش چهارماه دیگر امارت کرده بود( از ربیع الاخر تا شعبان 432) گرفت و کشت و قاتلین پدر را نیز بسختی تنبه کرد و غزنین او را مصفا شد لیکن در قدم اول با قیام برادرش مجدود که از طرف پدر در هند حکومت داشت مصادف گردید. مودود لشکری به سرکوبی برادر فرستاد ولی قبل از تلاقی طرفین، مجدود شبانه مُرد و شر او به این وسیله دفع گردید و متصرفات غزنویان در هند اطاعت مودود را گردن نهادند.*

در سال 435 مودود به قصد گرفتن خراسان لشکری به آن حدود فرستاد اما ایشان از اَلب اَرسَلان پسرطغرل سلجوقی شکست یافتند و با هزیمت به غزنین برگشتند وچون مودود درهمین تاریخ گرفتار قیام سه نفر از راجه های هندو شد،* ناچار به سمت هند متوجه گردید و راجه های عاصی را که بر لاهور تاخته بودند مغلوب ساخت و پس از گرفتن قلاعی چند و مطیع نمودن ایشان به غزنین برگشت.

در آخرعمر مودود به خیال پس گرفتن ممالک از دست رفتۀ پدری با چند نفر از ملوک اطراف مثل ابوکالیجار دیلمی و خاقان ترک بر ضد سلاجقه اتحاد کرد و قرار شد که متحدین از سه طرف بر سلجوقیان بتازند. لشکریان ابوکالیجار در کویر لوت دچار صدمات بسیارشدند و خود او نیز مریض گردید و به اصفهان برگشت.* مودود نیز به محض حرکت از غزنین به قولنج مبتلا آمد و به پایتخت برگشت و کمی بعد یعنی در بیستم رجب 441 مُرد. فقط  ترکان در حدود خراسان و خوارزم چندی به غارت و تاخت تاز پرداختند و پس از شکست از سلاجقه به اوطان خود مراجعت نمودند.

5 و 6- علی بن مسعود و مسعود بن مودود(دوماه از رجب تا رمضان 441)

پس از مرگ مودود، امرا پسر صغیرش مسعود ثانی را امیر خواندند لیکن پس از پنج روز عم او ابوالحسن علی بن مسعود اول را که بهاءالدوله لقب داشت با او در امارت شریک کردند و قریب دو ماه کار سلطنت غزنوی به این شکل می گذشت تا آنکه عبدالرشید پسر دیگر سلطان یمین الدوله محمود که به دست مودود برادرزادۀ خود محبوس شده و پس از مرگ او نجات یافته بود از بست به غزنه تاخت و تاج و تخت را به تصرف خویش آورد.*

7- عبدالرشیدبن محمودبن سبکتکین(441- 444)

عبدالرشید با اینکه مردی فاضل و عاقل بود و شجاعت و جرأتی که لازمۀ سلطنت باشد نداشت و تحت نفوذ یکی از حاجبان برادرزاده اش مودود یعنی طغرل می زیست و چون استبداد طغرل در کارها بالا گرفت،* عبدالرشید به خیال دور کردن او وی را به سیستان به جنگ سلاجقه فرستاد. طغرل در نتیجۀ نبردی که با گماشتۀ یبغو در سیستان و الب ارسلان درخراسان کرد و فی الجمله فتوحاتی که او را دست داد مغرور شد و به غزنه بازگشت و بر خداوند خود عبدالرشید عاصی شد و او را گرفت و با نه تن دیگر از شاهزادگان غزنوی کشت و خود به امارت نشست.

امارت این طغرل که او را طغرل کافر نعمت لقب داده اند، چهل روز بیش نکشید چه او نیز به نوبۀ خود به دست یکی دیگر از غلامان غزنوی به قتل رسید. امرا  فرخزاد پسر سلطان مسعود اول را که در یکی از قلاع محبوس بود آورده به امارت نشاندند.*

8- فرخزادبن مسعودبن محمود(444-451)

فرخزاد مدت هفت سال پادشاهی کرد. واقعۀ مهم سلطنت وی لشکرکشی اوست به خراسان و شکست دادن یکی از سرداران الب ارسلان و اسیرکردن او.* جغری بیک داوود پدر الب ارسلان فرخزاد را شکست داد و او را به رها کردن سردار اسیر خویش مجبور نمود و فرخزاد با جغری بیک صلح کرد.

9- ظهیرالدوله ابراهیم برادر فرخزاد(451-492)

سلطان ابراهیم پس از جلوس به جای برادر در قدم اول با جغری بیک سلجوقی از در صلح درآمد و مصمم شد که حال نزاعی را که از زمان مودود تا این تاریخ مابین اصحاب جغری بیک و پسرش الب ارسلان و لشکریان غزنوی بر سر تصرف خراسان باقی بود،* برطرف سازد چه تا این وقت نه سلاجقه به برافکندن غزنویان ازغزنین قادر آمده بودندنها غزنویان به پس گرفتن خراسان.

ابراهیم و جغری عهدنامه ای نوشتند و قرار گذاشتند که هر یک از دو امیر هرچه را در تصرف دارند، مالک باشند و متعرض مایملک یکدیگر نگردند و خون مردم به این علت بی سبب ریخته نشود. این معاهده مدتها از جانب طرفین مرعی و ملحوظ بود چنانکه در نتیجۀ همین صفا و یگانگی الب ارسلان دختر سلطان ابراهیم را به زوجیت یکی از پسران خود درآورد و ملکشاه پسردیگر او نیز بعدها دختر خود را به پسر سلطان ابراهیم یعنی مسعود به زنی داد.*

سلطان ابراهیم پادشاهی عادل و عاقل و دیندار بود و چهل ودو سال بآرامی و راحت امارت کرد و در این مدت چند سفر به عنوان جهاد به هندوستان رفت از جمله در سال 472 به فتح چند قلعه و گرفتن مقداری غنیمت و اسیر موفق آمد.* مراتب دینداری او تا آنجا بود که در سال سه ماه روزه می گرفت و سالی یک قرآن به خط  خود می نوشت و به خانۀ کعبه می فرستاد. حکومت هندوستان درعهد ابراهیم از سال 469 تا حدود 480 با یکی  از پسران او که سیف الدوله محمود نام داشت، بود و این محمود که در هندوستان غالبا به جهاد اشتغال داشت مخدوم و ممدوح  مخصوص شاعر بزرگ مسعود سعد سلمان است که خود نیز از امرا و لشکرکشان بوده و دررکاب سیف الدوله محمود شمشیر می زده است.*

10- علاءالدوله مسعودبن ابراهیم(492- 509)

چون علاءالدوله مسعود در سال 492 به امارت نشست، پسر خود امیرعضدالدوله شیرزاد را به حکومت هندوستان فرستاد و عضدالدوله که نیز از ممدوحین مسعود سعد سلمان است درهندوستان فتوحات بسیار کرد و تا حدودی که غزنویان فقط در عهد سلطان محمود به آنجا رسیده بودند، پیش تاخت به علاوه قسمتی از پنجاب نیز به تصرف مسعود سوم درآمد. زوجۀ مسعود چنانکه اشاره کردیم دختر سلطان ملکشاه سلجوقی و خواهر سلطان سنجر بود.*

11- ارسلان شاه پسر مسعود سوم(509-511)

بعداز مرگ علاءالدوله مسعود، پسرش ارسلان شاه به جای او نشست لیکن برادرش شیرزاد مدعی او شد. ارسلان شاه او را کشت و برادران دیگر به جز بهرام شاه که به خراسان پیش خال خود سنجر گریخت به حبس انداخت و با مادر بهرام شاه که مادر سببی ارسلان شاه بود به استخفاف رفتارنمود.*

ارسلان شاه تا تاریخ شوال 511 در غزنین سلطنت می کرد. در این تاریخ سنجر که از برادر خود سلطان محمد بر خراسان حکومت داشت پس از پیمانی که درمرو با بهرام شاه بست، امیر اُنَر از امرای خود را با بهرام شاه روانۀ سیستان نمود و در آنجا امیر ابوالفضل نصربن خلف ملک نیمروز نیز به ایشان پیوست و سنجر هم با وجود اینکه سلطان محمد او را از این خیال منع کرده بود،* عازم غزنه شد و در یک فرسنگی غزنه به تاریخ شوال 511 ارسلان شاه را شکستی سخت داد و امیر ابوالفضل سیستانی در این جنگ رشادتهای فوق العاده به ظهور رساند.* سنجر با فیروزی تمام به غزنه وارد شد و بهرام شاه را به سلطنت نشاند و او بنابر پیمانی که با سنجر کرده بود، قبول نمود که خطبه را ابتدا به نام خلیفه و سلطان محمد و سنجر بخواند سپس به اسم خود و سالی دویست و پنجاه هزار دینار به دیوان سنجر بفرستد. سپس سنجر خبر این فتح بزرگ را که در تاریخ سلجوقیان سابقه نداشت( چه هیچیک از پادشاهان سلجوقی بر غزنه دست نیافته بود) به برادر خود سلطان محمد نوشت.* سلطان محمد چنانکه در احوال سلاجقه - ادامه بحوث در سایت تخصصی تاریخ اسلام> تاریخ ایران اسلامی- خواهیم دید در این تاریخ درمرض موت بود و اندکی بعد از آن سنجر به جای او سلطنت کل ممالک سلجوقی در ذی الحجه 511 رسید.

12- یمین الدوله بهرام شاه بن مسعود(511-548)

بعداز مراجعت سنجر به خراسان و برقراری بهرام شاه به کرسی غزنویان ارسلان شاه که به هند گریخته بود، برگشت و غزنه را از برادر پس گرفت. بهرام شاه به خراسان رفت و از  سنجر کمک طلبید و بار دیگر برادر را پس از یک ماه اقامت در غزنین از آنجا راند ولی این بار ارسلان شاه دستگیر شد و بهرام شاه او را کشت و خود در تحت حمایت سلطان سنجر پادشاه غزنین و هندوستان گردید لیکن به شرحی که اشاره کردیم دیگر غزنویان از این تاریخ استقلال کامل نداشتند و خراجگزار سلاجقه بودند.

بهرام شاه در قسمت اول سلطنت بالنسبه طولانی خود چون با سنجر صفایی داشت واز جانب خراسان ایمن بود، قسمت عمدۀ ایام را به ادارۀ امور هندوستان و غزو و جهاد در آن حدود گذراند و پیوسته فاتح و غالب بود.*

اما در سال 529 به بهانۀ سنگینی خراج ازپرداختن مال به سلطان سنجر استنکاف ورزید. سلطان به جنگ او آمد و بهرام شاه جز اظهار عجز و طلب عفو چاره ایی ندید.* سلطان او را به جلوی خود خواند اما بهرام شاه از ترس از جلوی سنجر گریخت و سلطان به غزنه آمد و تمامی اموال بهرام شاه را در ضبط خود گرفت سپس با دادن امان او را به غزنه خواند و در 530 به خراسان برگشت.

بلیۀ بزرگی که در دورۀ آخرسلطنت گریبان بهرام شاه را گرفت و همان نیز دولت غزنوی را هم از ایران و هم از هندوستان برانداخت، اقتداریافتن سلسلۀ اُمرای غوری بود که امیدواریم به تاریخ این سلسله نیز در بحوث  بعدی بپردازیم.*

فقط به ذکر این مسئله می پردازیم که : بهرام شاه، قطب الدین محمد غوری را که از برادرانش علاءالدین حسین و سیف الدین سوری متوحش شده بود و به غزنین پناه برده بود به سعایت جمعی از بدخواهان زهر داد و این مسأله باعث بروز دشمنی بین غوریان و بهرام شاه شد. سیف الدین سوری لشکر به غزنه آورد و بهرام شاه را به هندوستان منهزم ساخت و خود در غزنه به سلطنت نشست. بهرام شاه در زمستان همین سال یعنی 544 چون اطلاع یافت که سپاهیان سوری به غور برگشته اند و رسیدن مدد به او نیز در این فصل محال است،* ناگهان به غزنین آمد و سیف الدین سوری را گرفت و کشت.

علاءالدین حسین که از قتل برادر اول در خشم بود از شنیدن خبر کشته شدن برادر ثانی  چنان برافروخته گشت که به قید  قسم به زیر و زبر کردن غزنین و برانداختن خاندان بهرام شاه تصمیم گرفت و با لشکری عظیم بر سر بهرام شاه تاخت و در سه جنگ او را مغلوب و به هندوستان فراری کرد.* سپس هفت شبانه روز به قتل عام و سوختن غزنین مشغول شد و اجساد جمیع پادشاهان غزنوی به غیر از نعشهای محمود و مسعود و ابراهیم را بیرون آورد و آتش زد و بسیاری از ابنیه و عمارات و کتب را به باد فنا داد.

بعداز مراجعت علاءالدین غوری و شکست و اسیری او به دست سلطان سنجر در 547 بهرام شاه به غزنین برگشت و سال بعد در آنجا مُرد.*

بهرام شاه یکی از بزرگترین و خوشنامترین سلاطین غوری است چه او در تربیت شعرا و اهل فضل با سلطان معاصر خویش سنجر رقابت می ورزیده و غزنین و لاهور در عهد او از این جهت با مروشاهجان پایتخت سنجر همسری می کرده است. از شعرای بزرگی که بهرام شاه را مدح گفته اند باید نام مسعود سعد سلمان و سنائی غزنوی و عبدالواسع جَبَلی و سید حسن اشرف غزنوی و عثمان مختاری غزنوی را به خاطر سپرد. *

از کتب عدیده که به نام این پادشاه به نظم و نثر تألیف یافته مشهورتر از همه یکی حدیقة الحقیقة منظومۀ معروف حکیم سنائی است که آن را این گویندۀ استاد در سال 525 اندکی قبل از فوت خود به اسم بهرام شاه ساخته،* دیگر کلیله و دمنۀ بهرام شاهی ریختۀ قلم منشی بزرگ ابوالمعالی نصرالله بن عبدالحمید  شیرازی که یکی از شاهکارهای نثر زبان فارسی است، دیگر بصایریمینی در تفسیر تألیف فخرالدین محمد بن محمود نیشابوری که از اجلۀ علمای دستگاه بهرام شاه بوده و در سال 530 که سنجر به سرکوبی  بهرام شاه به غزنین آمده بود این فاضل به سفارت از جانب پادشاه غزنه پیش سلطان رفته و سنجر را نسبت به بهرام شاه بر سر رأفت آورده است.*

13- تاج الدوله خسروشاه بن بهرام شاه(548-555)

بعداز مرگ بهرام شاه، پسرش خسروشاه جای او را گرفت لیکن غوریان در این تاریخ قوت گرفته بودند و سلطان سنجر پیر و ضعیف شده و ترکان غز در ممالک سنجری جایگیر گردیده بودند به همین علل خسروشاه به نگاهداری پایتخت اجدادی قادر نیامد و غزان در 555 غزنین را از دست او گرفتند واز این تاریخ به بعد ممالک غزنوی به همان هندوستان غربی منحصر گردید.*

14- سراج الدوله خسروملک بن خسروشاه(555-582)

بعداز فتح غزنین به دست طایفۀ غز خسروشاه به لاهور آمد و در آنجا وفات یافت و پسرش خسروملک یا ملکشاه بر جای پدر درلاهور به امارت نشست.*

در عهد او غوریان غزنه را از ترکان غز گرفتند و شهاب الدین محمدبن سام بتدریج پیشاور و لاهور و مولتان یعنی دره های شطوط کابل و سند را از کف خسروملک بیرون آورد و خسروملک در سال 582 ازشهاب الدین تقاضای صلح نمود لیکن قبل از آنکه به چنین قراری موفق آید، یاران شهاب الدین او را دستگیر ساختند و با این واقعه دولت محمودیان به آخر رسید. خسروملک تا سال 598 در غور محبوس بود. در این تاریخ او را به قتل رساندند.»*

با این احوال می توان اینگونه دریافت که: « غزنویان در دورۀ اعتلای خویش قدرت و حیثیت خود را به سرعت تعرض در غزوات نظامی و قدرت تحرک در نقل افراد و مهمات خویش مدیون بودند. غنایمی هم که از جنگها عاید آنها و سردارانشان می شد مایۀ اصلی حیات ارتش آنها بود ازین رو به مجرد آنکه این غزوات متوقف شد، ارتش آنها متزلزل و دولتشان دچار انحطاط گشت. البته این غزوات که سلطان را به عنوان "غازی" مورد تقدیر خلیفه  بغداد می ساخت در قلمرو خود وی تقریبا هرگز موجب بسط رفاه و آسایش خلق نمی شد.* سهل است تحمیل مالیات های سنگین و بی هنگام که برای تجهیز اسباب این غزوات از جانب سلطان بر مردم وارد می شد، و خالی شدن روستاها از عناصر جوان به منظور گرد آوردن سپاه که در نهایت منجر به ویرانی مزارع و بی باری کشت زارها و سرانجام منتهی به بروز قحطی های طولانی و مکرر و گرانی ها و گرسنگی های مستمر اجتناب ناپذیر می شد.* نیز استمرار این غزوات را که به هر بهانه یی آغاز می شد مایۀ ناخرسندی عامه و ضعف بنیۀ مالی دولت می ساخت اما خلیفه که این اقدامات را می ستود و شاعران دربارکه با تملق و تحسین مبالغه آمیز از آنها یاد می کردند، البته عواقب و تبعات نهایی آنها را که در هنگام اغتشاش ترکمانان سلجوقی در خراسان، به تسلیم و قبول بیشتر مردم به حکومت این سرکردگان مهاجم بیابانی منجر شد،* نمی توانستند پیش بینی نمایند.

دستگاه اداری و سازمان نظامی درگاه غزنه هم که فرمانروایان، وزیران، و کارگزاران آنها غالبا پروردۀ نظام دولت سامانیان بودند در واقع ادامۀ تشکیلات درگاه و دیوان امیران بخارا بود، شاعران و علما هم به عنوان زینت دربار و لازمۀ شکوه سلطنت مورد توجه بودند و احیانا وسیلۀ نشر آوازۀ سلطان در نزد رعیت و مخصوصا در خارج از حوزۀ فرمانروایی آنها تلقی می شدند.* از فتح غزنین به وسیلۀ البتکین حاجب(344) که آغاز پیدایش دولت غزنه بود تا خاتمۀ سلطنت خسرو ملک غزنوی در لاهور(583) که دولت غزنویان انقراض نهایی یافت مدت فرمانروایی امرای غزنه در ایران و خارج از ایران روی هم رفته دویست و چهل سال طول کشید. ازین جمله فقط نیم قرنی بیش در ایران مجال قدرت نمایی به آنها داده نشد باقی آن،* در قلمروی که قسمت عمدۀ آن به گذشته ایران تعلق داشت ادامه پیدا کرد. البته دوران کوتاه فرمانروایی البتکین و اخلاف و غلامان او را هم که درنهایت به فرمانروایی سبکتکین در غزنه منجر گشت با آنکه به آل ناصر - آل سبکتکین - ارتباط نداشت جزو دروه هایی که در طی آن غزنین به عنوان تختگاه یک دولت مستقل غیرعرب در عرصۀ تاریخ ایران ظاهر گشت،* محسوب باید کرد.

دستگاه فرمانروایی غزنویان در تمام دوران اعتلاء خویش یک ماشین جنگی تعرضی بود که تا وقتی از کار تعرض باز نایستاده بود در هدف های جنگی تقریبا همواره پیشرفت داشت. فتوحات سبکتکین و محمود در اطراف خراسان و هند حاصل این تحرک تعرضی فعال و پیشرو بود. چون آن پدر و پسر در امارت غزنه و خراسان وارث سازمان دیوانی سامانیان بودند با کارگیری دقیق و هوشیارانه از آن سازمان جا افتاده، دستگاه دیوان را هم وسیلۀ پیشبرد فعالیت های تعرضی در ایجاد و استحکام سلاله فرمانروایی تقریبا بی هویت و بی ریشه خویش ساختند.* محمود درخشان ترین سیمای این سلسله با نظارت دقیقی که در همسو نگهداشتن دستگاه دیوانی با دستگاه لشکری اعمال کرد، حداکثر استفاده را از دقت کار و سرعت عمل ازین ماشین خویش حاصل کرد و آن را به صورت کاملترین و پرقدرت ترین حکومت اسلامی که تا آن زمان در ایران به وجود آمده بود درآورد. ماشین جنگی وی نیز، مبنی بر بهره گیری از یک نوع "ارتش چندملیتی" از ترک و تاجیک و گیل و دیلم و غز و هندو و عناصر دیگر بود که خود وی وپسرش مسعود به علت تجانس روحی بر عناصر ترک آن بیشتر تکیه می کردند اما سایر عناصر آن نیز کمتر از عنصر ترک درکارآیی این ماشین تأثیر قاطع نداشت و گاه بیشتر از آنها کارساز و قابل اعتماد بود. ماشین جنگی محمود،* حتی بعد از آنکه در دنبالۀ یک کشمکش خانگی به دست شخصیت مسعود و اختلاف بدفرجامی که با روی کار آمدن او دیوان و درگاه را به دو اردوی "پدریان" و "پسریان" تقسیم کرد و در مقابل هم قرار داد قسمتی از نیروی دیوان و حتی بخشی از نیروی سپاه را که به سبب بدگمانی و دهن بینی و خودرایی او مورد نصفیه یی بی ضرورت نیز واقع گشت.* ازین ماشین جنگی بازگرفت. در پایان سلطنت کوتاه او هم درماندگی دیوان و سپاه در حل مشکل ترکمانان نشانۀ از کارافتادگی و از هم دررفتگی ماشین بود که هرچند از آن پس نیز همچنان یک ماشین جنگی بود اما دیگر تعرضی نبود،دفاعی بلکه فقط نمایشی بود و هرگز نیز روزهای پیروزی دوران محمود و حتی سبکتکین را برای این سلالۀ فرمانروایی تجدید نکرد.*

اسباب عقب نشینی این سلاله را از فضای سیاسی ایران و نیز دگرگونی احوال اجتماعی حاکم بر قلمرو آنها را می توان از بررسی تحول رو به انحطاط دستگاه اداری و نظامی آن دریافت. جامعۀ تحت حکم غزنویان در واقع همان جامعه یی بود که قبل از آنها سامانیان و طاهریان بر آن فرمان رانده بودند. این جامعه  محمود و پدرش سبکتکین را هم چون پروردۀ دستگاه سامانیان بودند.* همانند سایر امرای ترک که در آن ایام از جانب سامانیان گه گاه در خراسان، سیستان وگرگان به امارت می آمدند به عنوان نماینده، جانشین و فرستادۀ آنها تلقی می کرد و حکم آنها را گردن می نهاد. بیشترینۀ عناصر تشکیل دهندۀ این جامعه هم ایرانی یا پروردۀ فرهنگ ایران بود. به داستان ها و سرگذشت های پهلوانان و فرمانروایان باستاین ایران دلبستگی داشتند،* مراسم و جشن ها و حتی خرافات بازمانده از آن ایام را درحدی که با آیین جدیدشان مغایرت نداشت همچون میراث نیاکان عزیز و بی بدل می انگاشتند.

در واقع درین ایام و از مدت ها قبل، ایران قرنهای نخستین اسلامی تدریجا هویت تزلزل یافته و تاحدی از یادرفتۀ خود را باز می یافت.* شاهنامۀ فردوسی که این هویت را از ظلمت ابهام بیرون می آورد و به عرصۀ شعور و شهود حسی می کشاند درطی همین ایام به وجود آمد. جستجوی این هویت در عهد سامانیان، تاریخ بلعمی را در بخارا، و شاهنامۀ ابومنصوری را در طوس به وجود  آورد. مسعودی مروزی را به نظم کردن "مزدوجۀ"خویش رهنمون آمد و دقیقی اقدام به نظم گشتاسب نامه و داستان ظهور زرتشت را وسیله یی برای بیدار کردن شعور به این هویت در بین فارسی زبانان عصر یافت. مرحلۀ نهایی این جستجو با اتمام حماسۀ عظیم فردوسی انجام پذیرفت. هرچند محمود غزنه که کاخ بلند بی گزند حکیم طوس به نام او برپا شد،* در تهیه اسباب بنای آن نقشی نداشت. آن هویت نامۀ ایران در این ایام انعکاس آرمان طبقات بالای دهقان ماوراءالنهر و خراسان بود که در توالی رویدادها این احساس را هرگز بکلی از دست نداده بودند. دهقانان بازماندگان نجبای فئودال عهد ساسانیان دردوران اسلام بودند که درین قرون نخستین اسلامی هنوز در نواحی خراسان و ماوراءالنهر در طبقات بالای جامعۀ عصر واقع بودند. آنها نه فقط خداوندان زمین های وسیع این حدود بلکه احیانا صاحب حکومت های موروث درین نواحی نیز بودند. به علاوه بسیاری از آنها درین ایام نمایندۀ دولتهای اسلامی وقت،* در جمع و ضبط مالیات و خراج بودند. نقطۀ مقابل آنها هم که تعدادی ازپهلوانان و دلیران شاهنامه گه گاه تصویری از احوال و اطوار آنها را رقم می زد، سلحشوران آزاد شهری بودند که عیار خوانده می شدند  و با عناصر اتحادیۀ آزاد اصناف که جوانمردان(= اهل فتوت) خوانده می شدند نیز غالبا نوعی پیوند ارتباط داشتند.

بدینگونه احساس اشتراک درگونه یی هویت قومی تقریبا تمام طبقات جامعه را از دهقانان ولایت تا عیاران شهر به نوعی مرموز به هم پیوند می داد.* حتی شاعران مدیحه پرداز دربار محمود، کسانی چون فرخی و عنصری و عسجدی، هم که از راه خوشامدگویی می کوشیدند تا او و ترکان سپاهش را، بدانگونه که از زبان خود او نیز نقل می شد، از پهلوانان بزرگ شاهنامه نیز برتر جلوه دهند در همان مقایسه یی که بین آنها می کردند اشتراک خود را در احساس این پیوند نشان می دادند.* ادبیات منظوم ایران در تمام این دوره، از رودکی(329)تا منوچهری(431)، نشانه یی ازین احساس اشتراک در هویت را با دنیای باستانی ایران ارائه می کرد. حتی ترکان  لشکری هم که در سپاه سامانیان و غزنویان فراوان بودند، از تصور انتساب به تورانیان شاهنامه به هر نحوی بود خود را با این هویت غرورانگیز مربوط می کردند. کثرت نسبی این ترکان لشکری، در کنار دهقانان بازمانده از نجبای فئودال قدیم یک ویژگی جامعۀ ایرانی خراسان و ماوراءالنهر بود و از عهد سامانیان در تمام این نواحی به چشم می خورد. این ترکان که به صورت بندگان درم خرید،* اسیران جنگی، یا بخشی از باج و هدیه فرمانروایان محلی مرزهای ماوراءالنهر به بخارا و نیشابور آمده بودند، در دستگاه سامانیان طی خدمات لشکری ترقی می کردند و غالبا مستعدان آنها به سرکردگی سپاه می رسیدند یا به درگاه خلیفه می پیوستند و در بغداد نیز مثل بخارا گه گاه مایۀ آشوب و بی آرامی می شدند. زیبایی چشمگیر این بردگان ترک، آنها را همه جا در بازار برده فروشان کالایی مرغوب و بیش بها می کرد و در معیار زیبا شناخت رایج در عصر اوصاف جسمانی آنها را نمونۀ کمال زیبایی می ساخت.* در بخش عمده یی از تغزل های شاعران عصر، لفظ ترک مرداف با معشوق، شاهد بازاری، یا محبوب خوبروی به کار می رفت و کثرت فوق العاده ترکان در جامعۀ عصر از اسباب شیوع همجنس گرایی درین ایام شد که محمود غزنه، بعضی وزیران و تعدادی از شاعران و درباریانش به آن عوالم منسوب یا متهم بودند و داستان محمود و ایاز فقط یک نمونۀ معروف این پدیدۀ عصری به شمار می آمد و تحرک دایم ماشین جنگی غزنویان نیز غالبا آن را اقتضا می کرد.*

فعالیت مستمر این ماشین جنگی هم، برای غزنویان، مخارج سنگینی و فزاینده یی را الزام می کرد که بر عهدۀ کشاورزان، بازرگانان و صنعتگران خراسان بود. از اواخر عهد سامانیان که امرای ترک، بندگان سابق امیر بخارا به امارت آمدند و کسانی چون سیمجوریان و تاش سپهسالار، و البتکین و بکتوزون از آن جمله محسوب می شدند، رفتار عمال و حکام دولت با طبقات تولیدکنندۀ ثروت، در تمام خراسان صبغۀ دیگر یافت و دیوان خراج خیلی بیشتر از دوران ماقبل آن در تحمیل مالیات ها و در طرز اخذ واستیفای آن بی پروا، سخت گیر و انعطاف ناپذیر شد.* مالیات ها به علت درگیری دائم این گونه امرا با یکدیگر یا شورش های پی درپی آنها بر ضد دربار بخارا، غالبا بی هنگام، مکرر واحیانا خارج از قاعده وصول  می شد و وقتی نوبت قدرت به محمود غزنوی که خود و پدرش هر دو از شمار همین ترکان لشکری امیر بخارا محسوب می شدند رسید،* همان شیوه تقریبا بی کم وبیش ادامه یافت و هیچ واقعه یی که موجب تخفیف باروتسکین احوال عام از بابت این پرداخت ها باشد روی نداد. فقط تحرک جنگی ترکان لشکری بیشتر شد و لاجرم مؤدیان مالیات غالبا زودتر، بیشتر و سخت در فشار پرداخت واقع شدند. در واقع با آنکه تعداد ترکان لشکری درین ایام در تمام خراسان و ماوراءالنهر کثرت افزاینده یی یافته بود هرگز در امر تولید و توسعۀ اقتصادی نقشی بر عهدۀ آنها واقع نشد.* سایر انواع برده ها هم که از روم و سقلاب یا حدود  زنگبار و حبش "وارد" می شدند هرگز نیروی بدنیشان آنگونه که در همان ایام در روم و بیزانس آن عهد متدوال بود در امر کشاورزی، معدن و صنعت مورد بهره کشی واقع نمی شد، اکثر آنها به عنوان خادم، لالا، کاتب و مأموروصول یا ناظر تجارت در می آمدند و به هرحال سربارجامعه بودند. بعضی  از آنها حتی وسیلۀ تمتع جنسی ارباب ثروت و قدرت محسوب می شدند، از دستی به دست دیگر انتقال پیدا می کردند و در همه حال نقشی درتولید و سهمی در زحمت برعهدۀ آنها نبود.*

به علاوه غیراز ارتش چند ملیتی فعال و پرجنب و جوشی که ماشین جنگی غزنویان را قادر به تعرض و تحرک می کرد یک طبقۀ جنگجوی فعال و غیرموظف هم در کنار دستگاه دولت در کار جنگ و غارت که برنامۀ عادی سپاه محمود غزنه بود به وجود آمد و شکل گرفت که طبقۀ غازیان یا مطوعه خوانده می شدند و بی آنکه نقشی در تولید داشته باشد در غارت حاصل آن با ارتش چند ملیتی پادشاه غزنه شریک بود.* این طبقه در عهد سامانیان در طول مرزهای ماوراءالنهر فعالیت دفاعی و تعرضی داشت و رباط هایی برای تجمع  داوطلبان هم به وجود آورده بود که پایگاه تحرک آنها محسوب می شد. دردوران غزنویان جنب وجوش آنها بیشتر در امتداد مرزهای سند و کابل بود و وجودشان در هر دو سوی مرز غالبا موجب بی نظمی و هرج و مرج دائم می شد. هزینۀ راه اندازی آنها نیز مثل هزینۀ ارتش چند ملیتی غزنه بر عهدۀ مالیات و خراج مأخود از "رعیت" بود اما از عواید ناشی از غنایم که برای ایشان حاصل می شد البته چیزی به "بیت المال" نمی رسید و در حکم عواید راهزنان صرف مخارج نامرئی و بکلی بیفایده می گشت.*

ازماشین جنگی غزنه، که هزینه اش مثل هزینۀ سپاه غازیان بر عهدۀ رعیت بود، بهره یی که حاصل می شد نتیجه یی دوگانه داشت،* خانه خرابی برای رعیت و گنج آکنی برای سلطان. سازمان دیوان خراسان هم از همان عهد سامانیان و قبل از آن به نحوی تنظیم شده بود که رعیت می بایست بر روی زمین با محنت کارکند، صنعتگر و پیشه ور در بازارو کارگاه به سختی تحمل زحمت نماید و بازرگان دائم در راه ها در  معرض تهدید و آفت واقع گردد تا ارتش سلطان هزینۀ راه اندازی جنگهای دائم را از حاصل محنت آنها به دست آورد، و در کنار ارتش سلطان نیروی غازیان هر دو سوی مرز را دچار هرج و مرج سازد و هر دو سپاه، به خاطر سود خویش زیان کسان را به خیرگی و بیهودگی بجویند.»

اسامی امرای غزنوی و ایام امارت هریک

ابواسحاق الپتکین                                                                        351-352

اسحاق بن الپتکین                                                                        352-355

بلکاتکین                                                                                   355-362

پیری                                                                                        362-366

ناصرالدین سبکتکین                                                                     366-387

اسماعیل بن سبکتکین                                                                    387-388(هفت ماه)

1- یمین الدوله ابوالقاسم محمودبن سبکتکین                                         387-421

2- جلال الدوله ابواحمد محمدبن محمود                                              421(هفت ماه)

3- شهاب الدوله ابوسعد مسعودبن محمود                                             421-432

4- شهاب الدوله ابوالفتح مودودبن مسعود                                             432-441

5و6- بهاءالدوله ابوالحسن علی بن مسعود و مسعودبن مودود                   441(مجوعا دو ماه)

7- عزالدوله ابومنصورعبدالرشیدبن محمود بن سبکتکین                        441-444

8- جمال الدوله ابوالفضل فرخزادبن مسعودبن محمود                             441-451

9- ظهیرالدوله ابوالمظفر ابراهیم،برادر فرخزاد                                    451-492

10- علاءالدوله ابوسعید مسعودبن ابراهیم                                             492-509

11- سلطان الدوله ابوالفتح ارسلان شاه پسر مسعود سوم                         509-511

12- یمین الدوله ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود                                    511-548

13- تاج الدوله ابوالشجاع خسروشاه بن بهرام شاه                                 548- 555

14- سراج الدوله ابوالملوک خسروملک بن خسروشاه                            555-582

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:17  توسط حسين جواهری  | 

ال بوبه

آل بویه

(320-447 ق / 932-1055 م)در سالهای ضعف و انحطاط بغداد که امراء ترک و کرد و گیل و دیلم خلیفه را هم در تختگاه وی دست نشانده قدرت و غلبه خویش ساخته بودند، با آن که در ایران اندیشه ایجاد یک قدرت پایدار همراه با احیاء مرده ریگ باستانی در خاطر بسیاری از داعیه داران عصر، از گیل و دیلم و طبری شکفته بود، تحقق این رویا آن هم در یک مدت کوتاه، تا حدی فقط برای آل بویه ممکن شد که آن نیز به سبب اختلافات خانگی، تقید به تقلید از دعوت زیدیان، و برخورد با انقلابات خراسان خیلی زود مثل یک رویای صبحگاهی پایان یافت، مع هذا بنیانگذار این سلسله علی بن بویه دیلمی ملقب به عمادالدوله و برادر زاده‏اش فنا خسرو بن حسن معروف به عضدالدوله، با وجود محدود بودن امارت خویش و با آن که در زمان آنها فرصتی هم برای احیاء فرهنگ فارسی در قلمروشان پیدا نشد، باز استعداد خود را برای بازسازی وحدت از دست رفته قرن های دور نشان دادند. هر چند دولت آنها به رغم انتسابی که بر وفق رسم عصر به یک پادشاه باستانی مثل بهرام گور هم موفق به ایجاد تعادل پایدار عصر از یاد رفته بهرام در قلمرو یزدگرد نشد، باری طی چندین دهه فرمانروایی آنها، قدرت اخلاف سعد بن ابی وقاص و مروان و معتصم، نقش فعالی را که پیش از آن در سرنوشت مردم ایران داشت به نقش انفعالی مبدل ساخت و بدینگونه عناصر تازه‏ ای از طوایف و اقوام مردم ایران بار دیگر آنچه را ایران طی سالها به اعراب و ترکان اهل سُنت واگذاشته بودند، این بار همراه آیین شیعه، دیگر بار، و گرچه برای مدتی کوتاه، به دست آوردند.

سه تن از فرزندان بویه که گویا شغل ماهیگیری در گیلان داشتند، به خدمت امرای آل زیار در آمدند. البته، ماکان کاکی هم از آنان حمایت می‌کرد. همچنین،  علی ،  احمد  و  حسن  مورد حمایت مردآویچ نیز قرار گرفتند. فتح اصفهان برای مرد آویچ، ظاهرا توسط علی که برادر بزرگتر بود صورت گرفت. پس از قتل مرد آویچ، غلامان ترک از ترس غلامان دیلمی، به خصوص ابوالحسن علی بن بویه به اطراف گریختند و میدان تنها برای دیلمیان خالی ماند. علی بن بویه به همراه برادر خود، احمد که کنیه ابوالحسین داشت به فتح اهواز توفیق یافت (326 ه.ق). وی، غلامان ترک را که به سرداری "بجکم " در آنجا پناه گرفته بودند متواری ساخت.

علی بن بویه پس از فتح خوزستان، عازم فارس شد و احمد نیز به کرمان روی آورد و به فتح آن ولایت نایل آمد ( 334ه.ق). سپس ،به بغداد رفت و المستکفی بالله – خلیفه عباسی – را مطیع خود ساخت. خلافت بغداد که پیشرفتهای برادران بویه را برای العین می‌دید، به صلاحدید بعضی وزرای خود، از جمله  ابن مقله  با آنان از در مماشات در آمد و لقب خاص برای آنان فرستاد که علی را  عماد الدوله  و حسن را  رکن الدوله  و احمد را  معزالدوله  نامید.

همان معزالدوله بود که در بغداد دستور داد سب آل علی (‌ع‌) موقوف شود و مراسم عزاداری ماه محرم را برپاداشت. به خصوص، در ایام عاشورای سال 352 ه.ق که جمع کثیری در بغداد گرد آمدند و بازارها بسته شد ،‌مردم آن روز آب ننوشیدند و در بازارها خیمه پر پا کردند و بر آن خیمه‌ها پلاس آویختند و زنان بر سر وروی خود می‌کوفتند .

از این زمان رسم زیارت قبور ائمه – علیهم اسلام – رایج گردید و بغداد به دو قسمت مهم شیعه نشین (کرخ) و سنی نشین تقسیم شد (363 ه.ق). همچنین، مقام نقابت علویان هم در زمان آل بویه تأسیس شد.

معزالدوله در سال 336 ه.ق بصره را تصرف کرد. همچنین در سال 337 ه.ق به موصل تاخت. اقامت معزالدوله در سال 356 ه.ق در بغداد ادامه داشت.

عمادالدوله ،برادر بزرگتر، (متوفی به سال 338 ه.ق) از آنجا که وی پسری نداشت، از رکن الدوله برادرش که در عراق و ری بود در خواست کرد تا  پناه خسر  پسرش را به شیراز بفرستد که جانشین او شود. این پناه خسرو، لقب  عضد الدوله  یافت و در شیراز به حکمرانی فارس و بنادر و سواحل خلیج فارس پرداخت. رکن الدوله، مردی با تدبیر بود، او در 359 ه.ق به کردستان لشکر کشید و حسنویه، پسر  حسین کرد  ،‌را که حاکم آن ولایت بود، وادار به مصالحه کرد. وزیر او، ابوالفتح که فرزند این عمید بود، قرارداد مصالحه را امضاء کرد.

رکن الدوله با امرای سامانی، به خصوص ابوالحسن سیمجور که از جانب سامانیان حکومت خراسان را داشت، اغلب در کشمکش بود. تنها وقتی صلح میان این دو خانواده رخ داد که امیر نوح سامانی از دختر عضدالدوله خواستگاری کرد و این ازدواج هم صورت گرفت (361 ه.ق) تا وقتی معزالدوله زنده بود، میان برادران و خانواده بویه اختلافی نبود. پس از مرگ معزالدله (356 ه.ق) که عزالدوله بختیار، پسر معزالدوله جانشین پدر شد اختلافها بالا گرفت. این مرد بیشتر نواحی شرق کرمان را در تصرف داشت و به همین دلیل هم، عضدالدوله در 357 ه.ق یک لشکر کشی به کرمان انجام داده بود. عضدالدوله پسر رکن الدوله با عزالدوله پسر معزالدوله چندین بار به جنگ پرداخت. یکی از آن جنگها در حوالی بغداد بود که طی آن، عزالدله شکست خورد و به موصل فرار کرد. معروف است وقتی این خبر را به رکن الدوله رساندند، از شدت خشم خود را از تخت به زیر انداخت و چند روز از خوردن باز ماند.

بعدها، عزالدوله بختیار مورد بخشش امرای آل بویه قرار گرفت. این امر به تدبیر ابوالفتح وزیر انجام یافت.

همچنین، در زمان رکن الدوله بود که مذهب شیعه رسمیت کامل یافت و شیخ صدوق – این بابویه – کی از کتب معروف خود، یعنی  من لایحضره الفقیه  را که جزء کتب اربعه است، در فقه شیعه تاًلیف کرد. همچنین، وی مجالس مباحثه با شیخ صدوق در ری داشت.

رکن الدوله به سال 365 ه.ق که به بیماری شدیدی دچار شده بود، امرای آل بویه رااحضار کرد و از آنان خواست که پس از مرگ او با یکدیگر مخالفت نکنند. سپس ضیافتی در اصفهان فراهم آمد که سه پسر رکن الدوله و سران دیلم، در این مجلس بودند. رکن الدوله، در این مجلس عضدالدوله را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد، ولی مملکت را بین پسران تقسیم نمود. تقسیم به این صورت بود که همدان و ری و قزوین را به فخرالدوله، اصفهان را به مویدالدوله داد و توصیه کرد که از فرمان برادر بزرگ خود (عضدالدوله که حاکم فارس و خوزستان بود) سرنپیچند. آن گاه از اصفهان به ری آمد و در محرم 366 ه.ق وفات کرد.

عضدوالدوله در این زمان 42 سال داشت و تحت تربیت ابن عمید، مراتب کمالیه را آموخته بود. وی که کنیه ابو شجاع و عنوان شاهنشاه داشت ، در سال 364 ه.ق وارد بغداد شد و در شوال 367 ه.ق به عنوان تعقیب عزالدوله، به موصل تاخت و آن شهر را تسخیر کرد. همچنین، عزالدوله را به قتل رساند و پسر ناصرالدوله حمدانی را نیز مقلوب کرد. همچنین بر دیار بکر و حوضه علیایفرات هم تسلط یافت. در این زمان خلیفه عنوان " تاج المله " را هم به او داد. خلیفه وقت که الطائع لله عباسی بود، اجازه داده بود برای عضدالدوله سه نوبت طبل بزنند. همچنین، الطائع دختر عضدالدوله را نیز به زنی گرفت.

عضدالدوله در سال 371ه.ق. به بهانه تعقیب فخرالدوله، به گرگان روی آورد و آن شهر را تسخیر کرد. در این حین، قابوس و فخرالدوله به خراسان پناه بردند. عضدالدوله در شوال سال 372 ه.ق. در بغداد به بیماری صرع دچار شد و در همان جا در گذشت. او را در نجف به خاک سپردند. تأسیس بیمارستان عضدی بغداد در سال 371 ه.ق. به توصیه محمد زکریای رازی، فیلخانه عضدی، کتابخانه عضدی شیراز و بند امیر بر رود کر، از بناهای عضدالدوله است (365ه.ق). مزار سلمان فارسی را نیز او بنا نهاد. در این سالها، مویدالدوله – برادر وی – از جانب او در ری حکومت می‌کرد که صاحب بن عباد، وزیر او شهرتی دارد. بعد از مرگ عضدالدوله، پسرش ابوالفوارس شیر ذیل که لقب  شرف الدوله  داشت به امارت کرمان و فارس رسید. اما، چهار پسر دیگر عضدالدوله به جان یکدیگر افتادند و فخرالدوله عم ایشان، ‌هر چند خواست اختلافات را رفع کند توفیق نیافت. صمصام الدوله و بهاء الدوله همچنان در زد و خورد بودند و نتیجه آن شد که به سال 377.ه.ق. در جنگی که شرف الدوله با  بدربن حسنویه  کرد، در کرمانشاه شکست خورد. پس از آن، دولت حسنویه در نواحی غرب ایران دوباره جان گرفت.

بهاءالدوله در سال 380 ه.ق. خوزستان را فتح کرد و فارس و بهبهان را به صمصام الدوله سپرد و خود به بغداد آمد. در سال 381 ه.ق. امیر خلف ابن احمد صفاری، در کرمان بر آل بویه پیروز شد و آنان را از کرمان بیرون راند .

جنگهای متوالی میان برادران و همچنین با عزالدوله بختیار، دولت بویه را سخت تضعیف کرد. بهاءالدوله در سال 403 ه.ق. در بغداد در گذشت. پس از او، سلطان الدوله پسرش تا سال 415 ه.ق. و ابوکالیجار مرزبان پسر او تا سال 440 ه.ق. بر کرمان و نواحی شرقی تسلط داشتند. هم در زمان اوست که ملک  قاورد  سلجوقی بر کرمان تسلط یافت و کرمان را از چنگ آنان خارج ساخت و سلسله سلجوقیان کرمان را تأسیس کرد.

اما دیلمیان مقیم فارس و خوزستان، ملک رحیم پسر ابوکالیجار را به حکومت برداشتند. او در سال 443ه.ق. اصطخر و شیراز را دوباره به تصرف آورد. ولی سرانجام در سال 447 ه.ق. به دست طغرل سلجوقی که برای کمک به خلیفه " القائم بامرلله  به بغداد آمده بود اسیر شد و درین زمان، دولت آل بویه عملا" پایان یافت .به طور کلی، می‌توان کیفیت حکومت آل بویه را در نواحی ایران ،‌به سه شعبه بالنسبه مستقل تقسیم کرد: 1. گروهی که در عراق و اهواز و کرمان حکومت راندند. 2. آنانی که در عراق و فارس بوده‌اند . 3. کسانی که در کرمان و فارس حکومت کردند.

 برادر مجدالدوله که لقب شمس الدوله داشت، مدتی با امرای گرد ائتلاف کرد. از آنجا که خود می‌خواست بر مجدالدوله پیروزی یابد ،جنگهای میان دو برادر در اصفهان رخ داد. یک بار نیز ری را تسخیر کرد. در این جریان ،‌سیده خاتون به دماوند گریخت و مدتها بعد از آن توانست مجددا" به ری بازگردد. وقتی امیر کرد بدربن حسنویه – در اثر شورشی به قتل رسید، شمس الدوله توانست نقاط مورد تصرف او را به چنگ آورد. بدین ترتیب، مدتها همدان را پایتخت خود ساخت. او در این ایام، ابو علی سینا را برای مدت کوتاهی در همدان به وزارت خود برگماشت .

از کسانی که در ری و همدان حکومت کردند، ابتدا می‌توان رکن الدوله را نام برد. پس از او موید الدوله که تا سال 373 ه.ق. حکومت ری را داشت. هم او بود که با قابوس در گرگان نیز جنگید. حوزه حکومت او شامل عراق عجم و گرگان و طبرستان بود. وزیر وی نیز، صاحب بن عباد نام داشت. بعد از او، فخر الدوله به حکومت رسید که تاسال 387 ه.ق. حکومت کرد. وی مدتها با سامانیان و امرای آنان در خراسان کشمکش داشت. همچنین، یک لشکر کشی نیز به اهواز کرد که بی نتیجه بازگشت. فخر الدوله در قلعه طبرک در گذشت. پس از وی، همسرش سیده خاتون جانشین او شد و فرزند خردسالش – ابوطالب رستم – را که لقب مجدالدوله یافت، سرپرستی می‌کرد. هم اوست که پس از بلوغ، با رقیبی نیرومند مانند سلطان محمود غزنوی پنجه افکند و بالاخره شکست خورد و اسیر شد (ربیع الثانی 420 ه.ق.). مجدالدوله را تبعید گونه به غزنین فرستادند، ولی او بین راه در گذشت. وی آخرین امیر خاندان بویه بود.

تبار خاندان بویه

در مورد تبار خاندان بویه در میان دانشمندان و تاریخنگاران دیدگاه‌های گوناگون وجود دارد، صابی در کتاب تاجی آورده است که نسب بویه به بهرام گور منتهی می‌گردد و بعضی گفته‌اند که بویه از نسل دیلم بن ضبه بوده است و ابوعل  مسکویه در کتاب تجارب الامم آورده است که پادشاهان آل بویه خود را از فرزندان یزدگرد پسر شهریار آخرین پادشاه ساسانی می‌دانند و می‌گویند که در آغاز تهاجم اعراب مسلمان بعضی از اولاد یزدگرد به گیلان رفته و درآنجا ساکن شدند.

ابو شجاع بویه جد آل بویه مردی متوسط الحال و سه پسر داشت: علی و حسن و احمد. هنگامیکه ماکان کاکی بر طبرستان استیلا یافت بویه در جزو خذام او درآمد و پسرانش نیز با اسفار بن شیرویه و مرداویج و وشمگر  پسران زیار، که خود را از نژاد ارغش پادشاه گیلان در عهد کیخسرو میدانستند، ملازمت ماکان میکردندتا آنکه ااسفار بن شیرویه بر ماکان خروج کرد و بر دیلمستان مستولی گردید. اسفار بعد از یکسال کشته شد و مرداویج بجای او نشست. رستمدار، ری، مازندران، قزوین ،ابهر، زنجان و طارم را بگرفت و در همدان دست به کشتار اهالی زد و کشتار زیاد هم نمود. مرداویج علی پسر بویه را با برادران به کرج فرستاد و خود عازم اصفهان گردید. درآنزمان مظفر بن یاقوت از جانب المقتدر عباسی حاکم اصفهان بود و به دفع مرداویج پرداخت ولی شکست خورد و به فارس نزد پدرش گریخت. یاقوت پدر مظفر با لشکریان فارس متوجه مرداویج گردید ولی از وی هم چیزی ساخته نشد و تارومار گردید. درین هنگام علی پسر بویه با برادران در ارجان بود که یاقوت دوهزار تن از دلاورترین مردان لشکر خود را به جنگ ایشان گسیل داشت تا بتواند شکستهای پیهم خود و پسرش را جبران کند، درین پیکار نیز بخت یاقوت یاری نکرد آنها نیز از پسران بویه شکست خورده فرار نمودند. پس ازین رویداد علی برادرش حسن را به کازرون فرستاد و حسن پس از تصرف کازرون سپاهی را که یاقوت به جنگ او فرستاده بود بار دیگر شکست داد. در سال ۳۲۲ جنگی سختی میان یاقوت و علی پسر بویه در گرفت، نخست گروهی از سربازان علی به یاقوت پناه بردند ولی یاقوت همه را سر برید، این عمل زشت یاقوت باعث توانمندتر شدن علی گردید زیرا یاران او چنین دیدند در وفاداری به وی استوارتر گردیدند. یاقوت درین جنگ نیز شکست خورد و برادر کوچکش احمد که نوزده سال داشت درین جنگ کشته شد. پس از شکست دادن یاقوت علی وارد شیراز شد و بر فارس مستولی گردید و بدینترتیب کار خاندان بویه بالا گرفت و بوییان روی کار آمد. علی پسر بویه در شیراز در سرای مربوط به یاقوت نزول کرد. می‌گویند سپاهیان مواجب خود را از وی خواستند و او سخت گرفتار بی پولی بود، روزی در سرای خویش در اندیشه و پریشان نشسته بود و دید ماری از موضعی در سقف خانه یبرون آمد و به سوراخی رفت. علی فراشان را بخواست و فرمان داد تا مار را بیرون آورند. چون نیک بگشتند از آن سوراخ راه به اتاق دیگر یافتند که در آن صندوقهای پر از مال بود که ارزش پانصد (پنجصد) هزار دینار داشت. این مال را علی بی درنگ در مواجب سربازان مصرف کرد. پس از آن نامه به الراضی بالله عباسی فرستاد و از وی خواست که مقاطعه شهرهای راکه در دست دارد بوی واگذارد و الراضی نیز پذیرفت. درینوقت مرداویج آمادگی حمله به شیراز را داشت که به دست غلامش کشته شد. دیگر کسی در میدان نبود که با پسرن بویه رقابت کند. علی از سوی خلیفه بغداد عمادالدوله و حسن رکن الدوله و احمد به معزالدوله ملقب گردیدند.

پادشاهان آل بویه

- عمادالدوله علی پسر بویه

- رکن الدوله حسن پسر بویه

- معزالدوله احمد بن بویه

- عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو پسر رکن الدوله حسن پسر بویه

- مؤیدالدوله ابومنصور بویه پسر رکن الدوله حسن پسر بویه

- فخرالدوله ابوالحسن علی پسر رکن الدوله حسن پسر بویه

- شرف الدوله ابوالفوارس شیرزیل پسر عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو

- صمصام الدوله ابوکالیجار مرزبان پسر عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو

- بهاالدوله ابونصر پسر عضدالدوله ابو شجاع فنا خسرو

- مجدالدوله الوطالب رستم پسر فخرالدوله

- سلطان الدوله ابو شجاع پسربهاالدوله ابونصر

- ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان الدوله

- جلال الدوله ابوطاهر پسربهاالدوله

- ابونصرخسروفیروز پسر ابوکالیجار

- ابومنصورفولاذستون پسر ابوکالیجار

- ابوعلی کیخسرو پسر ابوکالیجار


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:6  توسط حسين جواهری  | 

ال زیار

آل زیار

دو خانواده ایرانی از نواحی مازندران و گیلان بودند که توانستند به حکومت ایران برسند. در واقع، بعد از حکومت نیمه مستقل طاهریان و پس از صفاریان و در ایام امارت امری سامانی در ماوراءالنهر، خانواده‌هایی از مازندران و سپس گیلان توانستند بر قسمت عمده ایران غربی، یعنی از خراسان تا بغداد تسلط یابند. حکومت این خانواده ها به نام دیلمیان شهرت یافته است.

سرزمینهای طبرستان و دیلم که در قسمت شمالی البرز و در پناه کوهها و دره‌های صعب العبور و جنگلهای انبوه قرار دارد، از قدیم الایام ( حتی پیش از اسلام ) حاکمیت خود را حفظ کرده بود، چنانکه زمان انوشیروان دادگر ( خسرو اول 579 – 531 م ) تا مدت ها این ولایت یک نوع حکومت خود مختار داشت.

بعد از فتوحات مسلمانان در اکناف ایران ( با اینکه تا اقصی نقاط خراسان تحت نفوذ اعراب مسلمان در آمد )‌ باز هم طبرستان و دیلمان از حملات آنان محفوظ ماند. خاندان های قدیم آن ولایت، مانند اسپهبدان و قارنیان و خانواده جستان ( حدود رودبار و منجیل ) همچنان به آداب و رسوم خود زندگی می‌‌کردند. همچنین، بسیاری مذهب خود را نیز حفظ کردند، تا روزگاری که گروه های از عراب طرفدار خاندان حضرت علی ( ع ) و شیعیان زیدیه به آن نواحی پناه بردند و مورد حمایت همان خانواده ها قرار گرفتند. چنانکه وقتی  داعی کبیر  حسن بن زید در آن نواحی سکنی گزید، جمعی کثیر از مردم طبرستان و گیلان به طرفداری او برخاستند. همچنین در جنگهایی که میان او و یعقوب لیث صفاری رخ داد، مردم گیلان از او حمایت بی دریغ نمودند .

مرد آویچ

مساله طبرستان از همان اوایل طلوع آنها برای سامانیان حل نشده باقی مانده بود. اسفار – پسر شیرویه، هر چند ابتدا با سامانیان همراه بود، اما در آخر کار بر آنان شورید و به تدریج گرگان ،طبرستان، قزوین، ری، قم و کاشان را در قلمرو خود آورد. اسفار فرماندهی سپاه خود را به یکی از بزرگان ولایت، یعنی مرد آویچ پسر زیار سپرد، ولی خود با طغیان سربازان رو به رو گردید و در طالقان به قتل رسید ( 316 ه.ق). قلمرو حکومت مرد آویچ علاوه بر مازندران و قسمتی از گیلان، به شهرهای ری، قم و کرج ابودلف و ابهر و بالاخره همدان رسید. حتی سپاه خود را به حدود دینور نیز فرستاد ( 319 ه.ق). مرد آویچ، اصفهان را فتح کرد و خیال حمله به بغداد را داشت. وی به زبان آورده بود که من شاهنشاهی ساسانی را بر می‌‌گردانم  و قصد داشت که مدائن را پایتخت قراردهد. او پس از آنکه مراسم جشن سده را در اصفهان بر پای داشت. به علت اختلافی که میان غلامان ترک و دیلم او پیش آمده، به دست غلامان ترک در حمام کشته شد. ( 323 ه.ق)

وشمگیر

بعد از قتل مردآویچ، جمعی از یاران او برادرش  وشمگیر  را از مازندران به اصفهان و ری احضار کردند که حکومت را به بسپارند، اما، چنانکه خواهیم دید حکومت ولایهای عمده دیگر به دست آل بویه افتاد و این خانواده بعضی نواحی قلمرو حکومت خود رابه حوالی مرزهای ایران در عصر ساسانی رساندند. در این مدت، وشمگیر تنها به حکومت گرگان و قسمتی از مازندران اکتفا کرد ( 323 تا 357 ه.ق‌)‌. جنگ های او با آل بویه، به شکست انجامید و تقاضای کمک از نوح بن نصر سامانی نیز بی نتیجه ماند. وشمگیر در حالی که آماده نبرد با آل بویه می‌‌شد، در حین شکار، مورد حمله گرازی قرار گرفت و کشته شد ( اول محرم 357 ه.ق). بهستون ( بیستون ) پسر وشمگیر، با برادرش قابوس رقابت داشت و حوزه حکومت قابوس بعد از مرگ برادر به همان گرگان منحصر شد. در جنگی که میان او و آل بویه در حوالی استرآباد در گرفت، شکست خورد و به خراسان فرار کرد ( 371 ه.ق). بعد از آن، گرگان در دست آل بویه باقی ماند و قابوس نیز در 403 ه.ق. به قتل رسید. بعد از او، فرزندش منوچهر که داماد سلطان محمود نیز بود نتوانست بر قلمرو خود بیفزاید و نوشیروان پسرش، و جستان نوه اش، تنها به صورت امرای محلی در گرگان تا حدود سالهای 435 ه.ق. حکومت راندند. در تمام مدتی که قابوس و منوچهر و سایر اولاد زیار در گرگان حکومت نیمه مستقلی داشتند، خاندان بویه که دست پرورده مرد آویچ بودند، پی در پی به فتوحات تازه دست می‌‌یافتند و قلمرو حکومت خود را توسعه می‌‌دادند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:2  توسط حسين جواهری  | 

صفاریان



صفاریان

«247 - 289 ق / 861 - 902 م»

از اواسط قرن سوم هجری، دولت نیرومند عباسیان رو به زوال نهاده شوکت و عظمت پیشین را از دست داد. خلفای آن سلسله در اثر طغیانها و شورشهای پی در پی و اغتشاشهای مداومی که در اطراف و اکناف قلمروی ایشان بروز کرده بود، با دشواریهای زیادی دست به گریبان بودند.

همچنین امرا و بزرگان در سراسر متصرفات عباسیان - چه در افریقا و چه در آسیا - لوای استقلال برافراشته از فرمانبرداری حکومت مرکزی سرباز زدند .

در اوج هرج و مرج دستگاه عباسی، یعقوب بن لیث بن معدل بن حاتم بن ماهان صفاری در سیستان از جمله کسانی بود که از اطاعت محض عباسیان سر باز زد و به گونه ای ادعای استقلال طلبی کرد.

بنیانگذار صفاریان ، یعقوب لیث صفاری

نهضت یعقوب لیث در سیستان، از قیام
عیاران و مطوعه
شهر بر ضد خوارج که عمال طاهریان بعد از سالها درگیری از عهده دفع آنها بر نیامده بودند آغاز شد. خوارج سیستان که در آن ایام به اتحادیه‏ای از دزدان و راهزنان تبدیل شده بود،

به تدریج تمام سیستان و قسمتی از اطراف خراسان را دچار نا امنی کرده و جولانگاه تاخت و تاز بی امان خویش ساخته بودند، و چون حاکم سیستان، که از دست نشاندگان طاهریان بود از عهده دفع آشوب آنها بر نمی‏آمد، عیاران شهری، طبقات جوانان و جوانمردان محلی، به عنوان مطوعه و غازیان، به دفع خوارج همت گماشتند.

یعقوب و برادرانش - عمرو و علی که بعدها در عیاریها و شبگردیهای شهر با او شریک و رفیق شدند، از فرزندان لیث رویگر و از اهالی قریه‏ای به نام قرنین بودند.

یعقوب که به زودی در نقش رهبر جنگجویان ضد خوارج و ضد طاهری ظاهر شد، توانست به تدریج آشوبهای محلی را سرکوب و امنیت سیستان را تأمین نماید «حوالی 248 ق / 862 م»، و چندی بعد دولت تازه‏ای را در سیستان بنیان گذارد.

رویکرد یعقوب لیث صفاری به خلافت

دولت صفاریان که توسط یعقوب لیث پایه گذاری شد و حکومت طاهریان را در خراسان خاتمه داد توانست به نحو بی سابقه‏ای، خلیفه را غافلگیر و به شدت نگران کند.

زیرا صفاریان در سیستان بر خلاف خاندان طاهریان، قدرت فرمانروایی خود را مدیون حکم خلیفه نبودند بلکه آن را مرهون قدرت و سلحشوری خود می‏دانستند.
یعقوب سیستان و نواحی مجاور را با جنگ و شمشیر به دست آورد و سپس آنها را از قلمرو خلافت جدا کرد.

البته در آنچه که کرده بود، حکم و دستور خلیفه و یا نایبان او را هرگز نخواسته بود، مضاف بر این که در آن چه با شمشیر خود به تصرف در آورده بود، بی آن که از جانب خلیفه دستور یا فرمانی داشته باشد، حکام و عمال خلیفه را از آنجا رانده، یا عزل و حبس کرده بود.

این امر که در بعضی از موارد طی جنگهایی که در اطراف خراسان انجام می‏داد، گه گاه نام خلیفه را در خطبه، در بعضی از این شهرها می‏خواند، مبنی بر قبول مشروعیت حق حکومت خلیفه نبود، بلکه بیشتر برای اجتناب از عواقبی بود که گمان می‏کرد با آوردن نام خلیفه در خطبه ها رفع خواهد شد.

بدین گونه قدرت خود را مبنی بر غلبه نشان می‏دادو همواره می‏گفت که حکم او همین حکم شمشیر است و اگر خلیفه نیز بر سرزمین‏هایی حکمروایی دارد جز به حکم شمشیر نیست.

لاجرم قیام او که بعدها سرداران گیل و دیلم همچون اسفار، مرداویج و آل بویه آن را به شیوه خود دنبال کردند، در حقیقت شیوه سازشکارانه آل طاهر و پیروان این شیوه را نفی می کرد، و می‏کوشید با خلع طاعت خلیفه و خروج از عهد و بیعت متداول و مقبول عام نسبت به او، در تمام قلمروی که در گذشته به دست اعراب فتح شده بود، حکومت تازه‏ای را - که البته جنبه اسلامی آن محفوظ بود - برقرار کند.

پایان کار صفاریان

قیام و نهضت یعقوب، آن گونه که او آرزو می‏کرد، کامیاب نشد.
چنین به نظر می‏رسد که دلیل عمده ناکام ماندن آن، تا حد زیادی، مربوط به ناهمگونی سپاه خودش بود که از عناصر مختلفی همچون

عیاران،
اسیران جنگی و
سربازان مزدور

تشکیل می‏شد که هیچ چیز به جز قدرت فرماندهی، پایبندی به انضباط نظامی، و مهارت جنگی یعقوب آنها را به هم پیوند نمی‏داد.

در بین سپاهیانش، شاید جز عیاران سیستان و دوستان شخصی‏اش، کمتر کسی از سران سپاه، اقوام او را در خلع طاعت خلیفه تأیید می‏کرد، ولی او همچنان در مخالفت با خلیفه استوار، یک دنده و سر سخت بود.

خاطره فرمانروایی یعقوب و برادرش عمرو، که باعث احیاء راه و رسم

پهلوانی،
عیاری و جوانمردی

بود، قرنها بعد از آنها، در تاریخ باقی ماند و نامشان در سیستان و خراسان و در فارس زنده بود. نقش صفاریان، به ویژه یعقوب و عمرو، در احیاء روحیه ملی در خاطر ایرانیان، برای سده‏های متوالی همچنان دوام داشت و زمینه‏ای برای دیگر سلسله‏های مستقل ایرانی شد.

یعقوب لیث:

یعقوب لیث صفاری

«248 - 265 ق / 862 - 879 م»

آغاز قدرت گیری یعقوب

یعقوب، فرزند لیث، رویگر زاده‏ای سیستانی، از اهل قریه قونین؟ بود که در جوانی به همراه برادرانش: عمرو و علی، در عیاریها و شبگردیهای شهر شرکت می‏جست.
در روزگار یعقوب و به ویژه در زادگاهش سیستان؛ که خاطره پهلوانیهای خاندان زال و سام نریمان در اذهان مردم هنتوز زنده بود، خاطر رویگر زاده جوان و عیار پیشه، که متأثر از قصه‏های رستم و جنگجوییهای پهلوانی‏اش بود، از همان ایام جوانی، پتک و چکش رویگری را کنار نهاد و شمشیر و سلاح جنگاوری بر گرفت.

در آغاز راهزنی را پیشه کرد اما مدتی بعد شیوه عیاری، او را از تعدی در حق فقرا و مظلومان منع کرد، از این رو، یعقوب در نزد مردم پهلوانی محبوب جلوه کرد.

یعقوب با دسته کوچک عیارانش که به خاطر سخاوت و فتوت وی، گردش جمع شده بودند، توانست در بین دسته‏های غازیان و مطوعه ی محلی حیثیت و اعتبار قابل ملاحظه‏ای کسب کند.

در آغاز برای مدتی به گروه مطوعه داوطلب ولایت - تحت رهبری صالح البستی - که به مبارزه با آشوبگران و عمال نالایق محلی برخاسته بودند، ملحق شد.

چندی بعد به درهم بن نصر که توانست در رأس دسته‏های جنگجوی خویش، زرنج را از دست حکام و عمال بی کفایت طاهریان خراسان بیرون آورد، گروید و در جنگی که در این ایام، با یک سر کرده خوارج محلی به نام «عمار» کرد، او را کشت و اندکی بعد، سر کرده انتخابی جنگجویان ضد خوارج شد.

گسترش قلمرو یعقوب

تصرفات یعقوب در نواحی رود هیرمند

در آغاز کار، با قتل عمار خارجی و با شکستی که بر رتبیل، پادشاه محلی کابل وارد آورد، در تمام سیستان آرامش و امنیت برقرار ساخت «253 ق / 867 م».
چند سال بعد نیز که رتبیل، از دستش گریخت، به اتفاق برادرش عمرو، تا نواحی بامیان پیش رفت و او را دوباره دستگیر نمود و به این ترتیب کابل، بامیان و بخش عمده‏ای از نواحی هیرمند را به قلمرو خود افزود.

در دفع فتنه راهزنان خوارج هم توفیق قابل ملاحظه‏ای کسب کرد که مایه خشنودی اهل سیستان شد. این امر که توانست در این سرکوب، سرکردگان خوارج را کشته، دهکده‏های آنها را ویران و ایمنی را به راهها باز گرداند، او را در نظر اهل سیستان، به صورت یک قدرت آرمانی و یک پهلوان افسانه‏ای درآورد.

تصرفات یعقوب برای استحکام امارت سیستان

او در آغاز کارش، برای آن که مخالفت کسی را از متشرعه عصر که حفظ عهد و پیمان عباسیان را شرط مسلمانی می‏دید، بر نیانگیزد، خطبه ولایت را به نام خلیفه خواند و در عین حال ذکر نام خلیفه به معنی اعلام پایان قدرت خوارج بود که در دوران غلبه آنها، هیچ ذکری از خلیفه به میان نمی‏آمد. اما خاتمه دادن به قدرت خوارج، به معنی تسلیم ولایت به عمال خلیفه نبود.

یعقوب به فرمان خلیفه، در دفع خوارج نکوشیده بود تا با خاتمه دادن به قدرت آنان، ولایت را تسلیم خلیفه و عمال طاهری او نماید. به علاوه، اقدام او به تسخیر بست، پوشنگ و هرات، که تحکیم امارت سیستان، آن را برایش الزامی کرده بود، از جانب طاهریان و از دیدگاه خلیفه، اعلام تمرّد تلقی می‏شد که این امر نگرانیهای بسیاری را در نیشابور و بغداد سبب شد.

در بازگشتن از هرات، از جانب مخالفان سوء قصدی علیه وی انجام گرفت که از پیش نرفت، اما پناه دادن به سوء قصد کنندگان از جانب محمد بن طاهر، دست پنهان طاهریان و خلیفه را در این اقدام رو کرد.

تصرفات یعقوب در کرمان و شیراز

با این حال، یعقوب بدون توجه به آن که، توسعه قلمرواش در سیستان بدون حکم خلیفه، «عصیان» بر ضد خلافت اسلامی محسوب می‏شود، کرمان را نیز به قلمرو خود افزود «254 ق / 868 م».

همچنین منطقه فارس را بدون آن که لشکر کشی‏اش به آن خطه موجب خونریزی شود، از چنگ علی بن حسین، عامل خلیفه بیرون آورد و به این ترتیب فاتحانه وارد شیراز شد.

منشور حکومت طخارستان از سوی خلیفه برای یعقوب

پس از این واقعه، معتمد، خلیفه عباسی که می‏خواست با واگذاری یک حکومت رسمی، عصیان و سرکشی او را که شامل اقدام خود سرانه‏اش در فتح هرات، کرمان و فارس می‏شد، فرو نشاند و همچنین او را خواه ناخواه، تابع و خراجگزار خویش سازد، به تلقین و الزام برادر خود، موفق، عاقبت حکومت کابل، بامیان، سند و طخارستان را به موجب حکم و فرمانی رسمی به او واگذاشت.
اما یعقوب به این واگذاری، که تنها شامل قسمتی از متصرفاتش می‏شد، وقعی ننهاد و از آن بابت نیز خرسندی نشان نداد.

قیام یعقوب، از همان ابتدا، شورشی بر ضد دستگاه خلافت و علیه حکومت دست نشانده آن در خراسان بود و این همان چیزی بود که خلیفه نمی‏توانست مورد بخشایش قرار دهد.

لشکر کشی یعقوب به خراسان و بر انداختن طاهریان

خلیفه گهگاه کوشش می‏کرد تا یعقوب را با واگذاری یک حکومت محدود، راضی و قانع سازد، در مقابل یعقوب به هیچ وجه مایل نبود تا در بسط قدرت و قلمرو خود، در هیچ جا متوقف شود. از این رو، خود را ناچار به تسخیر خراسان و بر انداختن طاهریان دید.

چون برای انجام این اقدام بهانه پناه دادن سوء قصد کنندگانش را هم در دست داشت، از نخستین فرصت، برای درگیری با محمد بن طاهر استفاده کرد. اطرافیان محمد هم که از جانب او مأیوس و از حکومت سست بنیادش ناخرسند بودند، وی را به تسخیر نیشابور دعوت کردند. به این ترتیب با ورود محمد بن طاهر به نیشابور و توقیف او و بعضی از نزدیکانش، یعقوب به حکومت طاهریان خاتمه داد «259 ق / 873 م» و به این شکل خراسان را نیز ضمیمه قلمرو خویش ساخت.

در طبرستان، حکومت علویان که مخالف خلیفه بودند ، نیز به سوء قصد کنندگان به یعقوب پناه داده بودند «260 ق / 873 م»، با این وجود وی موفق به بر انداختن علویان نشد.
اما آمل و ساری را گرفت و بدین گونه تقریباً وارث تمام قلمرو طاهریان شد.

لشکر کشی یعقوب به بغداد ، تختگاه خلیفه

خلیفه چون دست اندازیهای یعقوب را بر این نواحی، غاصبانه و به منزله اعلام عصیان تلقی می‏کرد، از این رو در نزد عده‏ای از حاجیان که از طریق بغداد عازم بازگشت به خراسان و سیستان بودند و به حضور خلیفه بار یافته بودند، یعقوب را یاغی خواند و لعن کرد و در عین حال مردمان آن نواحی را به مبارزه علیه وی برانگیخت «261 ق / 874 م».

این اقدام خلیفه باعث تیرگی بیشتر روابط میان آنها شد و موجبات لشکر کشی یعقوب به بغداد را فراهم کرد. یعقوب پس از تسخیر مجدد فارس، به خوزستان لشکر کشید، اما به هر دلیلی که بود پیشنهاد صاحب الزنج، علی بن محمد، سر کرده سپاه غلامان یاغی را که از مدتها پیش «حوالی 255 ق / 869 م» بر ضد خلیفه و خلافت به پا خاسته بودند، برای همکاری نپذیرفت. در این ایام در بین پیروان صاحب الزنج، غیر از بردگان شورشی، عده‏ای از غلاة شیعه و عناصری از خوارج و خرم دینان هم وارد شده بودند.

بالاخره یعقوب از طریق اهواز عازم بغداد شد و تا نزدیک واسط پیش رفت. در دیر العاقول - ناحیه‏ای بین واسط و بغداد - که بین او و سپاه موفق، برخوردی روی داد.

نخست سپاه خلیفه شکست خورد، اما چندی بعد، چون سپاه خلیفه آب دجله را به روی لشکرگاه او سر داد، یعقوب ناچار به عقب نشینی شد «262 ق / 876 م» و از پیشرفت باز ماند.

در این میان، رویگر بیمار شد و در انتظار بهبود و به قصد تجدید تدارک جنگ به جندی شاپور در خوزستان بازگشت. اما در همان حال، و در مقابل خلیفه را تهدید به از سرگیری جنگ نیز نمود. با این اوصاف، اجل مهلتش نداد و پیش از آن که برای جبران این عقب نشینی، چاره اندیشی کند، به بیماری قولنج از پای درآمد و چشم از جهان فرو بست «شوال 265 ق / ژوئن 879 م».

 

عمرو لیث صفاری:

عمرو لیث صفاری

«265 - 289 ق / 879 - 902 م»

جانشینی عمرو لیث صفاری

عمرو، برادر یعقوب که در آخرین سفر از وی رنجشی به دل گرفته بود، با ترک برادر به سیستان بازگشت. ولی هنگامی که یعقوب در جندی شاپور، در بستر بیماری افتاد، عمرو پوزش خواهانه به نزد برادر بازگشت.
یعقوب که از آزردگی عمرو، اندوهگین و اندیشمند بود، از این اقدام خشنود شد و او را مورد مهر و نوازش فراوان قرار داد.

عمرو تا هنگام مرگ برادر، مراقت از وی را بر عهده گرفت. یعقوب نیز او را به جانشینی خود برگزید و به یاران خویش توصیه نمود که از وی پیروی کنند.
ولی با این وجود، علی برادر کوچکتر عمرو، به وی تمکین نکرد و چون عمرو به تازگی از سیستان مراجعت کرده بود و مدتها در میان لشکریان حضور نداشت، بیشتر افراد یعقوب پیرامون علی گرد آمدند. اما عمرو در اندک مدتی، توانست به یاری تدبیر و شایستگیهای شخصی‏اش، افراد سپاه را با خویش همدل کند و به این ترتیب مورد پذیرش آنان قرار گرفت.

عمرو اهداف یعقوب را دنبال نکرد

ولی در این میان عمرو بن لیث، نتوانست نقشه‏های رویارویی برادرش یعقوب را با خلیفه و براندازی خلافت، دنبال کند زیرا همت نستوه و جسارت بی مانند یعقوب را نداشت و همچنین سپاه شکست خورده‏اش را هم برای از سر گیری منازعات آماده نمی‏دید.
از این رو از روی مصلحت و برای آن که لشکر خود را در خطر تعقیب و تفرقه نیندازد، نسبت به خلیفه اظهار اطاعت نمود. در این میان خلیفه که از تهدید یعقوب که شدیدا سر سخت بود ، رهایی یافته بود و همچنین در آن ایام هنوز در نواحی
بصره و آبادان درگیر قیام صاحب الزنج بود، چاره‏ای جز آن که حکمرانی عمرو را در فارس، خراسان و سیستان به رسمیت بشناسد، نداشت.

از سوی دیگر، عمرو نیز از جانب خلیفه ایمن نبود، اما برای تأمین مخارج لشکر کشیها پرداخت مال به سپاه خویش ناچار بود تا با خلیفه از در سازش درآید و با اظهار اطاعت نسبت به وی، موضع لشکر سیستان را در آن نواحی حفظ و تحکیم نماید.

تنشهای میان عمرو و خلیفه

تنش بر سر امارت خراسان

عمرو بن لیث به رغم طاعتی که نسبت به خلیفه ابراز می‏داشت، در باطن کینه و نفرت یعقوب را نسبت به دستگاه خلیفه همچنان نگه داشته بود.
وی از همان آغاز مصالحه با خلیفه، کوشیده بود تا تمام آن چه را که یعقوب با قدرت شمشیر از قلمرو خلیفه، جدا کرده بود، به هر قیمتی برای خود حفظ کند و استقلالی را که یعقوب برای سیستان و خراسان به دست آورده بود، از دست ندهد.

از طرفی دیگر خلیفه نیز سازش و استمالتی که در حق او روا کرد، ظاهری بود و می‏خواست تا با منصرف کردن او از تهدید
بغداد، به برادر خود، موفق، فرصت بیشتری برای دفع صاحب الزنج بدهد.
از این رو به مجرد آن که کار صاحب الزنج به سعی «موفق» خاتمه یافت «270 ق / 883 م» خلیفه، عمرو را از فرمانروایی خراسان معزول و او را طرد کرد، به این ترتیب حکومت آن ولایت را مجدداً به محمد بن طاهر والی مخلوع که در این ایام در
بغداد می‏زیست، واگذار کرد «271 ق / 884 م».

محمد بن طاهر به خراسان نیامد، اما نایب او، رافع بن هرثمه، چندی بعد در خراسان یاغی شد و به
علویان طبرستان که از دشمنان بزرگ خلافت عباسی بود، پیوست.
عمرو لیث که به دنبال خلع شدن از حکومت
خراسان ، ولایت فارس را هم از دست داده بود «274 ق / 887 م» چون در سیستان می‏زیست با غلبه بر رافع بن هرثمه و دفع فتنه او در خراسان و ری «279 ق / 893 م»، خرسندی خلیفه را به دست آورد.

بعدها هم سر رافع را برای خلیفه -
معتضد - به بغداد فرستاد. به این ترتیب با دفع و قتل رافع، خلیفه که از دغدغه توسعه قدرت علویان، خواب آرام نداشت، آسوده خاطر شد و امارت خراسان و فارس را به عمرو لیث پاداش داد.

تنش بر سر ولایت ماوراءالنهر

در مقابل این خدمت که عمرو از اهمیت آن در نزد خلیفه به خوبی آگاه بود، از خلیفه درخواست کرد تا ولایت ماوراءالنهر که در گذشته تحت حکم طاهریان بود، بدو واگذار کند.

معتضد که هرگز اعتماد و وفاداری
صفاریان را باور نداشت، با او از در نیرنگ و فریب درآمد.
به این ترتیب فرمان آن ولایت را برای عمرو فرستاد، اما در مقابل به فرمانروای
ماوراء النهر - اسمعیل بن احمد سامانی - پیغام فرستاد که آن فرمان لازم الاجراء نیست و وی باید در مقابل عمرو مقاومت نماید.

از این رو، چون عمرو برای تصرف ماوراء النهر لشکر به نواحی
جیحون برد، اسمعیل با او در صدد مقابله برآمد و بالاخره از نخستین برخورد که بین دو سپاه روی داد، عمرو به دست سپاه ماوراء الانهر به اسارت افتاد و سپاه او منهزم شد «ربیع الاول 287 ق / آوریل 900».

حکومت خراسان هم هدیه ارزنده‏ای بود که در این پیروزی به امیر ماوراء النهر رسید. امیر سامانی، عمرو را به بغداد نزد خلیفه فرستاد. خلیفه نیز که همواره از آزادی او بیمناک بود، او را به زندان انداخت تا در همانجا به سال 289 ق / 902 م، وفایت یافت و یا به قولی به دستور خلیفه به قتل رسید. 


جانشینان عمرو لیث صفاری

«287 - 393 ق / 900 - 1002 م»

با آن که بعد از عمرو لیث، نواده‏اش طاهر بن محمد و برادر زادگانش:

لیث بن علی و
محمد بن علی

چند سالی از 287 تا 298 ق / 900 تا 910 م، سلطه خاندان صفاری را در سیستان ادامه دادند، اما به علت ناخرسندیهایی که خلفای عباسی نسبت به این خاندان داشتند، دوام حکومت آنها در سیستان دشوار شد و اختلافهای داخلی منجر به عزل و برکناری آنها شد.

سرانجام سامانیان که از سوی خلیفه، وارث قلمرو سابق طاهریان شدند، آن دیار را نیز ضمیمه قلمرو خود ساختند. با این که یک بار، یک سرباز پیر محلی به نام مولی صندلی - که بر ضد سامانیان قد برافراشت - راه را برای بازگشت قدرت صفاریان در آن خطه باز کرد «300 ق / 912 م»،
اما کار آن قیام به پیش نرفت و سیستان بار دیگر به دست سامانیان افتاد. چنان که بعدها هم امارت خلف بن احمد از نوادگان دختری عمرو لیث نیز در آنجا «حوالی 350 ق / 961 م»، سیستان را از حوزه حکومت سامانیان خارج نکرد و به این ترتیب امارت صفاریان، به عنوان یک حکومت مستقل هرگز تجدید نشد.

درست است که تا مدتها بعد، حتی در عهدی که سیستان به قلمرو غزنویان ضمیمه شد «390 ق / 1000 م»، نفوذ خاندان صفاری در آن سرزمین باقی بود و تا قرنها بعد نیز ادامه پیدا کرد، اما بار دیگر آن قدرت مستقل محلی، اعاده نشد.
شور و علاقه‏ای که عیاران سیستان، برای برقراری یک حکومت مستقل محلی در آن دیار و در تمام خراسان نشان می‏دادند، با مرگ یعقوب و اسارت عمرو فرو نشست.

قدرت عمرو و برادرش یعقوب متکی بر سر نیزه سپاهیان مزدور و شمشیر عیاران سیستان بود. زندگی این دو برادر نمونه‏ای از زندگی سربازان بود، نه فرمانروایان. در عین آن که انطباقی آهنین، افراد سپاه را به اطاعت بی چون و چرا از فرمان آنها وا می‏داشت، در همه حال همچون آحاد سپاه و در بین سربازان سر می‏کردند و از این رو محبوب لشکر بودند.

جانشینان صفاریان به شرح زیر می باشند:


طاهربن محمدبن عمرولیث
لیث بن علی بن لیث
محمدبن لیث
ابو جعفر خلف بن لیث
طاهربن حسین
خلف بن ابوجعفربن لیث

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 10:52  توسط حسين جواهری  | 

ساسانیان

 

اردشیر بابکان یا پاپکان بنیانگذار شاهنشاهی ساسانی است. اردشیر پاپکان در ۲۳ ژوئن سال ۲۲۶ میلادی در نیایشگاه ناهید تاجگذاری کرد و شاه ایران شد و ملی گرایی ایرانی را بر محور آموزشهای زرتشت احیاء کرد. با پیروی از روش اردشیر، دیلمیان و صفویان بعدا ملی گرایی ایرانی را بر محور ایراندوستی و مذهب شیعه زنده کردند. اردشیر که قبلا حکمران پارس (عمدتا فارس و کرمان) و نگهبان آتشکده آن بود پیش از تاجگذاری، به حکومت اشکانیان که بر اثر فساد داخلی رو به ضعف گذارده بودند و در برابر رومیان کوتاه می آمدند برانداخته بود.

اردشیر که بعدا رومیان را هم شکست سخت داد و از شرق واپس راند در مراسم تاجگذاری، همانند داریوش بزرگ گفت که به خواست اهورامزدا شاه ایرانیان می شود که مردمی نجیب و بزرگوار هستند و دروغ نمی گویند. مردم کرمان که اردشیر قبلا در نظر داشت آنجا را پایتخت ایران کند به منظور نشان دادن خرسندی خود از پیروزی او بر اردوان و به شاهی رسیدنش، شهری را که در آن استان ساخته بود به «اردشیر» نامگذاری کردند. این شهر که نام آن از زمان چیرگی عرب ها بردسیر تلفظ می شود پیشتر روستای کوچکی بود که توسط اردشیر عمران و توسعه داده شده و به صورت شهر درآمده بود.

روی کار آمدن اردشیر ساسانی

ساسان ، موبدی از دودمان نجبا بود بر آتشکده ی آناهیتا در شهر استخر ریاست داشت . پسرش بابک در شهر خیر در کنار دریاجه ی بختگان حکومت می کرد . بابک پس از ساسان جانشین پدر شد و خود را شاه خواند (208 م)
در این تاریخ شهر استخر به دست گوچیهر شاه بازرنگی بود . بازرنگیان در نیسایه که در جهت دیوار های سفیدش در دوره ی اسلامی بیضا نام گرفت ، سلطنت داشتند.
چون گوچیهر پادشاه بازرنگی در آن نواحی امیر بزرگ بود ، بابک برای پسرش اردشیر از وی منصب ارگبدی دارابگرد را بگرفت.
در سال ( 212م) اردشیر بر گوجهیر قیام کرد و شهر نسا ( بیضا ) را به تصرف در آورد و او را کته و به جای وی نشست.
جون بابک درگذشت شاهپور جانشین او شد . میان دو برادر یعنی شاهپور و اردشیر نزاع درگرفت. اردشیر به برادر مهتر خود حسد می برد، اما شاهپور بر اثر اتفاق بمرد و اردشیر در سال 212 میلادر به آسانی جای او نشست سپس اردشیر بر کرمان دست یافت و تا سواحل خلیج فارس پیش رفت. پس از آن شادشاهپور اصفهان را بکشت و روانه ی اهواز شد و سرانجام در جنگ سختی که بین او و اردوان پنجم در هرمزگان درگرفت ، اردوان را شکست داد و با مرگ او سلسله ی اشکانی بر افتاد ( 28 آوریل سال 224م)
پس از این نبرد پیروزمندانه به تیسفون آمد و بر تخت نشست.


نظام اداری


در رأس ادارات ساسانی بزرگفرمذار یا صدر اعظم قرار گرفته بود و عملا زمام قدرت و ادارة کشور در دست او بود . وی قراردادها و پیمانها را امضا می کرد . گاهی در جنگها فرماندهی کل را به عهده می گرفت . همة دیوانها و یا وزارتخانه ها با دبیران آنها تحت نظر وی بودند . شاید کلمة بزرگمهر تصحیف عنوان بزرگفرمذار باشد که مورخان عرب عنوان بزرگفرمذار عهد انوشیروان را به بوذرجمهر تبدیل کرده اند .
در زمان انوشیروان،کشور ایران راکه تا آن زمان مرزبانان اداره می کردند به چهار قسمت تقسیم شد و هر قسمتی را پاذگس نامیده شد و به آنها نام جهت های چهارگانه داده شد : اپاختر (شمال) خراسان (مشرق) نیمروز (جنوب) خوروران (مغرب) داد و برای هر کدام از این پاذگسها فرمانروایی تعیین کرد که او را پاذگسبان می نامیدند .
امور لشکری نیز تحت نظر سپهبدان اداره می شد و به تعداد پاذگسبانان چهارگانه ، چهار سپاهبد نیز در ایران وجود داشت . ایالات و پاذگسها را به بخشهای کوچکتری تقسیم کرده و هر قسمت را ایستان می گفتند و حاکم آن را ایستاندار می خواندند و سپس هر ایستان را به چند شهر یا ولایت تقسیم می نمودند و مرکز آن را شهرستان می گفتند .
قریه را دیه و رئیس آن را دیهسـالار می خواندند . مزارع تابع دیـه را روستـاک (روستا)می گفتند . 





 

فرهنگ و تمدن


 

دین رسمی

اردشیر بابکان چون پادشاهی از خاندان موبدان بود پس از نشستن بر تخت سلطنت دین زرتشتی را آیین رسمی ایران قرار داد و اعتقاد به ادیان دیگر را ممنوع داشت .
از دانشمندان زرتشتی که به پادشاهان ساسانی در تقویت و گسترش آن دین خدمت کرده اند ، نخست باید تنسر موبد زمان اردشیر بابکان و دیگر آذربد مهراسپندان،موبد زمان شاپور اول و کرتیر موبد زمان هرمزد و بهرام اول را نام برد .
در زمان ساسانیان به همت این موبدان بیست ویک نسک اوستای قدیم را به زبان پهلوی ترجمه کردند و آن ترجمه را زند نامیدند که به معنی تفسیر است .
چون فهم کتاب زند به سبب وجود لغات آرامی در آن مشکل می نمود سپس شرحی به زبان پارسی ساده بر زند نوشتند و آن را پازند خواندند .
اساس سیاست داخلی ساسانیان هماهنگی دین و دولت بود . چنانکه فردوسی می گوید :
چنان دین و دولت به یکدیگرند       توگویی که از بن ز یک مادرند

چو دین را بود پادشـه پاسبــان       تو این هر دو را جز برادر مخوان
 

دینهای منشعب از دین زرتشت


اصولاً همه ادیان ایرانی پیش از اسلام مبتی بر دو اصل خیر و شر یا هرمزد و اهریمن است . منتهی فرقی که با هم دارند در کیفیت و مدت آمیختگی شر با خیر است . در دین زرتشتی سرانجام خیر بر شر و هرمزد بر اهریمن غلبه خواهد کرد ولی در ادیان دوگانه پرستی دیگر چنین نیست .
هر دینی برای رهایی از شر ، فلسفه ای دارد . بعضی از متفکران دورة ساسانی که راه آسانتری برای رستگاری بشر می جستند ، چون دین مزدیسنی را جوابگوی پرسشهای خود ندیدند به بدعت در آن دین پرداخته و ادیان نوینی را بنیاد نهادند که مبنای همة آنها بر دوگانه پرستی است ، مهمترین این ادیان عبارتند از :  


 

ادیان دیگر

بجز دینهایی که ذکر آنها در پیش گذشت ، ادیان دیگری نیز مانند دین یهود و مسیحی . بودایی در بعضی از نواحی ایران رواج داشت . دین یهود بیشتر در بابـل و همدان و اصفهان ، دین مسیحی در ارمنستان و خوزستان و بین النهرین و دین بودایی در ماوراءالنهر و خراسان و بلخ رایج بود .

زبان و خط


زبان ایرانیان در دورة ساسانیان زبان پارسیک یا پهلوی ساسانی بود .
این زبان لهجه ای از زبان پهلوی اشکانی به شمار می رفت که در جنوب ایران رواج داشت .
خط ایران در این دوره مأخوذ از خط آرامی بود و به دو نوع خط پهلوی ، کتیبه ای یا گشته دبیره و خط پهلوی کتابی یا عام دبیره تقسیم می شد .
در این قرن تعدادی زیادی کلمات آرامی که شمار آنها به هزار کلمه می رسید وارد زبان پهلوی ساسانی شده بود .
برخلاف زبان فارسی که لغات دخیله عربی را به خط عربی نوشته و به همان صورت خودش می خوانند، در زبان پهلوی چنین نبود ، دبیران ساسانی لغات آرامی را که در نوشته های خود به کار می بردند ، به آرامی تلفظ نمی کردند بلکه به تلفظ پهلوی قرائت می نمودند .
مثلاً : "ملکا" می نوشتند و "شاه" می خواندند و یا "گملا" که همان جمل عربی باشد می نوشتند و "اشتر" می خواندند . یا "کدبا" می نوشتند و "دروج" یعنی دروغ می خواندند .
این شیوة نگارش را در اصطلاح هزوارش می نامند .
خط پهلوی کتابی تا سه قرن پس از اسلام در ایران ادامه داشت و در آن دوره کتابهایی به زبان پهلوی از طرف موبدان زرتشتی نوشته شده است .


هنر


از انواع هنر دورة ساسانی می توان به معماری ، مجسمه سازی و نقاشی اشاره کرد که همه ساله مقدار زیادی از آنها توسط باستان شناسان کشف می شود .

معماری
در دورة ساسانی هنر معماری نسبت به مجسمه سازی و نقاشی در درجة اول قرار داشت . آثار اولیة معماری ساسانی شباهت بسیاری به معماری دورة پارتی دارد . از بناهای ساسانی در قرن سوم میلادی ، کاخ اردشیر در فیروزآباد است .
یکی از آثار دورة ساسانی طاق کسری است که بقایای دربار معروف خسرو اول و دوم در تیسفون می باشد . این طاق اکنون در کناردجله در نزدیکی بغداد در جایی به نام سلمان پاک قرار دارد .
در فاصلة یکصد کیلومتری تیسفون قصر دستگرد قرار داشته خسرو دوم پرویز بوده است . دیگر کاخ شیرین است که خسرو دوم آن را برای زن محبوب خود شیرین بنا کرده است و هنوز آثار آن در شهری به نام قصر شیرین باقی است .
یکی از جالبترین آثار تاریخی ، غاری است که در صخره ای در طاق بستان کنده اند و شکارگاه خسرو دوم را نشان می دهد . این آثار در مدخل شهر کرمانشاهان هنوز باقی است . یکی از آنها شاپور اول را نشان می دهد که والرین در جلوی او به زانو درآمده و سیریادیس امپراتور جدید روم در حال احترام به پیش شاپور ایستاده است . در غار شاپور نیز مجسمة بزرگی از شاپور اول پیدا شده که اکنون در آن غار برپا است.

شعر و موسیقی
در ایران پیش از اسلام شعر به معنی امروزی و وزنهای عروضی عرب وجود نداشته بلکه چامه و چکامه یا اشعار ایرانی ، ترانه هایی بوده که مانند اشعار اروپایی هجایی بوده و هجاهای آنها کوتاه و بلند می شده است .
در زمان ساسانیان بویژه در عصر خسرو پرویز ، موسیقی پیشرفت بسیاری کرد و موسیقیدانـان بزرگی مانند : باربد ، نکیسا ،سرکب ، بامشاد و رامتین در آن روزگار می زیسته اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:13  توسط حسين جواهری  | 

طاهریان

طاهریان، اولین حکومت نیمه مستقل ایران‌ بعد از حمله اعراب‌ بودند.

در اوایل قرن سوم، طاهر بن حسین یکی از سرداران مامون عباسی از طرف او امیر خراسان شد و بدلیل آن که عدم اطاعت خود را از مأمون اعلام کرد، اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام در ایران تشکیل شد و حکومت او به طاهریان معروف شد. در زمان طاهریاننیشابور به پایتختی برگزیده شد.

طاهریان در جنگ با خوارج در شرق ایران به پیروزی دست یافتند و سرزمینهای دیگری مانند سیستان و قسمتی از ماورا النهر را به تصرف در آوردند و نظم و امنیت را در مرزها بر قرار کردند. گفته می‌شود که در زمان حکومت طاهریان، به جهت اهمیت دادن آنان به کشاورزی و عمران و آبادی، کشاورزان به آسودگی زندگی می‌کردند.

در زمان طاهریان قیامهای بابک و مازیار که به ترتیب در اذربایجان و طبرستان(مازندران)رخ داد باعث شد که انها را از توجه به شرق ایران باز دارد.به همین دلیل خوارج دست به شورش زدند. آخرین امیر طاهری محمد بن طاهر نیز فردی مقتدر نبود. در نتیجه حکومت طاهریان رو به ضعف نهاد و سرانجام در میانه‌های سده سوم هجری به دست یعقوب لیث سرنگون شد.

امیران خانواده طاهریان عبارت اند از:

  • طاهر بن حسین معروف به ذویمینین
  • طلحه بن طاهر
  • علی بن طاهر
  • عبدالله بن طاهر
  • طاهر بن عبدالله
  • محمد بن طاهر بن عبدالله

منبع

  • «روضة الصفا»، تألیف محمد بن خاوندشاه بلخی، تهذیب و تلخیص از دکتر عباس زریاب، تهران، ۱۳۷۳.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 8:32  توسط حسين جواهری  | 

سامانیان

حکومت سامانیان                                                                                                                

مقدمه                                                                                                                               

ابتدای امر سامانیان                                                                                                            

« دولت سامانیان که مخصوصا ً بعد از اسارت عمرولیث صفار تمام قلمرو سابق طاهریان           در   خراسان و ماوراءالنهر از جانب خلیفه به رهبران آن واگذار شد در واقع هم وراث                فرمانروایی طاهریان بود؛ هم رابطه تابعیت نسبت به خلیفه را از آنها به ارث برد       . بخارا در زمان آنها مثل نیشابور دوران طاهریان مرکز یک حکومت موروث مستقل گونه بود که امیر آن حکم فرمانروایی را از خلیفه بغداد دریافت می داشت؛ حساب خرج و دخل خزانه را به طور رسمی به دیوان خلافت پس می داد؛ در مورد جنگها و لشکرکشی هایی که در داخل یا خارج قلمرو برایش پیش می آمد خود را مسؤول خلیفه می شمرد. هر وقت خلیفۀ تازه یی روی کار می آمد خطبه و سکه را به نام او می کرد؛ هدایای بیش و کم ارزنده یی از برای او می فرستاد؛* خلیفه تازه هم ادامه حکومت او را، با اعطاء خلعت و ارسال حکم و "لوا" تمدید و تأیید می کرد. در صورت ضرورت نیز، ولیعهد او را که از جانب امیر نامزد می شد به جانشینی او تأیید می نمود. هر زمان هم امیر تازه یی، به جای امیر گذشته در بخارا به امارت می نشست خلیفه وقت برای او خلعت و فرمان می فرستاد و بدینگونه امارت او را مشروع و دریافت خراج و صدقات را از جانب او خالی از ایراد واشکال نشان می داد.
جز همین اظهار تابعیت رسمی، امیر در تمام خراسان و سیستان و ماوراء النهر درهمه چیز مستقل و مختار بود. امور حوزه فرمانروایی را به میل و اراده خویش، بی واسطه و بی دستوری خلیفه تمشیت می کرد. درایجاد نظم و استقرار عدالت به هر نحوی که مصلحت می دانست عمل می کرد. وزیران و کارگزاران زیر دست را به هر صورت که اقتضای وقت می دانست نصب وعزل می کرد، حبس یا مصادره می نمود، و می کشت یا برمی انداخت.* البته درآنچه به احوال عامه و روابط آنها مربوط می شد اجراء عدالت را به احکام آنها موکول می کرد و درجزئیات آنگونه امور مداخله یی نمی نمود. با این حال روزها و هفته ها غالبا به طور منظم به "مظالم" می نشست و درآنچه حل و فصل آن به حکم و الزام او حاجت داشت حکم می کرد. درین موارد هم به شیوه معمول عصر، احکام خود را با مشورت فقها و رعایت حکم شرع صادر می نمود و ازهرگونه حکمی که با نظر شرع مخالف بود، حتی المقدور خودداری می کرد.
به همین سبب بود که حکومت سامانیان، برخلاف صفاریان، از نظر مردم – نظر «رعیت» که امراء عصر را برای خود راعی(= چوپان) تلقی می نمود- مشروع محسوب می شد و مخالفت با آن سرپیچی ازحکم اولی الامر مسلمانان بشمارمی آمد و کسانی از داعیه داران که پای بند شریعت بودند و خود را متعهد به اطاعت از خلیفه می دانستند، ازشرکت در هرگونه توطئه یی که بر ضد آنها بود خودداری می کردند. چون حکومت آنها مورد تأیید خلیفه بود دسته های مطوعه و غازیان اطراف و نواحی، همواره به ضرورت دفاع از «ثغر»ها ی اسلام، آماده مقابله با هر حادثه یی بودند که قلمرو آنها را ازخارج تهدید می کرد. بدینگونه هرجا امیر بخارا از جانب ثغرها، که در آن ایام مسکن ترکان غیرمسلمان در نواحی شرق ماوراءالنهر بود، احساس تهدید می کرد و دفع تهدید را در پیشرفت در داخل قلمرو دشمن می یافت، متشرعه ولایت به خاطر «جنگ مقدس» درکنار سپاه او داوطلبانه و بی اکراه برای غزو و جهاد با کفار آمادگی خویش را نشان می دادند.
این شیوه فرمانروایی، در استقرار امنیت و ثبات به سامانیان کمک کرد و آنها را در تأمین هدف دیگر خویش که احیاء فرهنگ ایرانی در محدوده توافق با شریعت بود، مجال توفیق داد. درچنین اوضاع و احوال بود که بخارا، به گفته ثعالبی آشیانه جلال، کعبه دولت و مجمع بزرگان عصر شد و اینکه دولت آنها نماینده رسمی قدرت خلافت در تمام خراسان و ماوراءالنهر بشمار می آمد البته مانع از توجه آنها به ضرورت احیاء فرهنگ ایرانی در قلمرو خویش نشد اما ریشه اشرافی و فئودال گونه آنها هم که تبارقوم را به خاندانهای قدیم می رساند،* دولت ایشان را از گرایش های شدید عربی که در آن ایام بین عامه اهل خراسان حکمفرما بود مانع می آمد. درعین حال تعهد آنها در تأمین امنیت و عدالت نیز که لازمه حمایت رسمی خلیفه ازآنها بود، امراء بخارا را بالطبع مدافع و حامی منافع طبقات عامه قرار می داد و به الزام انضباط بر عمال و حکام و امراء زیردست وامی داشت.
سامانیان که منسوب به سامان خداة نام، دهقانی زرتشتی از نواحی بلخ و مالک قریه یی سامان نام در آن نواحی بودند از زمان اقامت مأمون در خراسان، اندک مدتی قبل از روی کار آمدن طاهریان، در قسمتی از ماوراءالنهر حکومت های مستقل گونه کوچکی را که به اشارت خلیفه به انها واگذار شده بود به عهده داشتند و نست خود را – ظاهرا نه از اوایل حال بلکه در دنبال کسب قدرت – به بهرام چوبینه سردار معروف عهد ساسانیان می رساندند. این دهقان زرتشتی که در اواخر عهد اموی مقارن دوران امارت اسدبن عبدالله قسری(121) در خراسان، به آیین اسلام درآمد،* با این والی عرب دوستی به هم رساند و پسری را که بعداز آن برایش به دنیا آمد به دوستی این عرب اسد نام نهاد اما خود او بعدها ظاهرا به دعوت ابومسلم پیوست و در خراسان ازهواخواهان خلافت عباسیان گشت. پسرش اسد در اواخر عهد خلافت هارون به این خلیفه خدمت هایی کرد- که او را درنزد وی مورد توجه ساخت.- پسران او هم در قیام رافع بن لیث به والی خراسان هرثمة بن اعین(191) کمک هایی کردند که نشان دوستی نسبت به خلیفه بود. در مدت اقامت مأمون در خراسان نیز پسران اسد با خدمات خویش توجه وی را جلب کردند ازین رو غسان بن عباد والی خراسان، به توصیه و اشارت مأمون حکومت هایی را در نواحی ماوراءالنهر به آنها واگذاشت(204)در سرقند، فرغانه، چاچ و هرات.
در عهد امارت طاهریان هم، اولاد اسدبن سامان خداة و مخصوصا فرزندان احمدبن اسد نیابت حکومت آل طاهر را در آن نواحی همچنان حفظ کردند.* مقارن دوران قیام یعقوب لیث و برادرش عمرولیث صفار، تقریبا تمام ماوراءالنهر در دست دو تن از نوادگان اسدبن سامان خداة بود: نصربن احمد(261) و برادرش اسمعیل بن احمد(271) که در آغاز از جانب طاهریان و بعدها بلاواسطه از جانب خلیفه بغداد ولایات ماوراءالنهر را، دور از دسترس رویگرزادگان سیستانی، تحت فرمان داشتند. وقتی خلیفه به درخواست و اصرار عمرولیث صفار که خود را به حق وارث و صاحب واقعی قلمرو طاهریان می دانست ماوراءالنهر را هم که در عهد طاهریان، لااقل به صورت اسمی، جزو حوزه حکومت آنها محسوب می شد به صفار سیستان داد، پنهانی اسمعیل بن احمد را که بعد از برادرش نصربن احمد (279) فرمانروای مستقل ماوراءالنهر به شمار می آمد و آن نواحی از جانب خلیفه المعتضد به وی واگذرا شده بود نیز به مقاومت درمقابل مدعی تشویق کرد لاجرم بین صفار جهانجوی و امیر سامانی کشمکش درگرفت و دربرخوردی کوتاه که درحوالی بلخ بین سپاه آنها روی داد عمرولیث دستگیر شد و خلیفه هم تمام حوزه امارت طاهریان را که از عهد یعقوب به دست صفاریان افتاده بود به قلمرو سامانیان که تا آن ایام محدود به ماوراءالنهر بودالحاق کرد و ازآن پس اسماعیل بن احمد امیربخارا شد و اخلاف او با حفظ امارت ماوراءالنهر امیر خراسان خوانده شدند(287).»[1]
نزاع نصر و اسماعیل با یکدیگر در275

به گفته مورخین « اسماعیل مدتها از جانب برادر بزرگتر به رفق و عدل در بخارا حکومت می کرد و پیوسته دررعایت احترام نصر جاهد بود تا آنکه رافع بن هرثمه - چنانکه در تاریخ صفاریان گذشت – درخراسان خروج نمود و در ایامی که بر نیشابور و خراسان شمالی مسلط بود به حکم مجاورت با اسماعیل طرح دوستی انداخت و صفای بین اثنین تا آنجا بود قوی شد که دوستی به اتحاد مبدل گردید و پیوسته مابین دو جانب مراسلات مودت آمیزی رد وبدل می شد.*
جماعتی از بد اندیشان این صفای کامل را در چشم نصر، نشانه اتحاد علی رغم او جلوه دادند و گفتند که اسماعیل درخیال است که به کمک رافع تو را از سمرقند براندازد و امیر مستقل کل ماوراءالنهر گردد.
این سعایت در نصر مؤثر افتاد و سپاهی گران به جانب بخارا فرستاد و اسماعیل چون یارای مقابله با برادر نداشت، رسولی روانۀ حضور رافع کرد واز او مدد خواست. فرستاده اسماعیل از ملاقات رافع چنین دریافت که او به جای یاری امیرسامانی عازم سمرقند است به نام خود و دراین صورت ممکن است که مخدوم او امیراسماعیل بالاخره دست نشانده رافع بن هرثمه گردد. به همین جهت - فرستادۀ اسماعیل - به تدبیر، رافع را ازخیال حرکت به ماوراءالنهر منصرف ساخت و به او چنین فهماند که مصلحت درآشتی دادن دو برادر است. رافع هم در این زمینه سعی بسیار کرد و نزاع نصرو اسماعیل موقتا از میان برخاست لیکن صفای اول برنگشت و دو برادر همچنان نسبت به هم بدگمان بودند چنانکه اندکی بعد باز آتش نفاق زبانه کشید و این دفعه کاربه جنگ منتهی گردید.* نصر با لشکری آماده ا زسمرقند به بخارا تاخت تا اسماعیل را از آنجا براند لیکن در جنگی که در پائیز 275 در نزدیکی بخارا اتفاق افتاد نصر مغلوب و اسیر شد و اسماعیل برادر را به این حال به بخارا آورد.
در رسیدن به بخارا اسماعیل برادر بزرگتر را بر تخت نشاند و خود چون چاکری درخدمت او ایستاد و به قدری در احترام و تعظیم برادر مبالغه کرد که نصر پنداشت اسماعیل او را تمسخر می نماید. آنگاه او را با همراهانی فراوان به سمرقند فرستاد وهنگام وداع به او گفت که من کماکان در بخارا به نیابت تو باقی خواهم بود و قدم از طریق چاکری و فرمانبرداری فراتر نخواهم گذاشت.
نصر به سمرقند برگشت و تا سال 279 که وفات یافت با برادر در مقام دوستی و یگانگی برقرار بود و چون مُرد،* اسماعیل سمرقند را هم به قلمرو خود ضمیمه نمود و امیر مستقل تمام ماوراءالنهر گردید.»[2]
1- اسماعیل بن احمد(279-295)

« امیر اسماعیل بن احمد را معمولا مؤسس دولت سامانی می دانند زیرا که پس از مرگ برادر بزرگتر بر سراسر ماوراءالنهر امارت یافته و سایر امرای جزء سامانی فرمان او را گردن نهاده اند بخصوص که او درایام امارت خویش ممالک سامانی را وسعت بخشیده و خراسان و گرگان و طبرستان و سیستان و ری و قزوین را هم بر قلمرو سابق خود اضافه کرده است.
اسماعیل قبل از وفات برادر و پس ازمرگ او اکثر اوقات خود را با کفار حدود شمالی بلاد سامانی به جهاد و غزا می گذرانده، چنانکه در سال بعداز فوت نصر یعنی در 280 با یکی از خانان ترکستان به جنگ پرداخت و پس از غلبه بر او پدر و زوجه اش را به اسیری به سمرقند آورد و غنایم کثیری در این واقعه نصیب لشکریانش شد تا آنجا که به هرکدام قریب هزار درهم رسید.*
وقایع دورۀ امارت امیراسماعیل سه رشته است:
1- جنگ او با عمرولیث صفاری ودست یافتن او بر عمرو در سال 287.
2- جنگ او با محمدبن زید داعی و لشکرکشی او به توسط محمدبن هارون سرخسی به گرگان و طبرستان در همین سال 287 که منتهی به قتل داعی و فتح گرگان و طبرستان و ضمیمه شدن این نواحی به بلاد سامانیان گردیده.
3- لشکرکشی او به عزم دفع محمدبن هارون که پس از یک سال و نیم حکومت در طبرستان از جانب اسماعیل در288 بر مخدوم خود عاصی شده بود. درنتیجه این لشکرکشی اسماعیل ری و قزوین راهم به تصرف خود آورد.
اسماعیل پس ازمراجعت ازری و قزوین به ماوراءالنهر، بقیه ایام خود را صرف جهاد در طرف توران کرد و چند نوبت به آن سمت تاخت و هر بار اسرا و غنایم بسیار گرفت و به این حال بود تا در صفر 295 دار دنیا را وداع نمود.»[3]
« - اینکه دوران امارت این بنیانگذارواقعی سلسله سامانیان را مورخان نزدیک به عصر او غالبا همچون نمونه یی از حکومت عدل و عقل و تدبیر توصیف کرده اند ممکن است ناشی از بیزاری و نفرتی باشد که نسبت به حکومت یاغی گونه صفاریان دراذهان اهل ماوراءالنهر ریشه گرفته بود با بدان سبب که این مورخان دوست داشته اند بنیانگذار این سلاله دوستدار و تابع خلیفه عصر را ازهر حیث شایسته نیل به چنان مرتبه یی نشان دهند.*- با این حال از شواهد وقراین برمی آید که آن حسن ظن ها هم نباید از واقعیت ها دور بوده باشند.»[4]
« به هرحال اسماعیل سامانی گذشته ازشجاعت و همت و جوانمردی، مردی بسیار پرهیزکار و خداترس و دیندارو لشکریانش شب و روز به خواندن دعا و نماز و عبادت اشتغال داشتند و خود او نیز سعی داشت که جنگهای او همه جنبه جهاد و غزا داشته باشد و به همین جهت است که بعضی از مورخین اسماعیل را سالار غازیان نامیده اند .
در باب پرهیزکاری و عدالت و بی طمعی و سلامت نفس اسماعیل حکایات عدیده منقول است. سیاست او در لشکریانش بی اندازه بود و سپاهیان او که همه به همین سیره بار آمده بودند، بی اجازه امیرسامانی و از بیم موأخذۀ او جرأت هیچ گونه تجاوز و تعدی به مال مردم نداشتند.*
این امیر برای احقاق حقوق مردم و دفع مظالم در بخارا دیوانخانه و داوران مخصوص داشت و همیشه در سفرها جماعتی ازقضات عدل با او همراه بودند تا اگر در طی طریق نیز احتیاجی دراین باب روی کند، قطع و فصل مرافعات دچار اشکال و وقفه نگردد و بر طبق شرع حکم اجرا شود چنانکه در طبرستان پس از غلبه او بر محمد بن زید علوی به همین وجه عمل کرد و اموالی را که ازمردم به غصب گرفته شده بود به تصرف ایشان بازداد.
درنتیجۀ همین سیرتها ی نیکوست که معاصرین اسماعیل او را لقب امیر عادل ملقب ساخته اند و چون مُرد او را همیشه به نام امیر ماضی یاد می کردند.
اگرچه اسماعیل مردی بی آلایش و متدین بود و نسبت به علمای دین احترام فوق العاده داشت لیکن به علت تعصب تمام در مذهب تسنن در حقیقت چاکر صمیمی ودست نشاندۀ مطیع خلفای عباسی بودو به همین علت او و جانشینانش هیچ گاه آن احساسات ایران دوستی و استقلال خواهی که در صفاریان و دیالمه بود،* در آنها نبود بلکه برخلاف، به دستور خلفای عباسی با این گونه ایرانیان که زیر بار خلیفه نمی رفتند و با اختیار مذاهبی غیر از مذهب رسمی دربار بغداد قیام می کردند همه وقت درنبرد بودند و می کوشیدند تا ایشان را براندازند. چنانکه با علویان طبرستان و صفاریان به همین وضع رفتار نمودند و چند بارشوکت از دست رفتۀ خلفای عباسی را ایشان بر سر مقام اول بازآوردند.»[5]

2- ابونصر احمدبن اسماعیل(295-310)

پس از فوت اسماعیل ،« پسرش ابونصر احمد بعداز وی در بخارا به امارت نشست. او بلافاصله مورد تأیید و شناخت خلیفه واقع شد واز جانب وی - در ربیع الاخر 295- خلعت و فرمان دریافت. اما امارت او از همان آغاز با مخالفت عم وی اسحق بن احمد مواجه شد که در سمرقند فرستاد و او را مغلوب و دستگیر کرد. معهذا دوران فرمانروایی او شش سال بیش طول نکشید و درین مدت هم اوقاتش صرف دفع فتنه های داخلی بود. ری را که - در سال 297- بر وی شوریده بود تسخیر کرد اما غلبه بر سیستان - در سال 300- که به تحریک صفاریان با به هواداری آنها سر به شورش برداشت به آسانی برایش ممکن نشد و مجبور به لشکرکشی های طولانی گشت.* قیام ناصرکبیر، معروف به اطروش هم که طبرستان را بر او شوراند روزهای آخر فرمانروایی کوتاه او را تیره کرد. وقتی برای دفع این شورش از بخارا عزیمت جرجان کرد، درنزدیک آموی به دست غلامان خویش - در جمادی الاخر301- کشته شد که بعداز مرگ او را امیرشهید خواندند.
ظاهرا توجه خاصی که او نسبت به علما داشت واعتمادی که به اهل دیوان نشان می داد محرک این غلامان - یا سرکردگان آنها- در اقدام به قتل وی بوده باشد. از قراین برمی آید که سرکردگان سپاه هم از خشونت و استبداد او ناخرسندی داشته اند و علاقه او را به اهل علم به عنوان نوعی بی اعتنایی و بی اعتمادی درحق خویش تلقی می کرده اند.»[6]
با توجه به منابع تاریخی،می گویند:« احمد برخلاف پدر مردی ضعیف النفس بود و به کار ملک زیاد توجهی مبذول نمی داشت و به شکار بیشتر مایل بود تا به راندن مصالح کشور به همین جهت تدبیر امور بیشتر به دست ابوالفضل بلعمی و سران سپاهی مانند، حسین بن علی مرورودی و سیمجور می گذشت.- وحتی – چنین مشهور است که چون نامۀ ابوالعباس محمدبن صعلوک والی طبرستان دایر بر قیام ناصر کبیر به او رسید چنان متزلزل شد که از خدا طلب مرگ کرد و از قضا در همان ایام هم در شکارگاه چندتن ازغلامان او را در جمادی الاخر سال 301 کشتند.»[7]

3- نصربن احمد(301-331)

« درخشان ترین دوران فرمانروایی آل سامان دوران امارت پسر احمدبن اسماعیل، نصربن احمدابو عبدالله جیهانی" و "ابوالفضل بلعمی"،* آغاز فرمانروایی وی را ازتزلزل و بی ثباتی ایمن ساخت. بود که هنگام جلوس کودکی هشت ساله بود و سی سال و سه ماه بر ماوراء النهر و خراسان حکمروایی داشت. با آنکه پدرش احمد به تحریک و توطئۀ سران سپاه کشته شده بود حمایت دیوانیان و سعی و تدبیر وزیرانی چون "
امیر خردسال بعدها به کمک این وزیران در حمایت اهل ادب و احیاء فرهنگ ایرانی هم سعی قابل ملاحظه یی نشان داد که تشویق "رودکی" به نظم کردن "کلیله و دمنه" یک نمونۀ آن بود.
در آغاز کار، وزیرش ابوعبدالله جیهانی به کمک سپهسالار حمّویةبن علی کوسه اداره امور را تحت نظم درآوردند. شورش ها و توطئه هایی را که در آغاز وی روی داد با قدرت فرونشاندند. درواقع در همان آغاز امارت وی باز اسحق بن احمد عم پدرش در سمرقند به دعوی امارت برخاست اما به وسیله حمّویه مغلوب شد و با این حال باز مورد عفو واقع گشت.
شورش دیگری به رهبری حسین بن علی مرورودی در نیشابور رخ داد که ظاهرا اسماعیلیه خراسان در پشت سر وی بودند. این شورش هم به وسیله احمدبن سهل بن هاشم بن کامکاربلخ بود، فرو نشست. اما خود احمد تقریبا بلافاصله سر به شورش برآورد که سپهسالار حمویه آن را دفع کرد.* که از دهقانان خراسان و از خاندانهای اشرافی
آرامشی که بعد ازین وقایع در قلمرو آل سامان به وجود آمد ده سال طول کشید و درین مدت نصربن احمد که سالهای کودکی را پشت سر گذاشته بود زمام کارها رابه دست گرفت. شورشی که درین ایام درفرغانه به وسیله الیاس بن اسحق درگرفت هرچند نواحی شرقی قلمرو نصر را یکچند دچار اغتشاش کرد، سرانجام به پیروزی وی خاتمه یافت. الیاس هم مورد عفو واقع شد و به دربار بخارا بازگشت. چندی بعد، وقتی نصر برای تنظیم امور خراسان و دفع تحریکات علویان طبرستان به نیشابور رفته بود در بخارا فتنه هایی روی داد که ظاهرا دیالمه، اسماعیلیه و بعضی غازیان حرفه یی در آن دست داشتند و چون برادران کوچک نصر هم که وی آنها را از بیم طغیان در قهندز شهر حبس کرده بود به ماجرا پیوسته بودند، رفع فتنه دشوار شده بود. با اینهمه به تدبیر وزیر ابوالفضل بلعمی، ماجرا خاتمه یافت و غوغا فرونشست. اما دنبالۀ فتنه، در نیشابور به صورت یک قیام ضد خلافت - تمایلات شیعی- درآمد که نصر هم در فرونشاندش خشونت و قاطعیت زیادی نشان نداد.*
- از آنجا که- این طرز رفتار نصر با این شورشگر مدعی که یک علوی شیعی مذهب بود، با سلیقه فقیهان سنی بخارا موافق نیفتاد و آنها را از وی بشدت ناراضی کرد. ظاهرا ً در دربار بخارا دودستگی هایی پیدا شده بود و فقهای ولایت به جناح مخالف نصر پیوسته بودند.
- اینکه دعوتگران اسماعیلی در همین ایام عده یی از نزدیکان امیرنصر و خود او را به آیین خویش جلب کرده باشند و نصر هم به درخواست آنها خونبهای یک تن از رؤساشان را که در زندان بخارا مُرده بود به خلیفۀ فاطمی پرداخته باشد، افسانه یی مبالغه آمیز به نظر می رسد- اما اظهار تمایل او به اقوال دعوتگران شیعه ممکن است یک تدبیر سیاسی وی برای جلوگیری از توسعۀ قدرت و نفوذ فقها بوده باشد که در مقابل اصلاحات او یا گرایشی که به احیاء فرهنگ ایرانی داشت به مخالفت ایستاده بودند.* به هر حال روایت بدانگونه که نصر را به نحو بارزی به گرایش های ضد سنی متهم می کند در مآخذ رسمی و اقوال مورخان قدیمتر نیست و آنچه نیز در روایات دیگر هست ناشی از دودستگی هایی به می رسد که در اواخر عهد نصر، فقها را در جرگۀ مخالفان او قرار داده بود. چیزی که مسلّم به نظر می رسد پیروزی جناح مخالف است که سرانجام تحریک و تهدید آنها وی را وادار کرد به نفع پسرش از امارت کناره گیری و روزهای آخر عمر را در عزلت وعبادت بگذراند.* نصر در سالهای آخر عمر به بیماری سل دچار بود – و شاید بدخویی ناشی از نومیدی و رنجوریش عدۀ زیادی از درباریان را هم از وی رنجانده بود-. به هر حال هنگام مرگ عمرش به چهل سال نمی رسید. سیزده ماه آخر این عمر بالنسبه کوتاه را هم به علت شدت بیماری به الزام و تهدید جناح مخالف از دخالت در امور کناره گیری گرفته بود. نصربن احمد بعداز وفاتش امیر سعید خوانده شد.»[8]

4- نوح بن نصر(331-343)

« بعداز نصربن احمد، پسرش نوح بن نصر که در ماه های آخر حیات پدر هم زمام اموررا دردست داشت، در شعبان 331 به امارت رسید.* خلیفه هم برایش خلعت و فرمان فرستاد. وزارتش به یک تن از فقها، نامش فقیه ابوالفضل محمد السلمی و معروف به حاکم جلیل رسید و این نکته نیز غلبه جناح طرفدار فقها را در دو دستگی های اواخر عهد نصر تأیید می کند. با وزارت او سرداران نصر بعضی درباریان او مورد اتهام و سوءظن قرار گرفتند و غالبا برکنار شدند.
آثار انحطاط قدرت سامانیان از همین عهد نوح بن نصر و تسلیم شدنش به خواستهای فقها آغاز شد. اوقات وزیرش بیشتر به عبادات یا تظاهر به آن صرف می شد، لاجرم کارهای حکومت مهمل ماند یا از مجرای درست انحراف یافت. سپاه ناراضی، خزانه تهی و شورش ها متواتر گشت. ابوعلی چغانی سپهسالار که در مدت امارت نصر خدمتهایی در دفع مخالفان او انجام داده بود، در آن ولایت سر به شورش برآورد. در بین سرکردگان سپاه زمزمه ناخرسندی ها آغاز شد. سپاه که مدتها از دریافت حقوق - یستگانی – محروم مانده بود آمادۀ شورش گشت. یک بار حکومت ناچار شد مالیات و خراج آینده را پیش از وقت و به عنوان وام از مردم وصول کند- واین راه حل فقیهانه بود که در مردم موجب بروز ناخرسندی گشت.- جبهۀ مفتیان عدم توانایی خود را در ادراۀ امور نشان داد. *چیزی که از نفوذ و دخالت آنها عاید مملکت شد، ضعف خزانه، افزونی مالیات ها و شکایت و ناخرسندی عامه و لشکریانش بود.
بالاخره نازضایی سپاه و نفرت عامه ازحکومت مفتیان منجر به شورش سپاهیان بر حاکم جلیل شد. شورشیان، وزیر را به اتهام همدستی یا سازشکاری با ابوعلی چغانی و بیشتر به علت تأخیر در پرداخت مواجب در سال 335 کشتند با خواری و اهانت بسیار. با اینهمه، شورش لشکرو تحریکات ابوعلی چغانی بر ضد نوح همچنان ادامه یافت و نوح یکچند قدرت را از دست داد. به سمرقند گریخت و بخارا را به دست شورشیان - سپاهیان یاغی – رها کرد. با این حال، در اندک زمان مسلط شد، شورشیان را که عده یی از امیرزادگان خاندان وی از جمله برادر خود وی و عم پدرش هم با آنها یار بودند کیفر سخت داد و بعضی از آنها را کور کرد یا کشت. *اما به ابوعلی دست نیافت و او همچنان تحریک و تهدید خود را بر ضد دربار بخارا ادامه داد حتی از بلخ به بخارا لشکر کشید و با آنکه شکست خورد حکام وامراء اطراف را به شدت بر ضد نوح تحریک کرد. بالاخره نوح خود را به دلجویی و دوستی ناچار یافت. ابوعلی دوباره به عنوان والی و سپهسالار خراسان به آن ولایت بازگشت.* اما چون صلح او با آل بویه مورد تأیید نوح واقع نشد، معزول گشت. نوح حاکم تازه یی که نامش بکربن مالک فرغانی بود برای خراسان فرستاد. چندی بعد هم خود او در بخارا – در ربیع الثانی 343- درگذشت. بعداز مرگ، او را امیرحمید خواندند.
در پایان دوران فرمانروایی او برخلاف سالهای آغازین آن، قدرت واقعی در دست سرکردگان سپاه بود. جناح مفتیان دیگر قدرت خود را از دست داده بود و در نظر عام خلق هم اعتبارسابق را نداشت. سرکردگان سپاه که دربار بخارا به شدت تحت نفوذ آنها بود هر یک برای جانشینی او یک تن از پسرانش را حمایت کردند.»[9]
5- ابوالفوارس عبدالملک بن نوح(343-350)

« بعداز او،پسرش عبدالملک امارت یافت اما سرکردگان سپاه همچنان ناخرسند ونگران باقی مانده بودند.بکربن سپهسالار خراسان که عبدالملک هم او در حکومت آن ولایت ابقا کرد. در بخارا بر دست البتکین سرکردۀ عده ای از سپاهیان ناراضی کشته شد.* اختلاف بین ترکان سپاه با دیوان که می خواستند سپاه را هم تحت نظارت خویش درآورند شدت یافت. محمدبن عزیر که وزارت از جانب عبدالملک به وی واگذار شده بود ناچار به کناره گیری شد. اینکه بعدازآن وزارت به ابوجعفر عتبی و حکومت خراسان به ابوالحسن سیمجور داده شد، ضعف عبدالملک را در مقابل قدرت سپاهیان نشان داد. در تمام این عزل و نصب ها دست پنهانی البتکین که سرکردۀ غلامان ترک بود، در کار بود اما هیچ یک ازین عزل و نصب ها موجب خرسندی سپاه نشد. با کنار نهادن آنها عبدالملک کوشید تا خود را از سلطۀ البتکین برهاند. عتبی را به اتهام اسراف در خرج - در سال 348- و سیمجور را به سبب اجحاف هایی که در خراسان کرده بود - در سال 349- کنارگذاشت. اما دربار و دیوان سامانیان درین ایام به شدت دستخوش مطامع غلامان ترک و سرکردگان سپاه بود و رهایی ازسلطۀ البتکین برای عبدالملک ممکن نشد. امارت خراسان را بعداز سیمجور به ابومنصور محمدبن عبدالرزاق داده بود که یک سردار و یک دهقان نام آور خراسان بود. اما چندی بعد، برخلاف میل قلبی خویش وی را از امارت آنجا برکنارکرد. هرات و حکومت خراسان را به البتکین داد. وزارت هم به ابوعلی بلعمی داده شد که در واقع متحد یا دست نشاندۀ البتکین بود.* در همین اوقات عبدالملک، در بازی چوگان اسب افتاد و د ر شوال 350 هلاک شد و تخت بخارا خالی ماند. عبدالملک را بعداز مرگ امیر رشید[10] خواندند.»
نصربن عبدالملک

« بعداز وی، بلعمی وزیر به اشارت البتکین حاکم هرات پسرش نصربن عبدالملک را به امارت برداشت. اما این انتخاب با تأیید و قبول بزرگان مواجه نشد. منازعات و اختلافات تجدید شد حتی سرای امارت عرضۀ غارت و طعمۀ حریق گشت. و نصربن عبدالملک برکنار شد.»[11]
6- ابوصالح منصوربن نوح(350-366)

« به الزام ابوالحسن فایق- یک سرکردۀ دیگر از غلامان خاصه – ابوصالح منصوربن نوح برادر عبدالملک به امارت انتخاب شد.* البتکین که دربار و سپاه بخارا بر ضد خود دید از صحنۀ رقابت با امراء کنار کشید، از خراسان خارج شد و از راه طخارستان به غزنه رفت- جایی که بعدها اخلاف وی امارت غزنویان را در آنجا بنیاد نهادند. در بخارا قدرت به دست فایق خاصه افتاد- که از کودکی مصاحب و مربی ابوصالح منصوربود و در وجود او نفوذی تمام داشت. بلعمی هم چون با فایق کنار آمد تا پایان عمر - به سال 363- وزارت خود را حفظ کرد و سابقۀ اتحاد با البتکین مانع از ادامۀ وزارتش نشد.* حکومت خراسان هم باز به ابومنصور محمدبن عبدالرزاق داده شد و دربار بخارا او را به تعقیب البتکین واداشت که توفیقی نیافت. ابومنصور هم، که شاهنامۀ منثوردیالمه پیوست و با وشمگیر زیاری که در آن ایام به سامانیان پیوسته بود در افتاد و او (وشمگیر) لشکر به جنگ ابومنصور عبدالرزاق برد و او را عرصه هلاک ساخت. در سال 351 سیمجور هم که تقریبا تا پایان عمر - 377- در خراسان باقی ماند این بار بهانه یی برای شکایت و ناخرسندی عامه باقی نگذاشت و در آن ولایت امنیت و عدالت برقرار کرد. وی به کمک ابوجعفر عُتبی که با ابوعلی بلعمی شریک بود کوشید تا بین و دیلمیان رابطۀ تفاهم برقرار سازد و بدینگونه به سعی او با ایجاد رابطۀ خویشاندی بین دو خاندان، و با پرداخت مبلغی سالانه از جانب دیالمه به دربار بخارا از تجدید منازعات اجتناب شد. باقی مدت فرمانروایی منصور در آرامش نسبی گذشت. فقط با خلف بن احمد به امر او در خراسان تدوین شد چون احساسات ملی داشت و از حکومت سامانیان که به دست غلامان ترک افتاده بود مأیوس و ناخرسند بود به سامانیان فرمانروای سیستان که با وی از در دشمنی درآمده بود درگیری پیدا کرد، که آن نیز به نوعی آشتی انجامید.*
فرمانروایی ابوصالح منصور شانزده سال بیش نکشید. بعداز وفاتش در شوال 366 او را امیر سدید خواندند. ترجمۀ تفسیر و تاریخ طبری به نام او موشح شد، وزیرش ابوعلی بلعمی در ترجمۀ آنها نظارت داشت. ترجمۀ تاریخ - تاریخ بلعمی - هم به وسیلۀ خود او انجام شد.»[12]
7- ابوالقاسم نوح (نوح بن منصور)(366-387)

« بعداز ابوصالح منصور، پسرش ابوالقاسم نوح - نوح بن منصور- به امارت نشست که چون در هنگام جلوس سیزده سال بیشتر نداشت زمام کارها به دست مادرش افتاد. بعدها چون دوران سرپرستی مادر را پشت سر گذاشت برای تحکیم موضع خود در مقابل مدعیان خاندانی با ابوالحسن سیمجور حاکم خراسان و با ابوالحارث فریغونی حاکم ولایت جوزجانان طرح خویشاندی سببی ریخت. ابوالحسن عُتبی را هم به وزارت برگزید - هرچند ابوالحسن سیمجور والی خراسان که درین ایام ناصرالدوله خوانده می شد با وزارت وی مخالف بود- . وزارت عتبی با وجود جوانی وی با درایت و تدبیر همراه بود.* وی دردربار بخارا از توسعۀ نفوذ سران سپاه جلوگیری کرد و چون به حاجب ابوالعباس تاش که مورد اعتماد وی تا حدی رقیب ابوالحسن سیمجور بود توجه بیشتری نشان داد، خشم وناخرسندی ناصرالدوله را بر ضد خود برانگیخت.
ابوالحسن عتبی، ناصرالدوله سیمجوری را با وجود خویشاوندی که با امیر نوح داشت از امارت خراسان معزول کرد و حکومت خراسان را به ابوالعباس تاش که از پروردگان خاندان خویش بود سپرد، و او را حسام الدوله خواند. فایق خاصه را هم به جنگ آل بویه که ناصرالدوله بین آنها و با آل سامان پیمان عدم تعرض بسته بود مشغول داشت. با آنکه فایق و ناصرالدوله پنهانی بر ضد او متحد شدند، عتبی با اعتماد بر حسام الدوله تاش در دربار قدرت بی معارض یافت و با کفایت و با درایت کم مانند که داشت تفوق دیوان را بر درگاه که جناح سپاهیان از آنجا تقویت می شد تحقق داد. اما خود او چندی بعد بر دست "غلامان ملکی" که مزدور فایق و ناصرالدوله بودند در سال 372 به قتل آمد و با مرگ او ابوالقاسم نوح - امیر بخارا- از وجود از وجود وزیر با کفایتی که ممکن بود او را از نفوذ فاجعه انگیز سرکردگان سپاه نجات دهد محروم ماند. *وزارت به عبدالله بن محمدبن عُزیر رسید که با حسام الدوله تاش و ابوالحسن عتبی دشمنی دیرین داشت و چون می دانست تاش، وی و محرکان قتل عتبی را تحت تعقیب قرار خواهد داد، تاش را هم از حکومت خراسان معزول کرد و خراسان را باز به ناصرالدوله سیمجور داد. بدینگونه دربار بخارا، با وزارت عبدالله بن محمدبن عزیر، دستخوش مداخلۀ دایم ناصرالدوله و فایق شد.* تاش چون نتوانست یا نخواست با وضع جدید دربار کنار بیاید خراسان را ترک و به آل بویه پیوست. فایق هم که درین ایام والی بلخ و نامزد حکومت خراسان بود از عهدۀ همکاری با ابوعلی سیمجوری که بعداز مرگ پدر - 377- در خراسان صاحب قدرت بود برنیامد، چون از سپاه سیمجور شکست خورد، عزیمت بخارا کرد و چون از عهدۀ مدافعان آنجا هم برنیامد به بغراخان تُرک، سرکرده خاندان ایلک خانیان پیوست و او را به تسخیر بخارا تشویق نمود. با این حال چون ابوعلی سیمجوری هم ، که بر نوح شوریده بود، از ارسال خراج به بخارا خودداری کرده بود برای براندازی نوح با بغراخان درساخته بود، فایق با نوح از در دوستی درآمد و به بخارا برگشت. از جانب نوح نیز به دفاع بخارا و مقابله با سپاه بغراخان مأمور شد اما شکست خورد و بخارا در ربیع الاول 382 به دست بغراخان افتاد.*
با این حال غلبۀ بغراخان بر بخارا طولی نکشید. فاتح بخارا چندی بعد در آنجا بیمار شد و چون درراه بازگشت درگذشت- به سال 382- نوح دوباره به بخارا بازگشت. اما این بار اتحاد بین فایق و ابوعلی سیمجور را همچنان مایۀ تهدید بخارا یافت و برای رهایی از تهدید آنها به سبکتکین امیر غزنه - که داماد البتکین و خود نیز از غلامان سابق دربار سامانیان بود- متوسل گشت. سبکتکین درین ایام فرمانروای غزنه بود و در نواحی شرقی آنجا هم فتوحات درخشان کرده بود.* وی ابوعلی سیمجور را - که بعداز غلبه بر خراسان خود را عمادالدوله المؤید من السماءناصرالدوله وپسرش محمود را سیف الدوله می خواند- و نیز متحدان او را که به تهدید نوح برخاسته بودند به کمک پسر خود محمود و با یاری ابوالعباس مأمون فرمانروای خوارزم در حدود هرات- در رمضان 384- شکست سخت داد و آنها را منهزم کرد. نوح بعد ازین فتح، سبکتکین را خواند. نسبت به ابوالعباس خوارزمشاه اظهار سپاس کرد، قسمتی از متصرفات سیمجوریان را به او واگذاشت. حکومت خراسان را هم به سیف الدوله محمود داد.
اما خان ترکستان، ایلک خان که بعداز بغراخان به سرکردگی ترکان مسلمان نواحی شرقی ماوراءالنهر رسیده بود، باز به دعوت و تحریک فایق عازم فتح قلمرو سامانیان شد. نوح برای دفع وی بار دیگر از سبکتکین و پسرش محمود استمداد کرد اما کار به صلح انجامید. نواحی سیحون از جانب سامانیان به ایلک خان واگذار گردید،* فایق هم مورد عفو واقع شد و حکومت سمرقند یافت. حریف و رقیب او ابوعلی سیمجور از بخارا نزد سبکتکین فرستاده شد و آنجا در زندان غزنه - به سال 386- درگذشت. دربار سامانیان هم که منازعات دایم بین امراء سپاه آن را به شدت متزلزل کرده بود تحت نفوذ سبکتین و پسرش محمود واقع شد. نوح بعداز آن خود را در اکثر امور حتی در انتخاب وزیران خویش نیز به مشورت با غزنه ناچار یافت. چندی بعد نوح بن منصور در رجب سال 387 درگذشت و پس از مرگ امیر رضی خوانده شد.»[13]
8- ابوالحارث منصوربن نوح(387-389)

« پسرش ابوالحارث منصوربن نوح، جوانی نوخاسته بیش نبود و ناچار درباریان و سرکردگان سپاه قدرت وی را چندان جدی تلقی نکردند. با این حال از روایات مورخان برمی آید که او از تدبیر و سیاست بی بهره نبود و کارها را نیکو ضبط می کرد.* هر چند این قول بیهقی مورخ غزنویان را،اشارت تاریخ یمینی هم تأیید می کند، چنان می نماید که سیاست و حکومت او به زودی موجب ناخرسندی درباریانش واقع گشت و بعضی از آنها ایلک خان را به تسخیر بخارا دعوت کردند. اما او فایق را که از جانب وی در سمرقند حاکم بود به بخارا فرستاد، و فایق با اظهار دوستی و بندگی نسبت به ابوالحارث منصور زمام کارها را در بخارا به دست گرفت و دربار بخارا را تحت نظارت خویش درآورد. چون سیف الدوله محمود، در همان ایام برای دست یابی بر غزنه که مرگ پدرش سبکتکین به سال 387 آن را مورد تنازع برادرش اسماعیل ساخته بود،* به آن سرزمین رفته بود، منصور بکتوزون حاجب را به جای او به حکومت خراسان فرستاد. فایق هم چون از واگذاری خراسان به بکتوزون راضی نبود پنهانی با نامه و پیام ابوالقاسم سیمجوری - بردار ابوعلی- را به مخالفت با او برانگیخت. اما جنگی که بین آنها رخ داد به صلح منجر شد. قهستان و هرات به سیمجور داده شد و خراسان در تصرف بکتوزون به سال 388 ماند. درین بین سیف الدوله محمود هم از غزنه بازگشت، و چون خود را امیر خراسان می دانست در دفع وطرد بکتوزون از خراسان تردید نکرد. چون منصور برای رفع این اختلافات به همراه فایق و سپاه خویش از بخارا عازم خراسان شد بکتوزون که شکست خود را از محمود نتیجۀ بی ثباتی منصور می دانست در سرخس به موکب او رسید. در آنجا دو سرکردۀ سپاه ، پنهانی در خلع منصور توافق کردند. بلافاصله او را خلع و توقیف کردند، چشم هایش را میل کشیدند.»[14]
9- ابوالفوارس عبدالملک(از 12صفر تا 10ذی القعده389)

« بعد مرگ ابوالحارث منصوربن نوح، بردارش ابوالفوارس عبدالملک را که طفلی خردسال هم بیش نبود به جای او در صفر 389 به امارت برداشتند. جوانی نابالغ که هنوز ریش برنیاورده بود.
دستاویزی برای سیف الدوله محمود پیدا شد تا به بهانۀ انتقام از خلع و کورکردن منصور، بکتوزون و فایق را تنبیه کند. در مرو آنها را در جمادی الاولی 389 شکست داد و خود در خراسان به داعیۀ استقلال برخاست و از امارت عبدالملک سرپیچی کرد. با آنکه بکتوزون و فایق هم به حمایت امیرزادۀ دست نشاندۀ خویش عازم مقابله با محمود شدند مرگ ناگهانی - در سال 389- ایشان را از دنبال کردن این هدف بازداشت.*
پیدایش و ظهور حکومت غزنویان توسط سیف الدوله محمود

« درین میان حکومت سیف الدوله محمود بر خراسان ازجانب بغداد نیز تأیید شد و محمود از خلیفه لقب "یمین الدوله و امین المله" را هم با خلعت و فرمان دریافت و خطبه و سکه را به نام خود کرد.
با این حال یک مقاومت نومیدانه اما طولانی که از جانب امیر اسماعیل منتصر سامانی برادر کوچک منصور و عبدالملک رهبری شد آخرین سالهای حیات سامانیان را در خراسان و ماوراء النهر به رنگ یک مقاومت مسلحانه تازه درآورد - مقاومت فارسی زبانان شهرنشین تاجیک در مقابل غلبۀ سرکردگان جنگجوی ترک.- این آخرین بازماندۀ دلیر سامانیان از حبس ایلک خان گریخت به خوارزم رفت و با نیرویی که از هواخواهان خاندانی ساماینان گرد آورد ترکان را از بخارا و بعد از آن از سمرقند بیرون راند.* اما در مقابل انبوه سپاه مهاجم تاب نیاورد و به خراسان گریخت. آنجا بر نیشابور دست یافت اما محمود او را از آنجا راند. در بازگشت به ماوراء النهر از ترکان غز لشکری مزدور گرد آورد و باز با سپاه ایلک که بین غزان با او دشمنی دیرین بود درآویخت، یک بار در رجب 394 اشغالگران را مغلوب کرد لیکن چون سرکردگان غزوی را فروگذاشتند به خراسان رفت.* در بازگشت از آنجا از سپاه ایلک شکست خورد و هرچند از مهلکه رست در بیابان مرو به دست قبیله از اعراب مهاجر که در آن حدود بسر می بردند به سال 359 کشته شد و آخرین تلاش آل سامان برای اعادۀ قدرت از دست رفته ناکام ماند.»[15]
نظری به وضع اداری و طرز حکومت سامانیان

« - یک قطعۀ حماسی گونه از شعر فارسی که روح نستوه این آخرین امیر سامانی را روحیه یک جنگجوی فوق العاده استوار، مصمم و بی تزلزل نشان می داد آخرین نمونۀ شعر فارسی در عصر سامانیان که دوران زایندگی و فزایندگی شعر فارسی بود.*
- نقش سامانیان در حمایت و نشر شعر و ادب زبان دری، در بین سایر سلاله های فرمانروایی آن ایام بی همتاست. تنها نام رودکی، دقیقی، شهید و کسائی برای جاوید ساختن خاطرۀ این خاندان کافی است. تعداد زیادی از فارسی گویان این عصر از دربار بخارا نواخت و نکوداشت دیدند. وسعت کتابخانۀ سامانیان در بخارا که ابن سینا در سرگذشت خود از آن یاد می کند نشان علاقۀ آنها به نشر دانش و ادب بود. شاهنامۀ فردوسی، با آنکه به نام یمین الدوله محمود انجام گرفت و هم به او اهدا شد در واقع در دوران فرمانروایی آنها در خراسان به وجود آمد و احساسات ایرانیان آل سامان را در سالهای مقدم بر عصر غزنویان منعکس کرد. اهتمام عصر سامانیان در نقل متون مربوط به تاریخ و تفسیر به بسط و توسعۀ قدرت و قابلیت زبان فارسی کمک ارزنده یی کرد. احترام ویژه یی که سامانیان در حق علما قایل بودند نیز عامل عمده یی در نشر فرهنگ و دانش در سراسر خراسان و ماوراءالنهر بود.علماء ذواللسانین که نمونۀ شعرو قریحۀ آنها در یتیمة الدهر ثعالبی و در لباب الالباب عوفی هم منعکس مانده است رونق و رواج علم دین و شعرو حکمت را در دوران فرمانروایی آنها قابل ملاحظه نشان می دهد.*
ترجمۀ تفسیر و تاریخ طبری به فارسی، تصنیف کتاب جغرافیایی ارزنده یی مثل حدودالعالمابن سینا و بیرونی، و ابوالقاسم سمرقندی و محمدبن یوسف خوارزمی به فارسی و عربی که تقریبا همۀ آنها درین عصر انجام یا انتشار یافت، توسعه و تنوع فرهنگ و دانش را در ایران این عصر تصویر می کند. احیاء فرهنگ ایرانی در عصر آنها چنان تأثیر عمیقی در سرزمین ماوارءالنهر باقی گذاشت که غلبه ایلک خانیان و رفت و آمد طوایف غز و مغول هم تا قرنها بعد موجب کاهش آن در بین عناصر مختلف نژادی آسیای میانه نشد و زبان دری- که در آنجا بعدها از جانب ترکان، زبان تاجیک خوانده شد- حتی در عهد تیمور و اخلاف او هم فرهنگ معروف به جغتایی را در نشر فرهنگ و دانش در قلمرو خویش داشت نام فرمانروایان آن هنوز در نزد تقریبا تمام اقوام آسیای میانه با سپاس و بزرگداشت یاد می شود. درین دوره، همچنین تألیف متن و شرح و تعرف در مذاهب تصوف درین عصرو نیز تصنیف قسمتی از آثار
- قلمرو سامانیان که لااقل نزدیک صد سال - از 287 تا 389- در قسمتی از ایران کنونی، با بخش عمده یی از افغانستان امروز و تقریبا تمام آسیای میانۀ کنونی فرمانروایی کردند، تا حدی تمام حوزۀ انتشار زبان فارسی را، به استثنای آنچه در آن مدت در قلمرو آل بویه، زیاریان و سلاله های حاکم در اطراف سواحل غربی دریای خزر واقع بود، شامل می شد.* این قلمرو وسیع در ایران کنونی مشتمل بر خراسان وسیستان و کرمان و در بعضی اوقات متضمن نواحی گرگان، مازنداران(=طبرستان) و نواحی غربی خراسان با ری و قزوین و زنجان نیز می شد. نام تعدادی از شهرهایی که درین حوزه و در خارج از آن به مناسبت رویدادهای مربوط به فرمانروایی این دولت را در قسمتی از قرون نخستین اسلامی به دست می دهد. ازین جمله است:
اسپیچاب در مشرق سیحون، کش و نخشب در شمال شرقی جیحون، چغانیان در جیحون علیا، گرگانج در جانب غربی جیحون، و سرزمین هایی چون طراز، سمرقند، فرغانه، اشروسنه، بلخ و مرو و ترمذ و هرات و سیستان و کرمان و ابیورد و خوجان(قوچان) و نیشابور و طوس و گرگان و ساری و چالوس و زنجان که بین آنها مسافت بسیار فاصله است.
حکومت بر حوزه یی بدین وسعت که در سراسر آن زبان فارسی دری، یا لهجه های ایرانی نزدیک به آن، تکلم میشد و به هر حال فرهنگ و تمدن و سنت های ایرانی در تمام آن رایج و مقبول بود بالطبع وظیفۀ حمایت از فرهنگ ایرانی را که لازمۀ امارت بر تمام اقوام ایرانی زبان این نواحی بود، بر عهدۀ اهتمام فرمانروایان این سلسله قرار می داد.* اینکه، فرمانروایان این سلسله نسب نامۀ خود را به بهرام چوبین سردار معروف ساسانیان می رسانیدند - هرچند صحت دعوتشان محل تأمل است - باز از توجه آنها به وظیفۀ حفظ و نشر میراث سنت های ایرانی حاکی است. در عین حال قلمرو آنها شامل تعدادی حکومت های محلی قدیم خراسان و ماوراءالنهر می شد که بیشتر درنواحی مرزی به وجود آمده بود یا سابقۀ قدیم داشت به همین سبب در فرمانروایی سامانیان استقلال محلی آنها تا حدی محفوظ ماند و امیر بخارا از آنها به اظهار تابعیت، ارتباط با دربار، و کمک در پیشرفت لشکرکشی های لازم اکتفا می کرد. فریغونیان در گوزگانان، آل محتاج در چغانیان، مأمونیان در خوارزم ازینگونه خاندان ها بودند. خاندان احمدبن سهل کامکار در مرو، و خاندان محمدبن عبدالرزاق کنارنگ در طوس به خاطر شورشگری و سرکشی از جانب سامانیان مورد تعقیب و آزار واقع شدند. در قلمرو آل سامان تعدادی ولایات مرزی، به علت وظایفی که درمقابله با هجوم دشمنان داشتند از پرداخت مالیات معاف بودند. ولایت اسپیجاب با آنکه یک مرکز فعال بازرگانی مرزی بشمار می آمد، ازین جمله بودند. درینگونه بلاد غالبا رباط هایی برای مقابله با دشمن مهاجم به وجود می آمد که مخارج آن را بازرگانان محلی می پرداختند. وجود این رباط های مرزی در اطراف شهرها که از اسپیجاب تا چاچ و بخارا تعداد زیادی از آنها همه جا بنا شده بود وسیله یی برای تأمین مرزها و دفع هجوم های احتمالی بود. اما رفت و آمد غازیان، مطوعه، زائران و حاجیان هم آنها را آباد نگه می داشت و در عین حال به پایگاه یی برای نشر اسلام در بین ترکان ماوراءالنهر شرقی تبدیل می کرد. در حواشی قلمرو آنها تعدادی حکومت های محلی هم بود، که توسعه و تمرکز قدرت سامانیان به آنها تعرض نرساند و با آنکه در عهد یعقوب لیث تاخت و تازهایی در قلمرو آنها شد درین ایام همچنان استقلالشان باقی بود. از آنجمله بود بامیان که حکام محلی آن شار خوانده می شدند، زابل که فرمانروایانش عنوان رتبیل داشتند،* کابل که تحت حکم هندوشاهان بود، و نواحی غزنه که فرمانروایش پادشاه خوانده می شد و با هندوشاهان کابل مربوط بود. این ولایات درین ایام هنوز استقلال خود را حفظ کرده بودند اما حرکتی که لشکرکشی به قلمرو آنها را بر امیران بخارا الزام کند از آنها صادر نمی شد و وجود آنها قدرت و تمرکز قلمرو سامانیان را به هم نمی زد.
- سامانیان در نواحی شرقی ماوراءالنهر تا آنسوی سیحون به بسط فتوحات و نشر اسلام پرداختند. وقتی شهر طراز درین نواحی به وسیلۀ آنها فتح شد، معابد و کلیساهای آن به مسجد تبدیل گشت. نشر اسلام درین نواحی هرچند بیشتر به وسیله مطوعه و متشرعه انجام می شد، در عصر آنها رونق بیشتر یافت. به علاوه رفت و آمد بازرگانان از ماوراءالنهر به آنسوی طوایف تُرک غیرمسلمان آن نواحی را با اسلام آشنا کرد چنانکه مسافرت های مکرر بعضی فقها و مبلغان متشرعه هم که درین زمینه بسیار مؤثر بود از جانب سامانیان تسهیل و تشویق شد حاصل آن شد که یک بار در عهد امارت آنها، بر وفق آنچه از یک گزارش ابن اثیر برمی آید بالغ بر دویست هزار خرگاه از کافران ترک، تحت تأثیر عوامل مؤثر، اسلام آورد.* اسیرانی هم که در جنگ های مطوعه گرفته می شدند در بخارا و نواحی دیگر تدریجا اسلام می آوردند و آنها که در دربار بخارا تربیت می شدند بعدها جنگجویان متعصب سنی وسرداران کارآمد و احیانا غازی بودند. اینکه در اواخر عهد نصربن احمد جناح فقها در بخارا قدرت قابل ملاحظه یی به دست آورد از نفوذ عمیق تربیت اسلامی در بین ترکان دربار حاکی است. نفوذ تدریجی اسلام در بین ترکان موجب شد که در اوایل عهد آنها اولین سلسله فرمانروایی مستقل ترک هم، به صورت سلاله ایلک خانیان، در آن نواحی به وجود آید و بعدها معارض و منازع خود آنها گردد ودر ماوراءالنهر و تمام آسیای میانه وارث و جانشین حکومت آل سامان شود.* سیحون
- با آنکه تختگاه سامانیان تا پایان امارت آنها همچنان در بخارا باقی ماند، فرمانروایی آنها در تمام ماوراءالنهر و خراسان نقش امراء این خاندان را در رویدادهای عمدۀ تاریخ قرون نخستین اسلامی ایران قابل ملاحظه یی ساخت.* در بخارا اسماعیل بن احمد بنیانگذار دولت سامانیان قسمتی اززمین های اطراف را خریداری کرد و برای موالی - بندگان و سپاهیان خویش- در آنجا خانه ها بنا کرد. جهت خود نیز باغ و قصر ساخت. این اقدام وسیله یی شد تا قدرت دهقانان و مالکان را در آن نواحی محدود کند و آن حوالی را که بعد از آبادی "محلۀ جوی مولیان" نام گرفت پشتوانه یی برای تمرکز و تحکیم قلمرو خاندان خویش سازد. و بدینگونه بود که او بخارا را تبدیل به یک تختگاه بزرگ اسلامی عصر نمود و آن را مثل بغداد کانون فعالیت علمی و دینی آن ایام ساخت.
- سامانیان در اوایل دولت خویش با علویان طبرستان و دراواخر آن با آل بویه درگیریهایی پیدا کردند و این درگیریها در هر دو مورد ایشان را پشتیبان دستگاه خلافت و مدافع مذهب تسنن نشان داد. ارتباط دایم با فقهای ولایت هم که مخصوصا از عهد امارت اسماعیل بن احمد سنت فرمانروایان این سلسله شد وسیله یی گشت تا سامانیان از آن طریق اعتماد عامه را جلب نمایند و نقشه های خود را در نشر و احیاء فرهنگ ایرانی بی مانع اجرا نمایند. در واقع تقریبا در تمام مدت فرمانوایی سامانیان فقهای بزرگ ماواراءالنهر غالبا مشاوران آنها بودند. مجالس مناظره و گفت و شنود هم که تقریبا همه هفته با حضور فقها دردربار آنها برپا می شد وسیله یی برای توسعۀ معارف بود که در عین حال احیاء فرهنگ ایرانی را در حدی که با احکام شرع مغایر نبود ممکن ساخت.*
- نظام اداری در عهد سامانیان تلفیقی از رسوم و قواعد معمول در دربارخلفا با پاره یی آداب از میراث دیوانی دوران قبل از اسلام خراسان و ماوراء النهر بود. پاره یی رسوم و مقررات، که ابوعبدالله جیهانی وزیر روشنفکر عصر از اقوام و ممالک دیگر چون روم و چین و ترک و هند و مصر و شام اخذ کرد. این نظام اداری را غنی تر، عادلانه تر، و تعمیم پذیرتر ساخت. این قواعد و رسوم وسیلۀ برقراری نطم و تعادل در دخل و خرج مملکت بود و فقط دخالت های درگاه[16] در پاره یی موارد نظام آن را مختل می کرد و آن را از نظارت بر حسن جریان امور مانع می آمد. ضرورت تقسیم کار، دیوان اعظم را شامل دیوان های کوچک تر می کرد که از جمله شامل دیوان رسائل، دیوان برید، دیوان استیفا، و دیوان اشراف بود اما تمام این دیوانها تحت نظارت خواجۀ بزرگ بود که وزیر خوانده می شد و بعدها به علت نظارت کلی که بر تمام دیوان ها داشت گه گاه عنوان صاحب دیوان نیز بر وی اطلاق می گردید.*
اما چون وزیر که بر سراسر دیوان و احیانا بر درگاه نیز نظارت داشت، غالبا با نظر حاجب سالار انتخاب می شد و در بسیاری موارد هم سپهسالار که غالبا والی خراسان نیز بود در انتخاب وی دخالت داشت. مداخلات درگاه و امیران در ادارۀ دیوان اجتناب ناپذیر می شد و گاه به بروز اختلافات منجرمی گشت.*
سپاه منظم که به وسیلۀ سپهسالار و سرداران تحت فرمان امیر رهبری می شد در لشکرکشی ها فعالیت دایم داشت. چریک مزدور احیانا دسته های مطوعه و غازیان هم در زد و خوردهای مرزی با آن همراه بود. اما جانداران امیر که به زبان عصر ما "گارد مخصوص" ودر واقع حافظ جان و مجری فرمان شخص امیر بودند و البته تحت فرمان شخص او واقع بودند، غالبا از غلامان خاصه تشکیل می شد که اکثر آنها تدریجا از بازارهای سرحدی خریداری می شدند یا به شکل هدیه و احیانا به جای باج و مالیات از جانب امرای اطراف به درگاه بخارا فرستاده می شدند و اینها در تحت نظارت "گارد مخصوص" تربیت می شدند.* امیر حرس از جانب فرمانروا بر احوال آنها نظارت داشت و بعد از آنکه در جنگ ها یا مأموریت ها استعداد قابل ملاحظه یی نشان می دادند رفته رفته سالار و فرمانده می شدند و به مرتبۀ امرای بزرگ ترقی می کردند. اکثر آنها غلامان ترک بودند اما از سایر اقوام هم دربین آنها وجود داشت چنانکه فایق خاصه، ابوالحسن بن عبدالله از سراداران معروف عصر اصلش رومی (= یونانی) بود، معهذا اینکه بیشترینه افراد "گارد" و فرماندهان آنها ترک بودند مانع عمده یی درایجاد نظم و انضباط در "ثغر" ترکان بود که انقراض سامانیان هم تا حدی از همین معنی ناشی بود که در کشمکش با ترکان ایلک، با ترکان غزنه و با ترکان سپاه به همین ترکان می بایست تکیه نمایند و پیداست که بر چنین عناصر بیگانه یی تا چه حد می توان اتکا داشت!*
ظهور نشانه های انحطاط در دولت سامانیان در واقع با غلبۀ همین گونه غلامان مقارن بود. شورش هایی که در داخل دربار بخارا به وجود آمد و غالبا ناشی از برخورد بین اهل سپاه و اهل دیوان بود این انحطاط را تسریع کرد.*
انقلابات خراسان که ناشی از ناسازگاری امرای ترک با یکدیگر، و با سیاست تمرکز مورد نظر اهل دیوان و امیر بخارا بود، خراسان را تدریجا از سلطۀ سامانیان خارج کرد و ماوراءالنهر را هم دچار تزلزل ساخت. دولت سامانیان با ادامۀ سیاست طاهریان و با اظهار تبعیت رسمی نسبت به خلیفه بغداد موفق شد هم موضع خود را در بین عامه مسلمین قلمرو خویش مقبول و مشروع سازد و هم در عین وفاداری به سنت های اسلامی دراحیاء مآثر و نگهداشت میراث های قومی و باستانی ایران اهتمام قابل ملاحظه یی به جای آرد.»[17]

اسامی امرای سامانی و زمان امارت هر یک                                                                         

1-امیرعادل،امیرماضی ابوابراهیم اسماعیل بن احمد (279-295)                                           
2-امیرشهید،ابونصراحمدبن اسماعیل (295-301)                                                                 
3-امیرسدید،ابوالحسن نصربن احمد (301-331)                                                                   
4-امیرحمید،ابومحمد نوح بن نصر (331-343)                                                                       
5-امیررشید،ابوالفوارس عبدالملک بن نوح (343-350)                                                           
6-امیرمؤیِِِّد،امیرسدید ابوصالح منصوربن نوح (350-366)                                                        
7-امیررضی،شاهنشاه ابوالقاسم نوح بن منصور (366-387)                                                 
8-امیر ابوالحارث،منصوربن نوح (387-389)                                                                           
9-امیر ابوالفوارس،عبدالملک بن نوح (از12صفرتادهم ذی الحجۀ389)                                     


                                        .

: حکومت سامانیان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:13  توسط حسين جواهری  | 

اشکانیان

پيشگفتار

شاهنشاهی اشکانی، بلند مدت ترين حکومت تاريخ ايران محسوب می شود. از به تخت نشستن ارشک اول (248 پ م) تا سرنگونی اردوان چهارم به دست اردشير پابکان (226 ب م)، اشکانيان به مدت 476 سال به تمام يا قسمتی از ايران فعلی و سرزمينهای پهناور ديگری در حاشيه فلات ايران حکومت کردند. به دليل کمبود اطلاعات در مورد اين سلسله، نوشته های در مورد آنها به نوشتن خلاصه ای از تاريخ پرفراز و نشيب اين سلسله بسنده می کنند و اکثرا" وارد جزئيات تاريخ آنها نمی شوند. از جمله جزئيات مهم در سرگذشت شاهان اشکانی، شرايط به سلطنت رسيدن آنها و ترتيب سلطنتی پادشاهان آنست که گنگی هردو اين مسائل، سالهاست دانشمندان بسياری را به خود مشغول کرده. اين نوشته سعی در اراثه دادن نقطه نظرهای مختلف در اين مورد دارد و در ضمن، نظريات جديدی که شايد راهگشای حل مسئله ترتيب شاهان اوليه اشکانی باشد را نيز ارائه می کند.

پيشدرآمد پرنی

يکی از مهمترين مسائل در شناخت تاريخ اوليه اشکانيان، دانستن اصليت آنها در قبيله «پرنی» است. اکثر تواريخ معمول، به خصوص آنهايی که در اروپا نوشته شده اند، اشکانيان را پارتی می خوانند، اما اين حقيقتيست که ارشک و بقيه شاهان اشکانی، به قبيله پرنی، يکی از قبايل اتحاديه «ده» متعلق بودند.

پارت يا «پرثو»، يکی از شهربهای شاهنشاهی هخامنشی بود. از کتيبه بيستون می دانيم که ويشتاسپ، پدر داريوش بزرگ، در زمان کورش و کمبوجيه به عنوان شسب پارت به اين منطقه حکومت می کرد. به نظر می آيد که پارت و مردم آن به نسبت متمدن بوده اند و در شهرهای بزرگی مانند ابرشهر (نيشاپور بعدی) و روستاها به سر می بردند و اقتصادی متکی بر کشاورزی داشته اند. تقسيمات کشوری پارت نيز حاکی از آن است که پارت و شهرب «هيرکانه» (گرگان)، اکثرا" به يکديگر متصل بوده اند و تحت نظارت يک شسب اداره می شده اند.

بعد از حمله اسکندر و پايه گذاری سلطنت سلوکی، تقسيمات کشوری هخامنشی دست نخورده باقی می ماند و شسبهای يونانی به حکومت شهرب پارت گمارده می شوند. اين شهرب اکثرا" همراه با شهرب ماد که از نظر زبانی و فرهنگی با آن بسيار نزديک بوده، قطب مشترک سياسی را تشکيل می داده اند که تا مدتها طرفدار پادشاهان سلوکی محسوب می شده است.

در اوايل سده سوم پيش از ميلاد، از جهت شمال شرق شهرب پارت و در غرب شهربهای باختر و سغد، اتحاديه قبايل موسوم به «ده» که از صحرانشينان منطقه جنوب و غرب رود جيحون بودند، شروع به حمله به مرزهای پارت می کنند. از اين اتحاديه در کتيبه بيستون نيز سخن رفته و به نظر می آيد که يکی از قبايل آن، ماساگتهای معروف بوده اند که کورش بزرگ در جنگ با آنها کشته شد. سکونت قبايل ده در منطقه شمال رود اترک و جنوب و غرب جيحون، مسئله ايست که به دليل وجود شهرهايی به نام دهستان در اين منطقه، قابل اثبات است. به نظر می آيد که زبان مردم «ده» گويشی از يکی از زبانهای ايرانی شرقی بوده که احتمالا" به زبان سکاها، بخصوص سکاهای هئومه ورگه که در شرق آنها می زيستند، نزديک بوده. وجود کلمات خاص ايرانی شرقی در زبان پارتی ميانه می تواند گواهی بر اين مطلب باشد.
 

Nisa2001-4_small.jpg
خرابه های شهر نيسا در نزديکی عشق آباد

به نظر می آيد که در اواسط دهه 250 پ م، قبيله «پرنی» از بقيه قبايل «ده» جدا شده و به سمت مغرب کوچ کرده است. برطبق گاهشماری خود اشکانيان و تقويم آنها، بزرگان قبيله پرنی در سال 248 پ م، شخصی به نام ارشک را به رهبری خود انتخاب می کنند. قبيله پرنی به رهبری ارشک به شهرب پارت حمله می کند و موفق می شود که آندراگوراس، شسب مقدونی آنجا را شکست دهد و اولين سلطنت اشکانی را شالوده ريزی کند (238 پ م).

اشکانيان در پارت

يکی از اولين مشکلات ما، همين مسئله به حکومت رسيد ارشک و ساليست که در آن، او سلطنت اشکانی را پايه ريزی کرد. برطبق تواريخ قديم، ارشک در سال 246 ق م درگذشت و جای خود را به تيرداد اول، برادرش، داد. نظريه های اخير بر اينست که تيرداد، شخصيتی افسانه ای بوده و خود ارشک، کار فرماندهی پرنی ها را در حمله به پارت عهده دار بوده و تا سال 217 پ م به اين منطقه حکومت کرده.

مسئله ديگر، موضوع تاسيس سلطنت اشکانی در 248 پ م می باشد. می دانيم که تا قبل از اين تاريخ، سلوکيان تحت سلطنت آنتيوخوس دوم، تسلط کاملی به اين منطقه داشته اند. اما در اين سال، آندراگوراس، شسب مقدونی پارت، اعلام استقلال می کند و خود را پادشاه مستقل پارت می خواند. دو سال بعد، ديودوتوس، شسب باختر (بلخ) نيز خود را مستقل می کند و برای اولين بار، حکومت سلوکی اختيار شهربهای شرقی را از دست می دهد. در همين زمان است که اختلاف داخلی در دربار سلوکوس دوم بين طرفداران لائوديکه و برنيکه، همسران آنتيوخوس دوم، منجر به ضد و خوردی تمام عيار می شود که با کشته شدن برنيکه و پسرش، تبديل به جنگی بين سلوکيان و پتولمی سوم، پادشاه مصر می شود.

از طرفی، تاريخ تجاوز پرنی ها به شهرب پارت، سال 238 پ م است. در اين زمان، بعد از صلح با پتولمی سوم، سلوکوس دوم گرفتار جنگی با برادر و نايب السطنه اش در آناتولی، آنتيوخوس هيراکس، شده بود. اين مسئله، باعث بی توجهی سلوکيان به مسائل داخلی پارت شد و راه را برای سرنگونی آندراگوراس بازگذاشت. در نتيجه، می توان تصور کرد که انتخاب تاريخ 248 پ م از طرف اشکانيان برای نشاندادن آغاز حکومتشان، در واقع نشانه ای از آغاز حکومت مستقل آندراگوراس در پارت بوده است و در واقع تاسيس سلطنت اشکانی در پارت را بايد از سال 238 پ م دانست.

در سال 231 پ م، بالاخره سلوکوس موفق به بستن قرارداد صلحی با برادرش آنتيوخوس هيراکس می شود و برای سرکوبی اشکانيان، به طرف پارت می شتابد. جنگ و قرارداد صلحی که بين سلوکوس دوم و ارشک بسته می شود، حکومت ارشک را بر پارت را زير لوای امپراتوری سلوکی، رسمی می شمارد و عملا" به حکومت اشکانيان در پارت صورتی قانونی می بخشد.

برطبق روايات سنتی، در سال 217 پ م، اردوان اول جانشين پدرخود تيرداد اول می شود و به مستحکم کردن سلطنت خود می پردازد. در گاهشماری جديد، وجود اردوان اول رد شده وپادشاه جديد ارشک دوم، پسر ارشک اول ناميده می شود. دليل اصلی اين مدعا، پيدا شدن سکه هايی با نام ارشک دوم در حوالی شهر نيسا (نزديک عشق آباد/اشک آباد کنونی)، پايتخت اوليه اشکانيان است. می دانيم که پادشاهان اشکانی تا اواسط سده اول بعد از ميلاد، تنها با نام سلطنتی اشک، نام بنيانگذار سلسله، شناخته می شدند و در سکه های آنها، کمتر نام شخصيشان ذکر می شده. بدين دليل، مسئله نامگذاری و تاريخگذاری شاهان اشکانی از بغرنجترين مسائل بوده است و همين مسئله وجود تيرداد و اردوان و رد وجود آنها از طرف محققين جديد، نشاندهنده سختی مسئله است.

از طرفی، ديد تاريخی به اين مسئله، می تواند راه حل ساده ای را برای آن توصيه کند. از آنجايی که نام تيرداد بطور معمول به عنوان برادر ارشک مطرح بوده و از ادامه اين نام در بين اشکانيان اطمينان کافی داريم (از جمله تيرداد اشکانی، اولين پادشاه اشکانی ارمنستان)، بعيد به نظر می آيد که وجود او مسئله ای کاملا" افسانه ای باشد. از طرفی، رد وجود اردوان اول باعث شده که نام آخرين پادشاه اشکانی که به طور سنتی، اردوان پنجم خوانده می شده، بعد از حذف اولين اردوان، به اردوان چهارم تغيير کند.

با توجه به تغيير نوشتاری و گويشی کلمه ارشک به اشک در مراحل بعدی زبان پارتی، می توانيم تصور کنيم که پادشاهان اوليه، خود را با نام ارشک اول يا ارشک دوم می خوانده اند. از طرفی، وجود فرياپيت، پسر ارشک دوم يا اردوان اول، از طرف دو سوی اين مباحثه تاييد شده است. از همه اين شواهد می توان نتيجه گرفت که ارشک يا اشک، نام خانوادگی يا قبيله ای پادشاهان اشکانی بوده و نام شخصی کسی که در تاريخ به عنوان ارشک اول شناخته شده، در واقع تيرداد بوده است. ارشک دوم، پسر و جانشين ارشک اول نيز می تواند دارای نام شخصی اردوان اول باشد که تا سال 191 پ م حکومت کرده و بعد جای خود را به پسرش، فرياپيت يا فرياپت (احتمالا" به معنای «نگهبان فره ايزدی») داده است.

گسترش نفوذ اشکانيان

در اواخر سلطنت ارشک اول و اوايل سلطنت ارشک دوم، آنتيوخوس سوم، معروف به «کبير»، پسر و جانشين سلوکوس دوم، برای بازپسگيری شهربهای شرقی امپراتوری خود، به پارت و بلخ لشکر کشيد(212 پ م). در اين لشکرکشی، آنتيوخوس موفق شد سلطه اشکانيان روی قسمتهای غربی کشورشان (غرب دامغان) امروزی محدود کند و پايتخت آنها در هکامتومپيلوس (صددروازه، شهر قومس) را تسخير کند. اقدام بعدی آنتيوخوس، حمله به باختر و جنگ با پادشاه جديد آن، اوتيدم بود که به تازگی با سرنگونی ديودوتوس دوم، پادشاهی بلخ را به دست آورده بود. جنگ با بلخ منجر به قرارداد صلحی شذ مبنی بر شناختن سروری سلوکيان و پرداخت غرامت سالانه ببندد.

بعد از باختر، آنتيوخوس به طرف هند رفت و با سوبخاگاسنا، پادشاه مئوری آنجا که فرزند آشوکای بزرگ بود، قرارداد دوستی جديدی بست. در اينهنگام، آنتيوخوس از اخبار حمله رومی ها، که قدرت جديدی در مديترانه محسوب می شدند، به آناتولی باخبر شد. هانيبال، فرمانده معروف کارتاژی که سالها با رومی ها جنگيده بود در اينهنگام در دربار آنتيوخوس سوم در انتاکيه به سر می برد و اين بهانه ای بود برای پيشروی ارتش روم که به تازگی موفق به شکست دادن فيليپ پنجم مقدونی شده بود. در جنگی که بين آنتيوخوس سوم و لشکر روم در شهر مگنسيا در آناتولی روی داد (189 پ م)، آنتيوخوس شکست سختی خورد و به مشرق فرار کرد. خطر دولت نوپای روم در غرب آسيا برای نخستين بار احساس شد و اين اولين برخورد حکومتهای شرقی بود با دولت توسعه طلب روم. آنتيوخوس که بر اثر اين شکست و از دست دادن خزانه اش، امکان جمع کردن لشکر ديگری را نداشت، به قلمرو عيلام باستان گريخت و سعی کرد که با برداشت از معبد شهر شوش، برای مبارزه بر عليه روم اقدام کند، اما در سال 189 در عيلام کشته شد و سلطنت را به سلوکوس چهارم، پسر خود، واگذاشت.

در اينهنگام، پادشاه جديد پارت، فرهاد اول که پسر فرياپيت بود، به مستحکم کردن دوباره نفوذ اشکانيان بر غرب دامغان دست زد. اقدام فرهاد در کوچ دادن قبايل مردی از مازندران به اطراف «دروازه کاسپين» (منطقه سنگسر امروزی) باعث شد که راه حمله اشکانيان به مغرب ايران گشوده شود. از طرف شرق نيز فرهاد حکومت اشکانيان را در شمال سيستان و کرمان مستحکم کرد و عملا" پادشاهی يونانی بلخ را تحت فشار مستقيم خود گذاشت.

حکومتهای کوچک در ايران

در زمان حکومت سلوکوس چهارم و برادرش آنتيوخوس چهارم، شهربهای شرقی ايران، بخصوص در عيلام و شمال خليج فارس، موفق به تشکيل سلطنتهای مستقلی شدند. شهرب پارس که از زمان اسکندر و سلوکوس اول همواره از اطاعت سرباز می زد، اولين شهربی بود که عملا" استقلال خود را به دست آورد و زير حکومت بازماندگان بغدات اول، به کشوری نيمه مستقل تبديل شد و تا زمانی که به زير سلطه اشکانيان درآمد، اين استقلال را حفظ کرد.

سلطنت شخصی بنام کامناسکر در شهر شوش در اين زمان به رسميت شناخته شد و از او به عنوان موسس حکومت عليمائيد نام می برند که در دوران زرينش، از گابه (جی، اصفهان) تا رود دجله را تحت اختيار خود داشته. مدت کمی بعد از اين زمان، شخصی بنام هوسپاسن با ساختن شهری در منطقه اهواز کنونی به نام اسپاسينو خاراکس (شهر کرخه هوسپاسن)، حکومت ميشان يا خاراکن را پايه گذاری کرد.

در حدود سال 220 پ م، در زمان آنتيوخوس سوم، شخصی بنام آرياارته نيز در کاپادوکيه، خود را پادشاه مستقلی خواند و حکومت موروثی کاپادوکيه را پايه گذاری کرد. اين حکومت بعدها قدرت اشکانيان را به رسميت شناخت، ولی عملا" تا زمان انقراض اين حکومت به دست رومی ها، نوادگان آرياارته و بزرگان ديگری که از اصليتی ايرانی بودند، به حکومت کاپادوکيه ادامه دادند.

در پونتوس، ناحيه ای در جنوب شرقی دريای سياه، از زمان داريوش سوم، خاندانی ايرانی حکومت می کرد که توانسته بود استقلال خود را در زير فشارهای سلوکيان حفظ کند. هرچند که اهميت تجاری پونتوس همواره مدنظر حکومتهای مختلف همسايه بود، اما اين دولت هيچگاه به زير لوای امپراتوری های ديگر درنيامد. معروفيت پونتوس، سالها بعد و در زمان حکومت مهرداد ششم (121-64 پ م) و مقاومتهای او در برابر نيروهای توسعه طلب رومی به سرکردگی پومپئی، به دست آمد.

وجود سلطنتهای کوچک، جنگ با دولت مصر و تهديد دولت تازه نفس روم، و خطر از جانب مشرق، حکومت دولت سلوکی را بر غرب آسيا به خطر افکنده بود. دولت اشکانی که در اين زمان موفق شده بود بيشتر ايران شرقی را به زير حکومت خود درآورد، در زمان فرهاد اول به استحکام زيادی دست يافته بود. اما قدرت اشکانی در انتظار فرمانده بزرگی بود که بتواند آنرا به طرف فتوحات جديد راهنمايی کند. اين فرمانده بزرگ، برادر و جانشين فرهاد اول، مهرداد اول بود که به عنوان يکی از بزرگترين پادشاهان اشکانی شناخته می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:4  توسط حسين جواهری  | 

سلوکیان

حکومت سلوکیان در ایران

پس ازمر گ اسکندربین سرداران اونزاع ودرگیری در گرفت وسرانجام حکومت ایران

به سلوکوس واگذار شد.این سردار وجانشینانش مدت 70 سال بر ایران حکمرانی کردند.

سلوکوس باتصرف بابل شهری که اسکندر در ان مرد ومرکز قدرت اسکندر به شمار می رفت گمان داشت که تنها جانشین ا

اسکندر است اما در عمل چنین نشد وسرداران اسکندر از اطا عت وی سر باز زدند و سلوکوس ناچار شد برای جلب رضایتشان

به انان امتیازاتی بدهد .در نتیجه حکو مت او بر پایه ائتلاف سرداران مقدونی مستحکم گردید .سلوکوس سپس به فتوحاتی در

شرق ایران نایل شد اما در عمل مجبور شد اشراف ایرانی را که در زمان اسکندر استقلال داشتند به حال خود واگذاشته

واستقلالشان را به رسمیت بشناسد .یکی از دلایل عمده ای که سلوکوس را وادار می کرد با اشراف ایرانی و سرداران

مقدونی سازش کند خطراتی بود که از سوی غرب قلمرو او را تهدید می کرد زیرا انتیگون که بر یونان حکومت داشت

به اسیای صغیر وبطلمیوس که بر مصر مسلط بود به شام نظر داشتند .ازاین جهت چیزی نگذشت که نواحی غربی اسیا

عر صه جنگ میان ایران (سلوکیان) ویونان (انتیگون) ومصر (بطلمیوس) شد.سلوکیان برای مقابله بهتر با همسا یگان

غربی خود شهر انطاکیه را در شام بنا نهاده به جای سلوکیه پا یتخت خو یش نمودند . این امر اگر چه باعث شد تا سلوکیان

بتوانند مدتها حملات همسا یگان غربی خود را دفع کنند لیکن با دور شدن از شرق تسلط انها بر این نواحی ضعیف شد

وسردارانمقدونی واشراف ایرانی مرتبا بر قدرت خود میافزودند. عامل اصلی بقاء سلوکیان در ایران حمایت سرداران

مقدونی واشراف ایرانی بود.اما دیر زمانی نگذشت که شورشهای متعددی ایران را فرا گرفت از جمله این که قبیله ایرانی

پارت در شمال خراسان قیام نمود وسلوکیان از در هم شکستن انان عاجز ماندند. چندی بعد حاکم یونانی باختر (ازایالات شمال

شرقی ایران)خود را مستقل اعلام نمود. لشکرکشی سلوکیان برای کنترل شرق باعث شد که با هجوم مصر شام از دست برود.

اگر چه دوباره شام برای مدت کوتاهی تصرف شد اما این امر باعث گردید که شرق بطور کلی مستقل گردد. دولت سلوکی که در

قلمرو وسیع خود سرگردان شده بود در مقابل این شورشها هیچ راه حل مثبتی نداشت و درنتیجه بیهوده نیروی خویش را

صرف می نمود. سرانجام با از دست رفتن نواحی شرقی ومرکزی ایران وتسلط پارتها بر بین النهرین به تسلط سلوکیان

در ایران خاتمه داده شد وبا قیمانده این دولت را رومیان در شام از میان برداشتند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:57  توسط حسين جواهری  | 

هخامنشیان

قلمرو
هخامنشیان در دوران اوج خود







هخامنشیان (۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) نام
دودمانی پادشاهی در ایران پیش از
اسلام است. پادشاهان این دودمان از
پارسیان بودند و تبار خود را به
«هخامنش» می*رساندند که سرکردهٔ
طایفه* پاسارگاد از طایفه*های پارسیان
بوده*است.هخامنشیان نخست پادشاهان
بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با
شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو
واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس
فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان
تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این
رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی
هخامنشی می*دانند.



به قدرت رسیدن پارسی*ها و سلسله
هخامنشی یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم
است. اینان دولتی تأسیس کردند که
دنیای قدیم را به استثنای دو سوم
یونان تحت تسلط خود در آوردند.
شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری
تاریخ جهان می*دانند.




کشور و سرزمین


پارس*ها مردمانی ازنژاد آریایی بودند
که مشخص نیست از چه زمانی به فلات
ایران آمده بودند. آنان از قوم آریایی
پارس یا پارسواش بودند که درکتیبه*های
آشوری از سده نهم پیش از میلاد مسیح
نام آنان آمده*است. پارس*ها هم*زمان
با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر
شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و
کرمانشاهان ساکن گردیدند. با ضعف دولت
ایلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان* و
نواحی مرکزی فلات ایران* گسترش یافت.

برای نخستین بار درسالنامه*های آشوری
سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام
کشور «پارسوآ»
در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه
برده شده*است. بعضی از محققین مانند
راولین سن عقیده دارند که مردم
پارسواش همان پارسی*ها بوده*اند. تصور
می*شود اقوام پارسی پیش از این که از
میان دوره*های جبال زاگرس به طرف جنوب
و جنوب شرقی ایران بروند، در این
ناحیه توقف کوتاهی نمودند و در حدود
۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه
پارسوماش، روی دامنه*های کوه*های
بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه*ای
که جزو کشور ایلام بود، مستقر
گردیدند. از کتیبه*های آشوری چنین
استنباط می*شود که در زمان شلم نصر
(۷۱۳-۷۲۱ ق. م) تا زمان سلطنت
آسارهادون (۶۶۳ ق. م)، پادشاهان یا
امراء پارسوا، تابع آشور بوده*اند. پس
از آن درزمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ ق. م)
پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این
دولت را تابع دولت ماد نمود.


مردم و طوایف


هرودوت می*گوید: پارسی*ها به شش طایفه
شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین
تقسیم شده*اند. شش طایفه اول
عبارت*اند از: پاسارگادیان، رفیان،
ماسپیان، پانتالیان، دژوسیان و
گرمانیان. چهار طایفه دومی عبارت*اند
از: داییها، مردها، دروپیک*ها و
ساگارتی ها. از طوایف مذکور سه طایفه
اول بر طوایف دیگر، برتری داشته*اند و
دیگران تابع آنها بوده*اند.


پارس*ها هم*زمان با مادها به نواحی
غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون
دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن
گردیدند. برای نخستین بار
درسالنامه*های آشوری سلمانسر سوم در
سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور (پارسوآ) در
جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده
شده*است. بعضی از محققین مانند راولین
سن عقیده دارند که مردم پارسوا همان
پارسی*ها بوده*اند.


طوایف پارسی پیش از این که از میان
دوره*های جبال زاگرس به طرف جنوب و
جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه
پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰
پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی
دامنه*های کوه*های بختیاری در جنوب
شرقی شوش در ناحیه*ای که جزو کشور
ایلام بود، مستقر گردیدند. بعدها با
ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به
خوزستان* و نواحی مرکزی فلات ایران*
گسترش یافت و رو به جنوب رفته*اند.


مطابق منابع یونانی در سرزمین
کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی،
ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان
کنونی) مادی*های ساگارتی می زیسته*اند
که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود
یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به
کوهستان غرب فلات ایران داده*اند. نام
همین طوایف است که در اتحاد طوایف
پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی
طوایف ماد و پارس از منشا همین طایفه
ساگارتی*ها (زاکروتی، ساگرتی) است،
طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب
دورانی طولانی را در مناطق ماد می
زیستند و بعدها با ضعف دولت ایلام،
نفوذ طوایف پارس به خوزستان* و نواحی
مرکزی فلات ایران* گسترش یافت و رو به
جنوب رفته*اند.


طبق نوشته*های هرودوت، هخامنشیان از
طایفه پاسارگادیان بوده*اند که در
پارس اقامت داشته*اند و سر سلسله آنها
هخامنش بوده*است. پس از انقراض دولت
ایلامیان به دست آشور بنی پال، چون
مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسی*ها
از اختلافات آشوری*ها و مادی*ها
استفاده کرده و انزان یا انشان را
تصرف کردند.


این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم
روی داده*است. با توجه به بیانیه*های
کوروش بزرگ در بابل، می*بینیم او نسب
خود را به چیش پش دوم، می*رساند و او
را شاه انزان می*خواند.

پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش
«آریارومنه» پادشاه کشور پارس و کوروش
که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به
او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن
زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و
هووخشتره در آن حکومت می*کرد، دو کشور
کوچک جدید، ناچار زیر اطاعت فاتح
نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش
اول، دو کشور نامبرده را تحت حکومت
واحدی در آورد و پایتخت خود را از
انزان به پاسارگاد منتقل کرد.


شاهنشاهان هخامنشی


مهم*ترین سنگ*نوشته هخامنشی از نظر
تاریخی و نیز بلندترین آنها،
سنگ*نبشته بیستون بر دیواره کوه
بیستون است. سنگ*نوشته بیستون بسیاری
از رویدادها و کارهای داریوش اول را
در نخستین سال*های حکمرانی اش که
مشکل*ترین سال*ها حکومت وی نیز بود،به
طور دقیق روایت می*کند. این سنگ*نوشته
عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ
هخامنشیان را داراست.


به واقع با وجود فراوانی منابع
میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین
نمی*توان با تکیه بر آنها نسب*شناسی
کاملی از خاندان هخامنشی از هخامنش تا
داریوش را به دست آورد. برای این
منظور متن سنگ*نوشته بیستون فرصت
مناسبی را در اختیار مورخ قرار می*دهد
که در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را
با تایید مجدد رابطه اش با خاندان
شاهنشاهی پارسیان آغاز می*کند و به
تدریج اخلاف خود را نام می*برد:
ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیش پش و
هخامنش. این تبارشناسی به دلایل مختلف
مدت*های طولانی مورد ایراد قرار گرفته
بود. زیرا در این فهرست نام دو نفر از
شاهان هخامنشی که پیش از داریوش حکومت
می*کردند یعنی کوروش کبیر و کمبوجیه
اول به چشم نمی*خورد.


همین مسأله موجب شده*است که مفسران
سنگ*نوشته نسبت به محتوای سنگ*نوشته
داریوش با شک و تردید نگاه کنند و او
را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که
با نوشتن این سنگ*نوشته سعی داشته*است
برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود از
نگاه آیندگان، شجرنامه خود را دست
کاری کند.


موافق نوشته*های هرودوت، لوحه نبونید
پادشاه بابل، بیانیه کوروش بزرگ
(استوانه کوروش)، کتیبه بیستون داریوش
اول، و کتیبه*های اردشیر دوم و اردشیر
سوم هخامنشی، ترتیب شاهان این سلسله
تا داریوش اول چنین بوده*است: (لازم
به ذکر است درستی این جدول از هخامنش
تا کوروش بزرگ مورد تردید است).


* هخامنش


* ۱ چیش پش اول

* ۲ کمبوجیه اول

* ۳ کوروش اول

* ۴ چیش پش دوم


* شاخه اصلی:


* ۵کوروش بزرگ(دوم)

* ۶ کمبوجیه دوم (فاتح مصر)

* ۷ کوروش سوم

* ۸ کمبوجیه سوم


شاخه فرعی

* آریا رومنه

* ارشام

* ویشتاسب

* ۹ داریوش بزرگ(اول)

با تحلیل کلی تمامی منابع می*توان به
این شکل نتیجه گرفت. در ربع نخست سده
ششم ق.م چیش پش پسر هخامنش حکمرانی
پارس را به پسر بزرگ*ترش آریارامنه
اعطا کرد، در حالی که پسر کوچک*ترش،
کوروش اول به حکمرانی انشان منصوب شد.
پس از مرگ آریارامنه، پسر وی آرشام
جایگزین وی شد ولی پس از کوروش اول
پسرش کمبوجیه اول و پس از او نیز پسر
وی کوروش دوم جانشین او شد. این
رویدادها در اواسط سده ششم پیش از
میلاد به وقوع پیوست.


در این دوران، کوروش بزرگ توانست
مادها را به تبیعت خود در آورد و به
افتخار و ثروت دست یابد. مدتی بعد
کوروش بزرگ بخش*های بزرگی از مناطق
خاورمیانه را به تصرف خود در آورد.
بعد از او نیز کمبوجیه راه فتوحات
پدرش را ادامه داد و بر گستره
شاهنشاهی هخامنشی افزود.


کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد.
برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی
دیگر توطئه اطرافیان می*دانند. اما
مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر
مرده*است، ولی دلیل آن تا کنون مکتوم
باقی مانده*است.


پس از مرگ کمبوجیه تاج سلطنتی به
داریوش از شاخه فرعی هخامنشی می*رسد.
آنچه به نظر واقعی می*رسد، این است که
داریوش در زمان حیات پدر و پدر بزرگش
(آرشام پدر بزرگش یا پسرش ویشتاسب پدر
داریوش)، و با موافقت آنها، حکومت را
به دست گرفت. چرا که در زمان ساخت کاخ
داریوش در شوش در اوایل حکمرانی وی،
بر اساس اطلاعات الواح مکشوفه از پی
بناها، این دو زنده بودند.
* کوروش بزرگ
* کمبوجیه
بردیای دروغین (گوماته مغ)
* داریوش بزرگ
* خشایارشا (خشیارشا)
* اردشیر یکم (اردشیر دراز دست)
خشایارشای دوم
سغدیانوس
* داریوش دوم
* اردشیر دوم
* اردشیر سوم
* داریوش سوم
اردشیر چهارم(ارسس)

پادشاهی
کوروش بزرگ

هرودوت و کتزیاس، افسانه*های عجیبی
درباره تولد و تربیت کوروش بزرگ
(۵۳۹-۵۹۹ ق. م) روایت کرده*اند. اما
آنچه از لحاظ تاریخی قابل قبول است
این است که کوروش پسر حکمران انشان،
کمبوجیه دوم و مادر او ماندانا دختر
ایشتوویگو پادشاه ماد می*باشد.

در سال ۵۵۳ ق.م. کوروش بزرگ، همه
پارسها را بر علیه ماد برانگیخت. در
جنگ بین لشکریان کوروش و ماد، عده*ای
از سپاهیان ماد به کوروش پیوستند و در
نتیجه سپاه ماد شکست خورد. پس از شکست
مادها، کوروش در پاسارگاد شاهنشاهی
پارس را پایه گذاری کرد، سلطنت او از
۵۳۹-۵۵۹ ق.م. است.
کوروش بزرگ که سلطنت ماد را به دست
آورد و بعضی از ایالات را به وسیله
نیروی نظامی مطیع خود ساخت، همان
سیاست کشورگشایی را که هووخشتره آغاز
نموده بود ادامه داد.

کوروش بزرگ دارای دو هدف مهم بود: در
غرب تصرف آسیای صغیر و ساحل بحر الروم
که همهٔ جاده*های بزرگی که از ایران
می*گذشت به بنادر آن منتهی می*شد و از
سوی شرق، تأمین امنیت.
در سال ۵۳۸ پ.م. کوروش بزرگ پادشاه
ایران، بابل را شکست داد و آن سرزمین
را تصرف کرد و برای نخستین بار در
تاریخ جهان فرمان داد که هرکس در
باورهای دینی خود و اجرای مراسم مذهبی
خویش آزاد است، و بدین سان کورش بزرگ
اصل سازگاری بین ادیان و باورها را
پایه گذاری کرد و منشور حقوق بشر را
بنیان نهاد. کورش به یهودیان اسیر در
بابل، امکان داد به سرزمین یهودیه باز
گردند که شماری از آنان به سرزمین
ایران کوچ کردند.

گسترش کشور و سرزمین
در جنگی که بین کوروش کبیر و کرزوس (همان
قارون معروف که دایی مادر کوروش یعنی
ماندانا هم بود) پادشاه لیدیه درگرفت،
کوروش در «کاپادوکیه» به کرزوس
پیشنهاد کرد که مطیع پارس شود، کرزوس
این پیشنهاد را قبول نکرد و جنگ بین
طرفین آغاز گردید. در اولین برخورد،
فتح با کرزوس بود، بالاخره در جنگ
شدیدی که در محل «پتریوم» پایتخت
هیتها اتفاق افتاد، کرزوس به سمت سارد
فرار کرد و در آنجا متحصن شد، کوروش
شهر را محاصره کرد و کرزوس را دستگیر
کرد، لیدیه تسخیر شد و به عنوان یکی
از ایالات ایران به شمار آمد، کروزوس
از این پس مشاور ارشد هخامنشیان شد ،
پس از تسخیر لیدی کوروش متوجه شهرهای
یونانی شد و از آنها نیز، تسلیم به
قید و شرط خواست که یونیان رد
کردند.در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس
از دیگری تسخیر شدند ، رفتار کوروش با
شکست خوردگان در مردم آسیای صغیر اثر
گذاشت .
کوروش فتح آسیای صغیر را به پایان
رساند و سپس متوجه سرحدات شرقی شد،
زرنگ و رخج مرو و بلخ یکی پس از دیگری
در زمره ایالات جدید درآمدند. کوروش
از جیحون عبور کرد و به سیحون که سرحد
شمال شرقی کشور تشکیل می*داد، رسید و
در آنجا شهرهایی مستحکم، به منظور
دفاع از حملات قبایل آسیای مرکزی بنا
کرد. کوروش در بازگشت از سرحدات شرقی،
عملیاتی در طول سرحدهای غربی انجام
داد. ضعف بابل، به واسطه بی کفایتی
نبونید، سلطان بابل و فشارهای مالیاتی،
کوروش را متوجه بابل کرد، بابل بدون
دفاع سقوط کرد و پادشاه آن دستگیر شد.
کوروش در همان نخستین سال سلطنت خود
در بابل، فرمانی مبنی بر آزادی
یهودیان از اسارت و بازگشت به وطن و
تجدید بنای معبد خود در بیت المقدس
انتشار داد ، او سایر بردگان را هم
آزاد کرد ، و به نوعی برده داری را از
میان برداشت.
نام سرزمینهای تابع ، در کتیبه أی
متعلق به مقبره داریوش که در نقش رستم
می*باشد ، به تفصیل این گونه آمده*است
: ماد ، خووج (خوزستان) ، پرثوه (پارت)
، هریوا (هرات) ، باختر ، سغد ،
خوارزم ، زرنگ ، آراخوزیا (رخج ،
افغانستان جنوبی تا قندهار) ، ثته*گوش
(پنجاب) ، گنداره (گندهارا) (کابل ،
پیشاور) ، هندوش (سند) ، سکاهوم ورکه
(سکاهای ماورای جیحون) ، سگاتیگره خود
(سکاهای تیز خود ، ماورای سیحون) ،
بابل، آشور ، عربستان ، مودرایه (مصر)
، ارمینه (ارمن) ، کته*په*توک (کاپادوکیه
، بخش شرقی آسیای صغیر) ، سپرد (سارد
، لیدیه در مغرب آسیای صغیر) ، یئونه
(ایونیا ، یونانیان آسیای صغیر)،
سکایه تردریا (سکاهای آن سوی دریا :
کریمه ، دانوب) ، سکودر (مقدونیه) ،
یئونه*تک*برا (یونانیان سپردار:
تراکیه ، تراس) ، پوتیه (سومالی) ،
کوشیا (کوش ، حبشه) ، مکیه (طرابلس
غرب ، برقه) ، کرخا (کارتاژ ، قرطاجنه
یا کاریه در آسیای صغیر).
مرگ کوروش بزرگ
در اثر شورش ماساژت*ها که یک قوم
ایرانی*تبار و نیمه*صحراگرد و تیره*ای
از سکاهای آن سوی رودخانه سیردریا
بودند، مرزهای شمال شرقی شاهنشاهی
ایران مورد تهدید قرار گرفت. کوروش
بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل
انتخاب کرد و به جنگ رفت و در آغاز
موفقیت*هایی بدست آورد. "تاریخ*نویسان"
یونانی در داستان*های خود مدعی شده*اند
که ملکه ایرانی*تبار ماساژت*ها،
تهم*رییش او را به داخل سرزمین خود
کشاند و کوروش در نبرد سختی، شکست
خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز
درگذشت و این*که پیکر وی را به
پاسارگاد آوردند و به خاک سپردند. پس
از مرگ کوروش بزرگ، فرزند ارشد او
کمبوجیه به شاهنشاهی رسید.

پادشاهی
کمبوجیه

کمبوجیه، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه
دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد.
در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از
موبدان دربار به نام گئومات مغ، که
شباهت به بردیا داشت، خود را به جای
بردیا قرار داده و پادشاه خواند.

کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام
بازگشت، یک شب و به هنگام باده نوشی
خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر
همین زخم نیز درگذشت (۵۲۱ پ. م.).
کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد.
ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و
برخی دیگر توطئه اطرافیان می*دانند
اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از
مصر مرده*است ولی دلیل آن تا کنون
مکتوم باقی مانده*است. پس از مرگ
کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان
نبود.
کوروش بزرگ،
در بستر مرگ، بردیا را به فرماندهی
استان*های شرقی شاهنشاهی ایران گماشت.
کمبوجیه دوم، پیش از رفتن به مصر، از
آنجا که از احتمال شورش برادرش می*ترسید
دستور کشتن بردیا را داد. مردم از
کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲
پ. م. شخصی به نام گوماته مغ خود را
به دروغ بردیا نامید و اعلام شاه بودن
کرد. چون مردم بردیا دوست داشتند و به
سلطنت او راضی بودند و از طرفی هیچ **
از راز قتل بردیا مطلع نبود، دل از
سلطنت کمبوجیه برداشتند و سلطنت
بردیا(گئوماتا) را با جان و دل پذیره
شدند و این همان اخباری بود که در
سوریه به گوش کمبوجیه رسید و سبب خود
کشی او شد.

در متون تاریخی از وی به عنوان بردیای
دروغین یاد شده*است. در کتیبه بیستون
نزدیک کرمانشاه گوماته مغ زیر پای
داریوش بزرگ نشان داده شده*است .
داریوش شاه که از سوی کوروش بزرگ به
فرمانداری مصر برگزیده شده بود پس از
دریافتن ماجرا به ایران می*آید و
بردیای دروغین را از پای درآورده به
تخت می*نشیند.
کارهای گوماته مغ سبب سوء ظن درباریان
هخامنشی شد که در رأس آنان داریوش پسر
ویشتاسب هخامنشی بود. هفت تن از
بزرگان ایران که داریوش بزرگ نیز در
شمار آنان بود توسط یکی از زنان
حرمسرای گئوماتا که دختر یکی از هفت
سردار بزرگ ایران بود و موفق به دیدن
گوشهای بریده او شده بود پرده از کارش
برکشیدند و روزی به قصر شاهی رفتند و
نقاب از چهره اش برگرفتند و با این
خیانت بزرگ او و برادرش و محارم او که
به دربار راه یافته بودند نابود کردند
و هم در آنروز عده زیادی از مغان را
به قتل رساندند وبه سلطنت هفت ماهه او
خاتمه بخشید.
پادشاهی داریوش
بزرگ

داریوش کبیر (داریوش اول، داریوش بزرگ)
(۵۴۹-۴۸۶ ق. م.) سومین پادشاه هخامنشی
(سلطنت از ۵۲۱ تا ۴۸۶ ق. م.). فرزند
ویشتاسپ (گشتاسپ)بود. ویشتاسپ فرزند
ارشام و ارشام پسر آریارمنا بود.
ویشتاسپ پدر او در زمان کورش ساتراپ (والی)
پارس بود. داریوش در آغاز پادشاهی با
مشکلات بسیاری روبرو شد. غیبت کمبوجیه
از ایران چهار سال طول کشیده بود.
گئومات مغ هفت ماه خود را به عنوان
بردیا برادر کمبوجیه بر تخت مستقر
ساخته و بی*نظمی و هرج و مرج را در
کشور توسعه داده بود. در نقاط دیگر
کشور هم کسان دیگر بدعوی اینکه از
دودمان شاهان پیشین هستند لوای
استقلال برافراشته بودند. شرحی که از
زبان داریوش در کتیبه بیستون از این
وقایع آمده جالب است و سرانجام همه
بکام او پایان یافت. داریوش این
پیروزی*ها را در همه جا نتیجهٔ لطف
اهورامزدا میداند، می*گوید:
«هرچه کردم بهرگونه، به اراده
اهورامزدا بود. از زمانیکه شاه شدم،
نوزده جنگ کردم. به اراده اهورامزدا
لشکرشان را درهم شکستم و ۹ شاه را
گرفتم... ممالکی که شوریدند دروغ آنها
را شوراند. زیرا به مردم دروغ گفتند.
پس از آن اهورامزدا این کسان را بدست
من داد و با آنها چنانکه میخواستم
رفتار کردم. ای آنکه پس از این شاه
خواهی بود
با
تمام قوا از دروغ بپرهیز
. اگر
فکر کنی: چه کنم تا مملکت من سالم
بماند، دروغگو را نابود کن...».

طبیبی بنام دموک دس که در دستگاه اری*تس
بود و به اسارت بزندان داریوش افتاده
بود، هنگامی که زخم پستان آتوسا دختر
کورش و زن داریوش را درمان می*کرد او
را واداشت که داریوش را به لشکرکشی
بسرزمین یونان ترغیب کند. باید
خاطرنشان ساخت که این پزشک، یونانی
بود و داریوش او را از بازگشت بوطن
محروم کرده بود. دموک دس بملکه گفته
بود که خود او را به*عنوان راهنمای
فتح یونان به داریوش معرفی کند و
بگوید که شاه با داشتن چنین راهنمایی
بخوبی می*تواند بر یونان چیره شود.
این طبیب یونانی خود را بهمراه هیأتی
از پارسیان به روم و یونان رساند و در
آنجا بخلاف میل داریوش، در شهر کرتن
که میهن اصلی او بود ماند و دیگر به
ایران نیامد و هیأت پارسی که برای
آشنا شدن بوضع یونان و فراهم کردن
زمینهٔ تسخیر آن دیار رفته بود بی*نتیجه
بمیهن بازگشت.
داریوش پس از فرونشاندن شورشهای داخلی
و سرکوبی یاغیان، تشکیلات کشوری و
اداری منظمی بوجود آورد که براساس آن
تمام کشورها و ایالات تابع شاهنشاهی
او بتوانند با یکدیگر و با مرکز
شاهنشاهی مربوط و از نظر سازمان اداری
هماهنگ باشند.
لشکرکشی داریوش به اروپا: در ازمنهٔ
مختلف تاریخی قبایل آریایی سکاها در
نقاط مختلف سرزمین وسیعی که از
ترکستان روس تا کنارهٔ دانوب، در مرکز
اروپا امتداد داشت مسکن داشتند. بطور
کلی از نظر تمدن در مرحلهٔ پاینی بوده*اند.
هرودت در شرح حمله داریوش به سکائیه
نوشته*است که سکاها از جنگ با او
احتراز کردند و بداخل سرزمین خود عقب
نشستند و چون بیابان وسیع در پیش پای
آنها بود، آنقدر داریوش را بدنبال خود
کشیدند که او از ترس قحطی آذوقه تصمیم
گرفت به ایران برگردد. اما با اینکه
در این حمله پیروزی شاهانه*ای بدست
نیاورد سکاها را برای همیشه از حمله
به ایران و ایجاد زحمت برای مردم شمال
این آب و خاک منصرف ساخت.
تسخیر هند: داریوش متوجه پنجاب و سند
شد. در سال ۵۱۲ ق. م. ایرانیان از رود
سند گذشتند و قسمتی از سرزمین هند را
گرفتند داریوش فرمان داد تا کشتی*هایی
بسازند و از طریق دریای عمان به پنجاب
و سند بروند. این دو نقطهٔ زرخیز و
پرثروت برای ایران آنروز بسیار مهم
بود. این چیرگی پارسیان در تاریخ هند
مبدأ دوران تازه*ای گردید و سرنوشت
هند را دگرگون ساخت.

داریوش ولیعهد خود را برگزید و هنگامی
که آخرین تدارکات خود را برای جنگ مصر
و یونان میدید پس از ۳۶ سال پادشاهی
درگذشت. این واقعه در سال ۴۸۶ ق. م.
بوده*است. آرامگاه داریوش اول در
فاصله چهارهزار و پانصد متری تخت
جمشید، در نقش رستم است.
در زمان او حدود متصرفات شاهنشاهی
ایران از یک سو به چین و از سوی دیگر
به قلب اروپا و افریقا میرسید.
وضع اجتماعی و اقتصادی در دوره هخامنشی
کورش در دوران زمامداری خود،از سیاست
اقتصادی و اجتماعی عاقلانه*ای که
کمابیش مبتنی برمصالح ملل تابعه بود،
پیروی می*کرد. از این جملة او که می*گوید:
«رفتار پادشاه با رفتار شبان تفاوت
ندارد، چنانکه شبان نمی*تواند از گله
اش بیش از آنچه به آنها خدمت می*کند،
بردارد. همچنان پادشاه از شهرها و
مردم همانقدر می*تواند استفاده کند که
آنها را خوشبخت می*دارد.» و نیز از
رفتار و سیاست عمومی او، بخوبی پیداست
که وی تحکیم و تثبیت قدرت خود را در
تأمین سعادت مردم می*دانست و کمتر در
مقام زراندوزی و تحمیل مالیات برملل
تابع خود بود. او در دوران کشورگشایی
نه تنها از قتل و کشتارهای فجیع
خودداری کرد بلکه به معتقدات مردم
احترام گذاشت و آنچه را که از ملل
مغلوب ربوده بودند، پس داد «موافق
تورات، پنجهزار و چهار صد ظرف طلا و
نقره را به بنی اسرائیل رد می*کند،
معابد ملل مغلوبه را میسازد و می*آراید.»
و به قول گزنفون، رفتار او طوری بوده
که «همه می*خواستند جز ارادة او چیزی
بر آنها حکومت نکند.» کمبوجیه با آنکه
از کیاست کورش نصیبی نداشت و از سیاست
آزاده نشانة وی پیروی نمی*کرد، در
دوران قدرت خود به اخذ مالیات از ملل
مغلوب مبادرت نکرد بلکه مانند کورش
کبیر به اخذ هدایایی چند قانع بود،
ولی این سیاست از آغاز حکومت داریوش
تغییر کلی یافت و پس از سپری شدن
دوران حیات داریوش، روزبروز، بر
سنگینی مالیات افزوده شد و این روش
دور از حزم و خرد تا پایان حکومت
هخامنشی ادامه یافت.
ریچارد ن. فرای ضمن بحث در پیرامون
اوضاع اقتصادی دوران هخامنشی می*نویسد:
«باجها و مالیاتهای حکومت هخامنشی
بسیار فراوان بود. چنین می*نماید که
حقوق بندر و باج بازار و عوارض دروازه
و راه و مرز به گونه*های متعدد، و باج
چهارپایان و جانوران خانگی که گویا ده
درصد بود، و همچنین باجهای دیگری،
برقرار بود. شاه در نوروز، پیشکش می*گرفت
و هرگاه سفری می*کرد رنجی بیشتر بر
مردم محل تحمیل می*شد.
بیشتر این پیشکشها و باجهای گوناگون به صورت پول و یا جنس پرداخته می*شد.
بیگاری برای ساختن و ترمیم راهها و
ساختمانهای مورد استفاده عموم مردم، و
مانند آنها به دست شهربانان و شاه بر
مردم بفراوانی تحمیل می*شد. پس چنین
می*نماید که زندگی برای مردم عادی
بسیار دشوار بود. هزینه*های عمومی
محلی را، با باجهای مخصوص آن محل
انجام می*دادند، زر و سیم چون سیلی
گران به صندوقهای شاه می*ریخت. هنوز
سخنی از املاک و معدنها و تأسیسات
آبیاری شاه نگفته*ایم که درآمدهای
کلان داشت. بیشتر طلاهای گرد آمده به
هنگام جنگ و یا همچون پیشکشی به مصرف
می*رسند.»
برافتادن شاهنشاهی هخامنشی
شناخت تمدن ایران دوران هخامنشیان که تاًثیری بنیادین بر دورانهای
بعد گذارده*است، برای شناخت جامع
فرهنگ ایران گریزناپذیر می*باشد. از
نظر نام و عنوان، این درست است که
شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی طولانی
پایید و سپس جای خود را به شاهنشاهی
هخامنشی سپرده، ولی نکته بسیار مهم
آنکه شاهنشاهی هخامنشی چیزی جزه تداوم
دولت و تمدن ماد نبود. همان اقوام و
همان مردم، روندی راکه برگزیده بودند
با پویایی و رشد بیشتر تداوم بخشیدند
و در پهنه أی بسیار وسیع، آن را تا
پایه بزرگ*ترین شاهنشاهی شناخته شده
جهان، اعتبار بخشیدند.
مدت دوام شاهنشاهی هخامنشی ، ۲۲۰ سال
بود. فرمانروایی آنان در قلمرو
شاهنشاهی – به خصوص در اوایل عهد –
موجب توسعه فلاحت ، تامین تجارت و حتی
تشویق تحقیقات علمی و جغرافیایی نیز
بوده*است . مبانی اخلاقی این شاهنشاهی
نیز به خصوص در عهد کسانی مانند کوروش
و داریوش بزرگ متضمن احترام به عقاید
اقوام تابع و حمایت از ضعفا در مقابل
اقویا بوده*است ، از لحاظ تاریخی جالب
توجه*است . بیانیه معروف کوروش در
هنگام فتح بابل را ، محققان یک نمونه
ازمبانی حقوق بشر در عهد باستان تلقی
کرده*اند.
هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از
میلاد تا ۳۳۰ پیش از میلاد) بر بخش
بزرگی از جهان شناخته شده آن روز از
رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای
میانه تا شمال شرقی افریقا فرمان
راندند. شاهنشاهی هخامنشی به دست
اسکندر مقدونی برافتاد.''''
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:52  توسط حسين جواهری  |